تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
دلا
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه بحری گوهر دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط zahra | 

زمين و آسمان مكه آنشب نور باران شد
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبي مرموز و رويايي
به شهر مكه، مهر پاك جانان، دختر مهتاب مي خنديد
شبانگه ساحت ام القري در خواب مي خنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي
دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ
بسوي كهكشان مي شد
دل سياره ها در آسمان، حال تپيدن داشت
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت
سر گل آفريدن داشت
شگفتي خانه ام القري در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري
به اميد طلوع بامدادي بود
سراسر دستگاه افرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دم به دم ميزد
همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند:
كه امشب نيمه شب خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد
در آن حال آمنه در عالم سرگشتگي مي ديد
ببام خانه اش بس آبشار نور مي بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمايي ها نصيب او
شگفتي بود و حيراني
در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمزد فام
به سويش پر كشيد از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين را به پهلوي زن درد آشنا ساييد
به ناگه درد او آرام شد آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را آمنه با هاله اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را
دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر احمد را
شنيد از هر مكان عطر دلاويز محمد ص را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز
الا اي آمنه! اي مادر پيغمبر خاتم
سرايت خانه توحيد ما باد و مشيت باد
سعادت همره جان تو و جان محمد ص باد
بدو بخشيده ايم اي آمنه اي مادر تقوي!
صداي دلكش داوود و حب دانيال و عصمت يحيي
بفرزند تو بخشيديم
كردار خليل و قول اسماعيل و حسن چهره يوسف
شكيب موسي عمران و زهد و عفت عيسي
بدو داديم خلق آدم و نيروي نوح و طاعت يونس
وقار و صولت الياس و صبر بي حد ايوب
بود فرزند تو نيكو
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاك
سراپا خوب
دو گوش آمنه بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم آمنه در چشم درخشان محمد ص بود
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را
بدست اين يكي ابريق سيمين، در كف آن ديگري تشت زمرد بود.
دگر، حوري پرندي چون گل، مهتاب در كف داشت
محمد ص را چون مرواريد غلتان شستشو دادند
بنام پاك يزدان بوسه بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون دست قدرت را
زدند از سوي درگاه خداوندي
ميان شانه هاي حضرتش مهر نبوت را
سپس در پرنياني نقره گون ارام پيچيدند
وز آنجا دختران بر عرش كوچيدند
همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند
كه آمد تكسواري در مدائن سوي نوشروان
و گفت: اي پادشه آتشكده آذر گشسب ما
كه صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به يثرب يك يهودي بر فراز قلعه اي فرياد را سر داد
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند عبد الله
نوين پيغمبر پاك خداوند است
و انساني
يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرايي
قدم بگذاشت در ام القري وين شعر را برخواند
كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را ؟
كه ديد از مكيان آن ماهتاب پرنياني را؟
زمين و آسمان مكه ديشب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره بر زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عطر آمد
بيايان بود و من، اما چه مهتاب دلارايي
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي
بيابان، رازها دارد
ولي در شهر آن اسرار پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر اشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟
كه ديشب آسمانيها زمين مكه را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان مكه ديشب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
به اهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند
كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟!
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از مكيان آن ماهتاب پرنياني را؟
بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره بر زمين ما فرود آمد
بچشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارايي!
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي
بيابان رازها دارد
ولي در شهر، ان اسرار پيدا نيست
بيابان نقش دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟
كه ديشب آسمانيها زمين مكه را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره جاي گل بود
زمين و اسمان مكه ديشب نور باران بود
هوا آغشته از عطر شفا بخش بهاران بود
روانت شادمان بادا
كجايي اي عرب! اي ساربان پير صحرايي؟!
كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!
كه اينك بر فراز چرخ يابي نام احمد را
و در پر موج بيني اوج بانگ احمد ص را
محمد ص زنده و جاويد خواهد ماند
محمد ص تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك مي داند كه نامي همچو نام پاك پيغمبر مويد نيست
و مردي زير اين سبز اسمان همتاي احمد نيست
زمين ويرانه باد و سرنگون باد، آسمان پير
اگر بينم روزي در جهان نام محمد نيست

