![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/31ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت: عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
كشش چو نبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس
كه وعظ بي عملان واجبست نشنيدن
ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/31ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/30ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
نامی از هزار نام
ای شما !
ای تمام عاشقانِ هر کجا:
از شما سؤال می کنم
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گر چه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این وآن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریۀ گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
روزهای چارشنبه ساعت چهار
بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت!
ای شما
ای تمام نامهای هر کجا؟
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟
از قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
پایان آواز قایقران سوخته ایم و ساخته ایم، امیدها و زمستانهامان را با هم قسمت کرده ایم ؛ و زخمها خورده ایم تنها نه از دشمنان خونی که نیز از دوستان دشمن خو ( و این زخم چه درد ناک تر است )، اما در این احوال انگار نه طعم نان بهتر شده ، و نه کتاب من؛ ما زندگی می کنیم و آمار و ارقامی فراهم می آوریم که درد هنوز از آن بی بهره است ، همچنان به عشق عشق می وزیم و به رسم خودمان ، بی هیچ پرده پوشی دروغگویان را به خاک می سپاریم و با آنان که حقیقت را می گویند زندگی می کنیم...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/26ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط zahra |
|
بي روزها عروسكاين وجودي كه در نور ادراك |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/22ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
اللهم کن لولیک الفرج الحجة ...
اللهم کن لولیک الفرج الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی ابائه فی هذه الساعة و فی کل الساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/18ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
سیل غم ها گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غم ها حبیب ام سیل غم ها گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد آتشم زد میخواهم از صبح تا سحرگاهان بنالم افسرده ام بیگانه ام آزرده جانم به یاد زنده یاد بسطامی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/14ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/06ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
عشق ورزيدن منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافريست رنجيدن به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات بخواست جام مي و گفت: عيب پوشيدن مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه كشش چو نبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس كه وعظ بي عملان واجبست نشنيدن ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/05ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|