![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
دردا که در این سوز و گدازم کس نیست
همراه در این راه درازم کس نیست
در قعر دلم جواهر راز بسی است
اما چه کنم محرم رازم کس نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/31ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/31ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
بر در میکده با آه وفغان آمده ام
از دغل بازی صوفی به امان آمده ام
شیخ را گو که در مدرسه بر بند! که من
زین همه قال و مقال تو به جان آمده ام
سَرِ خُم باز کن ای پیر که در درگه تو
با شعف، رقص کنان، دست فشان آمده ام
گِرهی باز نگردد مگر از غمزه ی یار
بر درش با تن شوریده، روان آمده ام
همه جا خانه ی یار است که یارم همه جاست
پس ز بتخانه سوی کعبه چرا آمده ام
رتز بگشا و گره باز و معمّا حل کن!
که از این بادیه بی تاب و توان آمده ام
تا که از هیچ کنم کوچ بسوی همه چیز
بوالهوس در طمع گنج نهان آمده ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/31ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/04/21ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
کاش می دانستی زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/19ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند بشکوه تر از کوه دماوند غرورم یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر مویی ز سر موی تو دورم ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش تو قاف قرار من و من عین عبورم بگذار به بالای بلند تو ببالم کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
از قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/18ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم. الهی! اگر بردار کنی، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن. الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم. الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را. کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی! تو آنی که گفتی من آنم! آنی. الهی! حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟
الهی! همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم. الهی! فاسقان زشتند، زاهدان مزدور بهشتند، ای منعم و توّاب و ای آفریننده ی خلقان از آتش و آب، فریادرس از ذلّ حجاب و فتنه ی اسباب شوریده و دل خراب. بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم، اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم. در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/11ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت چونور شمع بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابه لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بیخبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/11ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ... خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟ چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟ من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟ وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟ عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ... مي برد مژده آزادی زندانی را ، زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد سحری جلوه كند اين شب ظلماني را . پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش روح آزرده من مي رمد از بوی بهار بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ... كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب ! سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه ! آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/04/09ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش ! چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/04/09ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
درختي خشك در پهناي دشت تشنه مي ماند در اين تنگ غروب از كبود آسمان هاي روشني مي گريزد جانب آفاق دور در افق بر لاله سرخ شفق مي چكد از ابرها باران نور مي گشايد دود شب آغوش خويش زندگي را تنگ مي گيرد به بر باد وحشي مي دود در كوچه ها تيرگي سر مي شكد از بام و در شهر مي خوابد به لالاي سكوت اختران نجوا كنان بر بام شب نرم نرمك باده مهتاب را ماه مي ريزد درون جام شب نيمه شب ابري به پهناي سپهر مي رسد از راه و مي تازد به ماه جغد مي خندد به روي كاج پير شاعري مي ماند و شامي سياه دردل تاريك اين شب هاي سرد اي اميد نا اميدي هاي من برق چشمان تو همچون آفتاب مي درخشد بر رخ فرداي من
مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/06ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
حسرتا كه مرا نصيب از اين سفره ي سنت سروري نيست. شرابي مرد افكن در جام هواست ، شگفتا كه مرا بدين مستي شوري نيست . سبوي سبزه پوش در قاب پنجره - آه چنان دورم كه گويي جز نقش بي جاني نيست . و كلامي مهربان در نخستين ديدار بامدادي - فغان كه در پس پاسخ و لب خند دل خنداني نيست . بهاري ديگر آمده است آري اما براي آن زمستان ها كه گذشت نامي نيست نامي نيست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/03ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
پروانه بيپروا، آتش بکند بستان
آزاد بکن جان را، بشکن در این زندان شاید که برافروزی، از سینه سوزانت صد شعله درین ظلمت، بر قله کوهستان خورشید تو ميتابد، این بار ز غرب دل
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/04/03ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|