![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
دلا
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد ترا در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد نه کلکی شکر دارد، نه هر زیر وزبر دارد، نه هر پشمی نظر دارد، نه بحری گوهر دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/30ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط zahra |
|
زمين و آسمان مكه آنشب نور باران شد مهدی سهیلی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/30ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
يار من باشي هزار جهد بكردم كه يار من باشي مراد بخش دل بي قرار من باشي چراغ ديده ي شب زنده دار من گردي انيس خاطر امّيدوار من باشي چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در ميانه خداوندگار من باشي ار آن عقيق كه خونين دلم ز عشوه ي او اگر كنم گله اي غمگسار من باشي در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند گرت ز دست برآيد نگار من باشي شبي به كلبه ي احزان عاشقان آيي دمي انيس دل سوگوار من باشي شود غزاله ي خورشيد صيد لاغر من گر آهويي چو تو يكدم شكار من باشي سه بوسه كز دو لب كرده اي وظيفه ي من اگر ادا نكني قرض دار من باشي من اين مراد ببينم به خود كه نيمه شبي به جاي اشك روان در كنار من باشي من ار چه حافظ شهرم جووي نمي ارزم مگر تو از كرم خويش يار من باشي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/24ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
تا با غم تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد (مولوی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/18ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
تا هست علي (ع) باشد و تا بود علي بود
تا صورت پيوند جهان بود ، علي بود
تا نقش زمين بود و زمان بود ، علي بود شاهي كه ولي بود و وصي بود ، علي بود سلطان سخاو كرم و وجود ، علي بود هم آدم هم شيث و هم ايوب وهم ادريس هم يوسف و هم يونس و هم هود ، علي بود هم موسي و هم عيسي و هم حضر و هم الياس هم صالح پيغمبر و داود ، علي بود مسجود ملايك كه شد آدم ز علي شد آدم چو يكي قبله و مسجود ، علي بود آن عارف سجاد كه خاك درش از قدر بر كنگره عرش بيفزود ، علي بود هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن هم عابد و هم معبد و معبود ، علي بود آن لحمك لحمي بشنو تا كه بداني آن يار كه او نفس نبي بود ، علي بود موسي و عصا و يد بيضا و نبوت در مصر به فرعون كه بنمود ، علي بود چندان كه در آفاق نظر كردم ديدم از روي يقين در همه موجود، علي بود خاتم كه در انگشت سليمان نبي بود آن نو خدايي كه بر او بود ، علي بود آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج با احمد مختار يكي بود ، علي بود آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن كردش صفت عصمت و بستود ، علي بود اين كفر نباشد ، سخن كفر نه اينست تا هست علي باشد و تا بود ، علي بود آن قلعه گشايي كه در حلقه خيبر بركند به يك حمله و بگشود ، علي بود آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام تا كار نشد راست نياسود ،علي بود آن شير دلاور كه براي طمع نفس بر خوان جهان پنجه نيالود، علي بود سر دو جهان جمله ز پنهان و زپيدا شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود. کليات شمس مولانا برگرفته از سایت خانواده سبز |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/17ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
هفت بار روح خويش را تحقير كردم:
اولين بار هنگامى بود كه براى رسيدن به
بلند مرتبكى،خود رافروتن نشان مى داد
دومين بار:آن هنگام كه مقابل فلج ها مى لنگيد
سومين بار:آن زمان كه بين انتخاب خويش بين سخت و آسان,آسان را برگزيد
چهارمين بار:آن گاه كه به علت ضعف و ناتوانى از كارى سرباز زد و صبر راحمل بر قدرت وتوانايى اش دانست
پنجمين بار:وقتى كه مرتكب گناهى شد و خويشتن را تسلى داد كه ديگران هم گناه میكنند
ششمين بار:زمانى كه چهره اى زشت را تحقير كرد در حالى كه نمى دانست آن چهره يكى از نقاب هاى خويش است
و هفتمين بار:وقتى كه زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت كه فضيلت است
جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/16ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
دوستی
دل من دير زمانی است که می پندارد : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/15ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
درس محبت آه اي دل غمگين كه به اين روز فكندت ؟ فرياد كه از ياد برفت آن همه پندت . اي مرغك سرگشته كدامين هوس آموز بي بال و پرت ديد و چنين بست به بندت ؟ اي جام بهم ريخته صد بار نگفتم با سنگدلان يار مشو مي شكنندت ارزان ترت از هيچ گرفتند و گذشتند امروز ندانم كه فروشند به چندت ؟ جان دادي و درسي به جهان ياد گرفتي ارزان تر ازين درس محبت ندهندت .
« فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/05/15ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط zahra |
|
زخميهر كوي و برزني را شفیعی کدکنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
مرا می بينی و هردم زيادت می کنی دردم ترا می بينم و ميلم زيادت می شود هردم به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/14ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم ولي آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ ياد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل ديوانه من بهر که افتاده به خاک اين همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو اي عشق تو اي يار به تو اي بهر نياز ياد من هست که د يگر دل من تنها نيست ياد من هست که ديگر دل تو مال من است ياد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک ياد تو باشم و هر دم بکنم راز و نياز ياد تو باشد از اين پس من و تو ما شده ايم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ايم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/05/11ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
جز در حضور نور، دلم وا نمىشود معنا نمىشود پيدا نمىشود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/10ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظارۀ شگفت،
ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر،
ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب،
در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم،
با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/07ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
تیک... تاک! تیک... تاک!
لحظه، آه، می رود
ناگزیر، سر به زیر، پا به راه می رود!
عمر من،
بمان، بمان،
مهلتی... خدای را-
بی وداع، بی کلام،
بی نگاه می رود
قطره قطره، چشمه وار، لحظه لحظه می چکد؛
ماه و سال می شود،
سال و ماه می رود
با پگاه زرنشان، آفتاب می دمد؛
با پسین خونفشان،
سوی چاه می رود
،تا حریر خواب را بر خیال می کشم
یک سپید می رسد،
یک سیاه می رود
پرده وار عمر من،
زین سپید و زان سیاه
راه راه می شود،
راه راه می رود
-این که می رود منم،
نیست بازگشتنم
وای من!
به او بگو نابگاه می رود
،کوبه های نبض من از شمار خسته شد
...لحظه لحظه،
عمر من،
آه، آه، می رود
سیمین بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/07ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
خسته ام از آرزوها،
آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی،
بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهای پینه بسته
خسته از درهای بسته،
خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
:رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،
با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی،
باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحۀ باز خوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/05/07ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي در آرزوي رويت ,بنشسته به هر راهي صد زاهد و صد عابد ,سر گشته سودايي مشتاقي و مهجوري ,دور از تو چنانم كرد كز دست نخواهد شد پايان شكيبايي اي درد توام درمان در بستر ناكامي وي ياد تو ام مونس در گوشه تنهايي فكر خود راي خود در امر تو كي گنجد كفر است در اين وادي خود بيني و خود رايي در دايره فرمان ما نقطه تسليميم لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي گستاخي و پر گويي تا چند كني اي فيض |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/05/03ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر دي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر انديشه از محيط فنا نيست هركه را بر نقطه ي دهان تو باشد مدار عمر در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهي ست زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر بي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار روز فراق را كه نهد در شمار عمر حافظ سخن بگوي كه بر صفحه ي جهان اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر
برگرفته از وب تازه های ادبی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/05/02ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|