مهدی سهیلی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط zahra | 

يار من باشي

هزار جهد بكردم كه يار من باشي

مراد بخش دل بي قرار من باشي

چراغ ديده ي شب زنده دار من گردي

انيس خاطر امّيدوار من باشي

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در ميانه خداوندگار من باشي

ار آن عقيق كه خونين دلم ز عشوه ي او

اگر كنم گله اي غمگسار من باشي

در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند

گرت ز دست برآيد نگار من باشي

شبي به كلبه ي احزان عاشقان آيي

دمي انيس دل سوگوار من باشي

شود غزاله ي خورشيد صيد لاغر من

گر آهويي چو تو يكدم شكار من باشي

سه بوسه كز دو لب كرده اي وظيفه ي من

اگر ادا نكني قرض  دار من باشي

من اين مراد ببينم به خود كه نيمه شبي

به جاي اشك روان در كنار من باشي

من ار چه حافظ شهرم جووي نمي ارزم

مگر تو از كرم خويش يار من باشي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 
تا با غم تو مرا کار افتاد

 بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود، هم در غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
هر روز دلم در غم تو زارتر است
و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است

(مولوی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط zahra | 
تا هست علي (ع) باشد و تا بود علي بود
    
    
    تا صورت پيوند جهان بود ، علي بود

    تا نقش زمين بود و زمان بود ، علي بود
    شاهي كه ولي بود و وصي بود ، علي بود
    سلطان سخاو كرم و وجود ، علي بود
    هم آدم هم شيث و هم ايوب وهم ادريس
    هم يوسف و هم يونس و هم هود ، علي بود
    هم موسي و هم عيسي و هم حضر و هم الياس
    هم صالح پيغمبر و داود ، علي بود
    مسجود ملايك كه شد آدم ز علي شد
    آدم چو يكي قبله و مسجود ، علي بود
    آن عارف سجاد كه خاك درش از قدر
    بر كنگره عرش بيفزود ، علي بود
    هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن
    هم عابد و هم معبد و معبود ، علي بود
    آن لحمك لحمي بشنو تا كه بداني
    آن يار كه او نفس نبي بود ، علي بود
    موسي و عصا و يد بيضا و نبوت
    در مصر به فرعون كه بنمود ، علي بود
    چندان كه در آفاق نظر كردم ديدم
    از روي يقين در همه موجود، علي بود
    خاتم كه در انگشت سليمان نبي بود
    آن نو خدايي كه بر او بود ، علي بود
    آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج
    با احمد مختار يكي بود ، علي بود
    آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن
    كردش صفت عصمت و بستود ، علي بود
    اين كفر نباشد ، سخن كفر نه اينست
    تا هست علي باشد و تا بود ، علي بود
    آن قلعه گشايي كه در حلقه خيبر
    بركند به يك حمله و بگشود ، علي بود
    آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام
    تا كار نشد راست نياسود ،علي بود
    آن شير دلاور كه براي طمع نفس
    بر خوان جهان پنجه نيالود، علي بود
    سر دو جهان جمله ز پنهان و زپيدا
    شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود.
    
    
    
کليات شمس مولانا
برگرفته از سایت خانواده سبز
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط zahra | 
هفت بار روح خويش را تحقير كردم:
اولين بار هنگامى بود كه براى رسيدن به
بلند مرتبكى،خود رافروتن نشان مى داد
دومين بار:آن هنگام كه مقابل فلج ها مى لنگيد
سومين بار:آن زمان كه بين انتخاب خويش بين سخت و آسان,آسان را برگزيد
چهارمين بار:آن گاه كه به علت ضعف و ناتوانى از كارى سرباز زد و صبر راحمل بر قدرت وتوانايى اش دانست
پنجمين بار:وقتى كه مرتكب گناهى شد و خويشتن را تسلى داد كه ديگران هم گناه میكنند
ششمين بار:زمانى كه چهره اى زشت را تحقير كرد در حالى كه نمى دانست آن چهره يكى از نقاب هاى خويش است
و هفتمين بار:وقتى كه زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت كه فضيلت است
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 
دوستی

