تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
دردا که در این سوز و گدازم کس نیست
همراه در این راه درازم کس نیست
در قعر دلم جواهر راز بسی است
اما چه کنم محرم رازم کس نیست
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط zahra | 
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 
بر در میکده با آه وفغان آمده ام
از دغل بازی صوفی به امان آمده ام
 
شیخ را گو که در مدرسه بر بند! که من
زین همه قال و مقال تو   به جان آمده ام
 
سَرِ خُم باز کن ای پیر که در  درگه تو
با شعف، رقص کنان، دست فشان آمده ام
 
گِرهی  باز نگردد مگر از غمزه ی یار
بر درش با تن شوریده، روان آمده ام
 
همه جا خانه ی یار است که یارم همه جاست
پس ز بتخانه سوی کعبه چرا آمده ام
 
رتز بگشا و گره باز  و معمّا حل کن!
که از این بادیه بی تاب و توان آمده ام
 
تا که از هیچ کنم کوچ بسوی همه چیز
بوالهوس در طمع گنج نهان آمده ام
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط zahra | 
نماز شام غریبان چو گریه آغازمبه یاد یار و دیار آن چنان بگریم زارمن از دیار حبیبم نه از بلاد غریبخدای را مددی ای رفیق ره تا منخرد ز پیری من کی حساب برگیردبجز صبا و شمالم نمی​شناسد کسهوای منزل یار آب زندگانی ماستسرشکم آمد و عیبم بگفت روی به رویز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می​گفت به مویه​های غریبانه قصه پردازمکه از جهان ره و رسم سفر براندازممهیمنا به رفیقان خود رسان بازمبه کوی میکده دیگر علم برافرازمکه باز با صنمی طفل عشق می​بازمعزیز من که بجز باد نیست دمسازمصبا بیار نسیمی ز خاک شیرازمشکایت از که کنم خانگیست غمازمغلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/21ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط zahra | 

کاش می دانستی

زندگی با همه ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

 هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

 بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

از قیصر امین پور

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/18ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط zahra | 

الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم،

همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.

 

الهی! اگر بردار کنی، رواست،

 مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست،

 از خود دور مکن.

 

 الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

 

 الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.

 

 کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟

تو دانی!

تو آنی که گفتی

من آنم!

آنی.

 

 الهی! حاضری چه جویم؟

 ناظری چه گویم؟

 

 الهی! همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

 الهی!

فاسقان زشتند،

زاهدان مزدور بهشتند،

 ای منعم و توّاب و ای آفریننده ی خلقان از آتش و آب،

 فریادرس از ذلّ حجاب و فتنه ی اسباب شوریده و دل خراب.

بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم،

اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم.

در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط zahra | 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

 

راهی  بجز  گریز  برایم  نمانده   بود

 

این عشق آتشین پر از درد  بی امید

 

در  وادی  گناه و  جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه  پر  حسرت  تو  را

 

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

 

رفتم که  ناتمام  بمانم  در  این  سرود

 

رفتم  که  با  نگفته  به  خود آبرو دهم

 

رفتم  مگو  مگو  که چرا رفت ننگ  بود

 

عشق من و نیاز تو و سوز و  ساز  ما

 

از پرده خموشی و ظلمت چونور شمع

 

بیرون   فتاده   بود   به  یکباره  راز  ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

 

در   لابه لای      دامن     شبرنگ   زندگی

 

رفتم   که  در  سیاهی  یک  گور  بی نشان

 

فارغ  شوم  ز کشمکش  و   جنگ   زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

 

از خنده های وحشی  طوفان  گریختم

 

از بستر وصال  به   آغوش  سرد  هجر

 

آزرده  از    ملامت     وجدان    گریختم

 

ای  سینه  در  حرارت   سوزان   خود  بسوز

 

دیگر    سراغ   شعله   آتش  ز  من     مگیر

 

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

 

مرغی  شدم  به  کنج  قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش

 

در  دامن  سکوت  به     تلخی   گریستم

 

نالان  ز کرده ها  و پشیمان   ز   گفته ها

 

دیدم  که  لایق  تو  وعشق   تو   نیستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط zahra | 
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار
نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟
من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟
وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟

عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ...
مي برد مژده آزادی زندانی را ،
زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه كند اين شب ظلماني را .

پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد
شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش
روح آزرده من مي رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش

عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ...
كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب !
سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب

ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !
آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق
به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/09ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط zahra | 
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/09ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط zahra | 
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز 
درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان هاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي شكد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
 دردل تاريك اين شب هاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من

 

مشیری


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/06ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 سين هفتم سيب سرخي ست ،

حسرتا كه مرا نصيب از اين سفره ي سنت سروري نيست.

شرابي مرد افكن در جام هواست ،

شگفتا كه مرا بدين مستي شوري نيست .

سبوي سبزه پوش در قاب پنجره -

آه چنان دورم كه گويي جز نقش بي جاني نيست .

و كلامي مهربان

در نخستين ديدار بامدادي -

فغان كه در پس پاسخ و لب خند دل خنداني نيست .

بهاري ديگر آمده است

آري

اما براي آن زمستان ها كه گذشت

نامي نيست

نامي نيست.

  احمد شاملو
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط zahra | 


ای چهره نهان کرده در ظلمت بي‌پایان
در دیده خود بنگر، آیینه مکن پنهان


گم گشته دیرین را خواهی که به‌دست آری
از آینه خواهش کن، این ساده دل عریان
آیینه همی خواند، نقش بد و نیکت را


بیهوده مگردان رو، درخویش مشو پیچان


گر بشکنی آیینه، صد پاره گرش سازی
بازت بنماید رخ، فارغ نشوی از آن
سوزدل تنگت را مي‌گوید و مي‌گرید


جزسوز نمی‌یابی درسینه بي‌سامان
بس قصه تورا خواند این تلخ‌تر از حنظل
خونابه تاریخ ست، نی شهد به شکردان


ای خانه دربندم، دانم زچه نالانی
بیگانه نسوزاندت، ازخویش شدی ویران
زین زخم که مي‌بینم، برپیکر تب دارت
این‌جاست هزاران جان، شوریده و سرگردان


کارون جگرخونین، از درد به خود پیچد
زین ناله که برخیزد، ازسینه آبادان
این ننگ که بنشاندند، بر دامن تاریخت
پاکیزه نمی‌گردد، الا به گلاب جان


این‌جاکه خدا گرید، بر این همه ویرانی
ای کرده به غفلت خو، گو از چه شدی خندان؟


این‌جا که دلی دیگر، بي‌داغ نمی‌یابم
بدنام جهانم من، گرکه نشوم گریان


شادان گذری زیرا، عیسای صلیبی را
بینی و نمی‌بینی،‌يي شاهد بي‌ایمان


برخیز و رهی وا کن، تاچند به لب شکوه
زین زال سپید ابرو، زین مام سیه‌پستان


تاچند نهان کردن، درسینه خاموشی
این خشم فرو خورده، این آتش جاویدان


باید که توبرخیزی، ورنه ز نشستنها
این درد قدیمی را، هرگز نرسد درمان


شطرنج تو مي‌بازی، بیهوده مزن تهمت
شطرنجی دوران را، در ماتگه حرمان


ناکرده رفیقی خود، هرگز به رفیقانت
آخر به چه رو داری، یاری طلب از یاران


تاچند زخودخواهی، بر ره که سوار آید
یک بار سواری کن! این مرکب و این میدان


وامانده براین درگه، تا خواجه زره آید
زین ابر سترون کی، ریزد به زمین باران


سرپنجه تدبیرت، باید که گشاید ره
بیگانه نمی‌سازد، درد من و تو درمان


با این همه می‌دانم، از عاشق سر برکف
در هیچ زمان این‌جا، خالی نبود میدان


نومید نیم هرگز، زیرا که عیان بینم
برپهنه این دریا، تندیس خوش توفان


بیرون زتو فریادی، پرکرده جهانت را
در قلعه ترس خود، خاموش مکن عصیان


یاران تو بي‌پروا، رفتند درین آتش

پروانه بي‌پروا، آتش بکند بستان


ازعشق سخن گویند، حلاج صفت یاران
بر دار نمی‌بینی، بس پیکر آویزان؟


برخیز و به میدان شو، وین قهر تبرزین کن
آزاد بکن جان را، بشکن در این زندان
شاید که برافروزی، از سینه سوزانت
صد شعله درین ظلمت، بر قله کوهستان
خورشید تو مي‌تابد، این بار ز غرب دل


بگشا در و بیرون شو، زین ظلمت بي‌پایان

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM