تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
  

نـشـسـتـه ام بـه ره ات خــسـتـه و خـراب مــرو

                    رهـــا مـــکــن  دل مـــن  را در الــتـهـاب مــرو

                    بــمـان کـه مــیـکُـشـدم  مـحــنـــتِ  نــبــودنِ  تــو

                    بـمـان کـه کـُشـتـه مرا  رنـج  و اضـطـراب مـرو

                    گـرفــتـه ام  بـه بـغـل  زانــوانِ خـسـتـه خـویــش

                    عـــذاب مــيـکــشــم  از دوری ات  عــذاب مــرو

                    رســـوب کــرده  بـه  دل هــُرمِ تــُنــد چـشـمـانـت

                    گــرفــتــه بــغــض گـلـویــم بــديــن شـتـاب مــرو

                    بـــیــا کـه یــخ  زدم  ای آفــتـابِ قــلـه ی عــشــق

                    طـلـوع  کــن  بـه شـــبِ سـردِ مــن بــتــاب مــرو

                    اگــر بــه  کــُـشــتـنِ مــن  آمــدی  دریـــغ  مـکـن

                    ودســـتِ خـالـی از ایــن  حـسـنِ انــتـخاب  مــرو

                    اگــر کـه  از تــو بــپُــرســم  کـه دوســتـم  داری؟

                    جــواب گــوی  دلــم  بــاش و  بـی جــواب مــــرو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط zahra | 

فــردا ســری بـه رســتـه ی بـازار مـی زنــم

سـر ازغـمـت بـه سـنگ وبـه ديـوار می زنـم

بــرشـانـه می کشـم عَـلَـمِ عـشـق، گـرد ِ شهر

درقــلــبِ شـهــر مــرده د‌لان جــار مـی زنــم

بـاتــيــشـه مـی کَــنـم ره ِ دشــوار ِ عـاشــقـی

آتـش بـه پـشـت و روی ِ خس وخـار می زنم

ســرمی زنـم بـه کـوچـه ی آهنگران ِ عـشـق

گــردن بـه تـيـغ ِ شـحـنـه بـه اقــرار می زنـم

دل را به پـيـشِ چـشـم ِ تـو و درحضور ِخـلق

بـر حـلـقـه هـای چـشـم ِ تــو بـر دار می زنـم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط zahra | 

اگر عالم همه پرخار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد

 

وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد

 

همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد

 

به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

که او را صد هزار انوار باشد

 

وگر تنهاست عاشق نیست تنها

که با معشوق پنهان یار باشد

 

شراب عاشقان از سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد

 

به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد

 

وگر بیمار بینی عاشقی را

نه شاهد بر سر بیمار باشد

 

سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس رهوار باشد

 

به یک حمله تو را منزل رساند

اگر چه راه ناهموار باشد

 

علف خواری نداند جان عاشق

که جان عاشقان خمار باشد

 

ز شمس الدین تبریزی بیابی

دلی کو مست و بس هشیار باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط zahra | 

عشوه بفروشی و بگريزی ز ياران قصه چيست؟

عهد می بندی و می نالی ز نسيان قصه چيست؟

 "لَن ترانی" گوی ،پيدا در رُخت پروردگار

روح قدسی در تنت ،ای نامسلمان قصه چيست؟

يوسفی در بند و صد مشتاق در بند وی اند

دولت آزادی  و اندوه زندان ،قصه چيست؟

 خم نمی شد قامت سروم به مجموع جهان

خم شدست امروز زان زلف پريشان قصه چيست؟

 کشتگان را کی برد دريای عشقت بر کنار

حاليا آرامش و دريای توفان، قصه چيست؟

 ما که از وادی هجران تا گلستان آمديم

باغ عيش است اين مُقام آن سوی بستان قصه چيست؟

 اشک ما را بين و يک جرعه شرابم ده ز عشق

تا بگويم ساقيا زين آب سوزان قصه چيست

 غم نمانَد در دل و دل در تن و تن بر قرار

چون همی پرسی ز احوالم که یاران قصه چيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط zahra | 
از پریشانی من گر خبرت نیست بپرس
هر سر زلف پریشان تو دوای من است
 