دل من دير زمانی است که می پندارد :
دوستـــــــی نيز گلی است .
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفي دارد .
بي گمان سنگدل است آن كه روا مي دارد .
جان اين ساقه نازك را
ـ دانسته ـ
بيازارد !
در زميني كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است كه مي افشانيم .
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش ((مهر)) است .
گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،
زندگی را به دل انگيز ترن چهره بيارايد :
آنچنان با تو در آميزد این روح لطيف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس
زندگی گرمی دل های بهم پيوسته ست .
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
.
در ضميرت اگر اين گل ندميدست هنوز ،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده ست هنوز
دانه ها را با يد از نو کاشت !
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد کرد
رنج می بايد برد ،
دوست می بايد داشت !
بانگاهی که در آن شوق بر آرد فرياد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند :
شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط zahra | 

درس محبت

آه اي دل غمگين كه به اين روز فكندت ؟

فرياد كه از ياد برفت آن همه پندت .

اي مرغك سرگشته كدامين هوس آموز

بي بال و پرت ديد و چنين بست به بندت ؟

اي جام بهم ريخته صد بار نگفتم

با سنگدلان يار مشو مي شكنندت

ارزان ترت از هيچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم كه فروشند به چندت ؟

جان دادي و درسي به جهان ياد گرفتي

ارزان تر ازين درس محبت ندهندت .

 

« فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط zahra | 

زمزمه ۱

هر چند اميدي به وصال تو ندارم
يك لحظه رهايي ز خيال تو ندارم
 اي چشمه ي روشن منم آن سايه كه نقشي
 در آينه ي چشم زلال تو ندارم
مي داني و مي پرسيم اي چشم سخنگوي
 جز عشق جوابي به سوال تو ندارم
اي قمري هم نغمه درين باغ پناهي
جز سايه ي مهر پر و بال تو ندارم
 از خويش گريزانم و سوي تو شتابان
با اين همه راهي به وصال تو ندارم

زمزمه۲

نتوانم به تو پيوستن و ني از تو گسستن
نه ز بند تو رهايي نه كنار تو نشستن
اي نگاه تو پناهم !‌ تو نداني چه گناهي ست
 خانه را پنجره بر مرغك طوفان زده بستن
تو مده پندم از اين عشق كه من دير زماني
خود به جان خواستم از دام تمناي تو رستن
 ديدم از رشته ي جان دست گسستن بود آسان
ليك مشكل بود اين رشته ي مهر تو گسستن
امشب اشك من ازرد و خدا را كه چه ظلمي ست
 ساقه ي خرم گلدان نگاه تو شكستن
 سوي اشكم نگهت گرم خراميد و چه زيباست
 آهوي وحشي و در چشمه ي روشن نگرستن
ي اشكم نگهت گرم خراميد و چه زيباست
 آهوي وحشي و در چشمه ي روشن نگرستن

زمزمه ۳

در ياد مني حاجت باغ و چمنم نيست
جايي كه تو باشي خبر از خويشتنم نيست
اشكم كه به دنبال تو آواره ي شوقم
ياراي سفر با تو و راي وطنم نيست
 اين لحظه چو باران فرو ريخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نيست
بدرود تو را انجمني گرد تو جمع اند
بيرون ز خودم راه در آن انجمنم نيست
 دل مي تپدم باز درين لحظه ي ديدار
ديدار ‚ چه ديدار ؟ كه جان در بدنم نيست
بدرود و سفر خوش به تو آنجا كه رهايي ست
من بسته ي دامم ره بيرون شدنم نيست
در ساحل آن شهر تو خوش زي كه من اينجا
 راهي به جز از سوختن و ساختنم نيست
تا باز كجا موج به ساحل رسد آن روز
 روزي كه نشاني ز من الا سخنم نيست

 شفیع کدکنی
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط zahra | 

زخمي

هر كوي و برزني را
مي جويند
 هر مرد و هر زني را
 مي بويند
بشنو
 اين زوزه ي شگان شكاري ست
در جست و جويش اكنون
 و خاك
 خاك تشنه
 و قطره هاي خون
آن گرگ تير خورده ي آزاد
 در شهر شهرها
 امشب كجا پناهي خواهد يافت
 يا در خروش خشم گلوله
 كي سوي بيشه راهي خواهد يافت

 شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط zahra | 
مرا می بينی و هردم زيادت می کنی دردم
ترا می بينم و ميلم زيادت می شود هردم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط zahra | 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد       

               طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد    

                   طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست   

                به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا 

                 دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست     

             دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم 

            طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

ولي آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟    

                    ياد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم

گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد    

      دل ديوانه من بهر که افتاده به خاک

اين همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار              

           به تو اي عشق تو اي يار به تو اي بهر نياز

ياد من هست که د يگر دل من تنها نيست   

                ياد من هست که ديگر دل تو مال من است

ياد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک     

            ياد تو باشم و هر دم بکنم راز و نياز

ياد تو باشد از اين پس من و تو ما شده ايم       

          هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ايم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط zahra | 

جز در حضور نور،

 دلم وا نمى‏شود
صبح است و آفتابْ هويدا نمى شود
اى مهربان كه دلم پاى بند توست
آيينه بى‏جمال تو،

 معنا نمى‏شود
ديرى است بى وجود تو در دشت آرزو
گلْ خوشه مرادْ شكوفا نمى‏شود
سرشارِ ابر گر چه بود چشم مردمان
دُردانه‏هاى عاطفه،

 پيدا نمى‏شود
اى آخرين طبيب دل دردمندِ عشق!
بازآ، كه دردْ بى‏تو مداوا نمى‏شود
دوشينه، دل به خواب چو چشم تو ديد گفت:
هرگز گلى چو نرگس شهلا نمى‏شود

 
بازآ كه بى‏حضور تو اى مظهر اَحد!
بى شك طلسمِ بسته شب، وا نمى‏شود


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط zahra | 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
ای نظارۀ شگفت،
 ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر،
 ای هنوز بی نظیر
 
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب،
در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم،
 با تو در همین مسیر
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
 
قیصر امین پور
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 
تیک... تاک! تیک... تاک!
لحظه، آه، می رود
ناگزیر، سر به زیر، پا به راه می رود!
عمر من،
 بمان، بمان،
مهلتی... خدای را-
بی وداع، بی کلام،
 بی نگاه می رود
قطره قطره، چشمه وار، لحظه لحظه می چکد؛
ماه و سال می شود،
 سال و ماه می رود
با پگاه زرنشان، آفتاب می دمد؛
با پسین خونفشان،
سوی چاه می رود
،تا حریر خواب را بر خیال می کشم
یک سپید می رسد،
 یک سیاه می رود
پرده وار عمر من،
 زین سپید و زان سیاه
راه راه می شود،
 راه راه می رود
-این که می رود منم،
نیست بازگشتنم
وای من!
به او بگو نابگاه می رود
 
،کوبه های نبض من از شمار خسته شد
...لحظه لحظه،
عمر من،
 آه، آه، می رود
 
 سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 
خسته ام از آرزوها،
آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی،
بالهای استعاری
 
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
 
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
 
با نگاهی سرشکسته، چشمهای پینه بسته
خسته از درهای بسته،
خسته از چشم انتظاری
 
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
 
عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
 
:رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
 
عاقبت پرونده ام را،
با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی،
باد خواهد برد باری
 
روی میز خالی من، صفحۀ باز خوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
 
 قیصر امین پور
+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط zahra | 
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي

در آرزوي رويت ,بنشسته به هر راهي
صد زاهد و صد عابد ,سر گشته سودايي

مشتاقي و مهجوري ,دور از تو چنانم كرد
كز دست نخواهد شد پايان شكيبايي

اي درد توام درمان در بستر ناكامي
وي ياد تو ام مونس در گوشه تنهايي

فكر خود راي خود در امر تو كي گنجد
كفر است در اين وادي خود بيني و خود رايي

در دايره فرمان ما نقطه تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي

گستاخي و پر گويي تا چند كني اي فيض
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/03ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط zahra | 

اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر

از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست

كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است

درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد

هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر

دي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد

بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر

انديشه از محيط فنا نيست هركه را

بر نقطه ي دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهي ست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار

روز فراق را كه نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوي كه بر صفحه ي جهان

اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

 

برگرفته از وب  تازه های ادبی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM