![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
پس آن همه سال و ماه
شما يکبار هم نيامديد، نگفتيد، نپرسيديد
زنده یاد سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/03/28ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
سخت كه هيچ فتنه در خود نپذيرد، ديگري سياه خاك آلود همچون كوزه سرنگون چنان كه در اين كوزه سرنگون آب نماند، در چنين دلي خير و طاعت نماند .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/03/28ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
گرگ گفت دانايی که: گرگ خيره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری ست پيکاری سترگ روز و شب، ما بين اين انسان و گرگ زوربازو چاره ی اين گرگ نيست صاحب انديشه داند چاره چيست ای بسا انسان رنجور پريش سخت پيچيده گلوی گرگ خويش وی بسا زور آفرين مرد دلبر هست در چنگال گرگ خود اسير هرکه گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست گرچه انسان می نمايد،گرگ هست! وانکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پيدا می کند. در جوانی جان گرگت را بگير ! وای اگر اين گرگ گردد با تو پير روز پيری،گر که باشی همچو شير ناتوانی در مصاف گرگ پير مردمان گر يگديگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند اين که انسان است اين سان دردمند گرگ ها فرمانروايی می کنند، و آن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنايان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غريب با که بايد گفت اين حال عجيب؟...
منبع:زيبای جاودانه مشيری برگرفته از وب لاگ ای یار من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/03/24ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت چشم واکردم، سکوتم آب شد در زدم ، کس این قفس را وا نکرد از سرم خواب زمستانی پرید حرفی از نام تو آمد بر زبان
منبع:آيينه های ناگهان (دکتر قيصر امين پور) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/19ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
بازم فصل امتحان است مثل اینکه آدمی اگر صد سال هم عمر کند باز زمان امتحان برایش سخته چرا ما آدم ها به امتحان حس خوبی نداریم !!! کاش میشد اسمش را عوض کنیم شاید حس مان نیز تغییر میکرد !!!! باز بوی تلخ امتحان يادم آيد همی باز نمره ی صفر يادم آيد همی مشتق و حد و حساب و هندسه اين همه فرمول آخ ديگر بسه فعل معتل و ثلاثی و مزيد می پرد بر من چو شمر و چون يزيد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/13ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
مهر خوبان دل و دين از همه بيپروا برد رخِ شطرنج نبُرد آنچه رخِ زيبا برد تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سَمَك تا به سماكش كشش ليلا برد من به سرچشمهي خورشيد نه خود بردم راه ذرّهاي بودم و مهر تو مرا بالا برد من خسي بيسر و پايم كه به سيل افتادم او كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد جام صهبا زكجا بود، مگر دست كه بود كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود كه به يك جلوه ز من نام و نشان يكجا برد خودت آموختيام مهر و، خودت سوختيام با بر افروختهرويي كه قرار از ما برد؟ همه ياران به سر راه تو بوديم ولي خم ابروي مرا ديد و ز من يغما برد همه دلباخته بوديم و هراسان كه غمت همه را پشت سر انداخت و مرا تنها برد
برگرفته از وب سایت دبیرستان امام خمینی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/03/13ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
بايزيد روزگاري برآمد كه ذكر زبان كمتر كردي، چون او را از آن پرسيدند
گفت: عجب دارم از اين ياد زبان،
عجب تر از اين كو بيگانه ايست،
بيگانه چه كند در ميان جان
كه ياد اوست خود در ميان جان.
كشف الاسرار _ رشيدالدين ميبدي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/03/07ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
ماییم و در میکده تا یار چه خواهد
دلبسته آنیم که دلدار چه خواهد
صد شکر کز آلایش کثرت برهیدیم
در عالم وحدت دل بیدار چه خواهد
ما را هوسی نیست که در میکده شادیم
در سینه دگر آه شرر بار چه خواهد
دل خون شد و جان رفت ز کف در ره جانان
از ما دگر آن دلبر عیار چه خواهد
ما عقل رها کرده و سرگشته و مستیم
از می زدگان عاقل هشیار چه خواهد
هر کس بد ما گفت نرنجیم و ندانیم
آن بی خبر خام از این کار چه خواهد
گر نور ببخشند و نبخشند غمی نیست
ماییم و در میکده تا یار چه خواهد
جواد نوربخش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/05ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
شخصي دعوي نبوت كرد، او را پيش مأمون خليفه بردند، مأمون گفت: اين را از گرسنگي دماغ خشك شده است، مطبخي را بخواند. فرمود كه اين مرد در مطبخ ببر و جامه خوب و نرمش بساز و هر روز شربتهاي معطر و طعامهاي خوش مي ده تا دماغش با قرار آيد مردك مدتي بر اين تنعم در مطبخ بماند، دماغش با قرار آمد. روزي مأمون را از او ياد آمد، بفرمود تا او را حاضر كردند، پرسيد كه همچنان جبرئيل پيش تو مي آيد؟ گفت: آري، گفت چه مي گويد؟ گفت: مي گويد كه جايي نيك به دست تو افتاده است. هرگز پيغمبري را اين نعمت و آسايش دست نداد، زينهار تا از اينجا بيرون نروي.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/03/01ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|