سر زلفت پریشان از غم کیست؟
سیه پوشیده ای از ماتم کیست؟
دو چشمت روزگار من سیاه کرد
نگاهت آشنا در عالم کیست؟
پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم
 پریشانم وای،  پریشانم وای،  پریشانم وای، پریشانم
 
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم
 پریشانم وای،  پریشانم وای،  پریشانم وای، پریشانم
 
دلم را سر به سر سودا گرفته
که در زلف بتان ما را گرفتند
ز بس نامردمی دیدم ز مردم
دلم از مردم دنیا گرفته
 پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم
 پریشانم وای،  پریشانم وای،  پریشانم وای، پریشانم
 
گذر از کوچه ی یارت نکردی
چرا پرسان بیمارت نکردی؟
سر و جان من پروانه خوی را
!فدای شمع رخسارت نکردی
 پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم
 پریشانم وای،  پریشانم وای،  پریشانم وای، پریشانم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط zahra | 
زندگی را به صفای ابد ایجاد کنیم
به صداقت دل هر غمزده ای شاد کنیم
 
ان که در بیهده گویی شده معتاد و اسیر
هست در بند تعلق، ز غم ازاد کنیم
 
سالک کوی حق و عاشقان انوار حقیم
ره به دل برده به حق کعبه دل یاد کنیم
 
سخن و حرف و جدل رایج هر بازاری است
به حقیقت ز عمل مزرعه اباد کنیم
 
حرف حق گر چه به جان همه کس زیبا نیست
هست شایسته اهل دل و فریاد کنیم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط zahra | 

ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کوچراغی جزتنم کاتش زنم در شام تارت:
ماه کو،خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کوکه فانوسش کنم در رهگذارت؟!

آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند آب در گنجینه های افتخارت؟
شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت

می فروشند آنچه داری: کوه ساکن،رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت

شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز وساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خد!- تاشکر بگذارد شکارت

مدعی را گو چه سازی مُهر از گل درنمازت
سجده بر مسکوک زر پرسودتر آید به کارت!
این زن – ای من- برکمر دستی بزن، برخیز ازجا:
جان به کف داری همین بس بهره از دار وندارت

شعر از سیمین بهبهانی

با امضای دل

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط zahra | 
من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي
چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي
مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي
در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي
گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي
من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي
آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي
ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي
پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز
بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي
اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار
گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي
چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي
استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي
گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي
گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي
از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه
انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي


+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط zahra | 


کنار پنجره دلتنگی هایم ، مي نشينم آرام .
از لب ديوار كوتاه سرنوشت خويش پي مي گيرم بوي گلهاي روسري دختر همسايه را.....
بي خود و سر گردان، گم مي شوم، انگار ....
در كوچه پس كوچه هاي خيالش .
چه خيالي!!....
از پس مه آلودگي روياهام
صورت معصوم او ...
لحظه اي هزار بار ، در ذهن كودكانه ام
تداعي مي شود .
وچه شيرين است !!...
با قدم هايي جسور
و نگاهي كنجكاو ،مي روم تا فتح نگاهش....
آرام آرام ، از روي گلبرگهاي گونه اش
جاري مي شوم تا او
مي روم با جرئت تا لب مرز .... تا كناره ي جدايي مژه از اشكهایش....
و چه ساحل غريبي ست پلكهاي او .
دريايي آبي
نيزاري سياه...
دل به دريا مي زنم
در چشمان وسيعش غرق مي شوم
آبي ِنگاهش ، بيكران دريا را موج مي زند
نسيمي آرام پهنه ي پلكهايش را طواف مي كند
باز هم مي روم .....باز هم !
با اشكهاي او سرازير مي شوم از خود ...
سر مي خورم تا چكيدن آبرو...
همچنان سر درگم ....
كوچه هاي خيالش مرا به بازي ميگيرند .
صدايي موهوم از درونم فرياد مي زند : تو گم شده اي برگرد!
به صدا مي خندم ،
مدتهاست كه پشت پرچين هاي عقل گم شده ام !!
اما هيچكس به دنبال من نگشت ...
آري به همين راحتي
گم شدم در او ....
تا هميشه
تا نگاه
من مست با او .......او مست با خود
من نرم در او ...... او سنگ در خود
من هماره با او.....او هميشه با خود .......او هميشه بي من....
من ذره ذره خوابش را در غزل مي پيچم
او آسمان آسمان حضورم را دور مي ريزد ...
پس كجايي آنكه مي گفتي :دلها را به هم راه است .
من كه نديدم !!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

آسمان امشب به حالم مویه کن

روح تبدار مرا پاشویه کن

آتش افکند عاشقی بر حاصلم

گریه کن در مجلس ختم دلم

گریه کن ای عشق، روحم تیر خورد

شانه احساس من شمشیر خورد

باید امشب را عزاداری کنم

تا سحر بر نعش دل زاری کنم

چشمم افسونخانه ناز کسی ست

سینه ام آیینهء راز کسی ست

باید امشب بشکنم آیینه را

وا کنم این عقدهء دیرینه را

شوخ چشمی بی شکیبم کرده است

با خودم حتی غریبم کرده است

هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست

او که می گویند پشت خوابهاست

پسر فرمانروای آبهاست

گل است او که خویشاوند نزدیک

شرح احساس ظریف بلبل است

!آن بلا، آن درد خوب سینه سوز

!از کجا آمد، نمی دانم هنوز

شاید از اعماق جنگلهای راز

شاید از پشت کپرهای نیاز

آمد و بر بام روحم پر کشید

از سر پرچین قلبم سر کشید

آمد و من پیش پایش گم شدم

از جنون، ورد لب مردم شدم

م کرد و گذشت آمد از دردش پًر

بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت

شمع بزمش بودم، آبم کرد و رفت

خنده ای کرد و خرابم کرد و رفت

رفت و کوه طاقتم را باد بًرد

یوسف امید من در چاه مًرد

رفت و طاق عشق من آوار شد

ای بخًشکی شانس!اینهم یار شد؟

عاشقان آیینهء روح همند

مرهم دلهای مجروح همند

عشق همخوابی آب و آتش است

موج خون بر ساحل آرامش است

عشق راه عقل را گل میکند

هرچه با ما میکند دل میکند

آتش شوقی که گم شد در گلم

سر زد از خاکستر سرد دلم

ای دل شوریده مستی میکنی؟

باز هم شبنم پرستی میکنی؟

بعد از این زهر جدایی را بخور

چوب عمری با وفایی را بخور

گفتم این بهار افسردنی ست منکه

منکه گفتم این پرستو مردنی ست

منکه گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

عشق ، خونت را دواتت میکند!

شاه باشی ، عشق ماتت میکند

آه عجب کاری بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

                            


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط zahra | 

شب عاشقـان بی دل چه شبـی دراز بـاشد

                                          تو بیـا کز اول شب در صبـح، بـاز باشد     

 

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

 

                                          به کجـا رود کبـوتر که اسیـر باز بـاشد؟      

ز محبتت نخـواهـم که نظـر کنم به رویـت

                                          که محب صادق آن است که پاکباز باشد

به کرشمه عنـایت،  نگـهی به سـوی ما کن

                                          که دعــای دردمنـدان ز ســر نیـاز باشــد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

                                          به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟     

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟

                                          تو صنم نمی گذاری که مرا نمـاز بـاشد   

 

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم

                                          که ثنا و حمد گوییم و جفـا و ناز بـاشد   

 

دگرش چو باز بینی غـم دل مگوی سعـدی

                                          که شب وصال، کوتاه و سخن، دراز باشد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM