تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدیده سیر است مرا جان دلیر است مراگفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ایگفت که سرمست نه​ای رو که از این دست نه​ایگفت که تو کشته نه​ای در طرب آغشته نه​ایگفت که تو زیرککی مست خیالی و شکیگفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدیگفت که شیخی و سری پیش رو و راهبریگفت که با بال و پری من پر و بالت ندهمگفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشوگفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکنچشمه خورشید تویی سایه گه بید منمتابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلمصورت جان وقت سحر لاف همی​زد ز بطرشکر کند کاغذ تو از شکر بی​حد توشکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خمشکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملکشکر کند عارف حق کز همه بردیم سبقزهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدماز توام ای شهره قمر در من و در خود بنگرباش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

 

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدمزهره شیر است مرا زهره تابنده شدمرفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدمرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدمپیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدمگول شدم هول شدم وز همه برکنده شدمجمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدمشیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدمدر هوس بال و پرش بی​پر و پرکنده شدمزانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدمگفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدمچونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدماطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدمبنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدمکآمد او در بر من با وی ماننده شدمکز نظر وگردش او نورپذیرنده شدمکز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدمبر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدمیوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدمکز اثر خنده تو گلشن خندنده شدمکز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط zahra | 

منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن

 

منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن

 

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

 

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات

 

بخواست جام مي و گفت: عيب پوشيدن

 

مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست

 

به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

 

به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب

 

كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

 

كشش چو نبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن

 

عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس

 

كه وعظ بي عملان واجبست نشنيدن

 

ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب

 

كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

 

مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ

 

كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط zahra | 

یار وفادار

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کردآه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیختاشک من رنگ شفق یافت ز بی​مهری یاربرقی از منزل لیلی بدرخشید سحرساقیا جام می​ام ده که نگارنده غیبآن که پرنقش زد این دایره میناییفکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کردآه از آن مست که با مردم هشیار چه کردطالع بی​شفقت بین که در این کار چه کردوه که با خرمن مجنون دل افگار چه کردنیست معلوم که در پرده اسرار چه کردکس ندانست که در گردش پرگار چه کردیار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/30ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط zahra | 
نامی از هزار نام
 
 
ای شما !
ای تمام عاشقانِ هر کجا:
از شما سؤال می کنم
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
 
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گر چه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این وآن شنیده بود
 
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریۀ گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
 
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
روزهای چارشنبه ساعت چهار
بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت!
 
ای شما
ای تمام نامهای هر کجا؟
زیر سایبان دستهای خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
 
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟  
 
از قیصر امین پور
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/28ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 پایان آواز قایقران

 من و تو هریک به سهم خود ،

سوخته ایم و ساخته ایم،

امیدها و زمستانهامان را با هم قسمت کرده ایم ؛

و زخمها خورده ایم

تنها نه از دشمنان خونی

که نیز از دوستان دشمن خو

( و این  زخم چه درد ناک تر است )،

اما در این احوال انگار نه طعم نان بهتر شده ،

و نه کتاب من؛

ما زندگی می کنیم و آمار و ارقامی فراهم می آوریم

که درد هنوز از آن بی بهره است ،

همچنان به عشق عشق می وزیم

و به رسم خودمان ،

بی هیچ پرده پوشی

دروغگویان را به خاک می سپاریم

و با آنان که حقیقت را می گویند

زندگی می کنیم......

 

 پابلو نرودا/ عبدالله کوثری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط zahra | 

بي روزها عروسك

اين وجودي كه در نور ادراك
 مثل يك خواب رعنا نشسته
روي پلك تماشا
 واژه هاي تر و تازه مي پاشد
 چشم هايش
 نفي تقويم سبز حيات است
 صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است
 سال ها اين سجود طراوت
مثل خوشبختي ثابت
روي زانوي آدينه ها مي نشست
صبح ها مادر من براي گل زرد
 يك سبد آب مي برد
من براي دهان تماشا
ميوه كال الهام مي بردم
 اين تن بي شب و روز
پشت باغ سراشيب ارقام
مثل اسطوره مي خفت
فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد
هوش من پشت چشمان او آب ميشد
روي پيشاني مطلق او
 وقت از دست مي رفت
پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را
 انس اندازه ها پاره مي كرد
اين حراج صداقت
مثل يك شاخه تمر هندي
 در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت
يا شبيه هجومي لطيف
قلعه ترسهاي مرا مي گرفت
دست او مثل يك امتداد فراغت
در كنار تكاليف من محو مي شد
واقعيت كجا تازه تر بود ؟
 من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم
گاه در سيني فقر خانه
ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم
در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدادارتر بود
 در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند مي شد
از پريشاني اطلسي ها
روي وجدان من جذبه مي ريخت
شبنم ابتكار حيات
 روي خاشاك
 برق مي زد
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا
با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد
يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد
دست او را براي تپش ها اطراف معني كند
قطره اي وقت
روي اين صورت بي مخاطب بپاشد
يك نفر بايد اين نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند
 يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد
گوش كن يك نفر مي دود روي پلك حوادث
 كودكي رو به اين سمت مي آيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط zahra | 

اللهم کن لولیک الفرج الحجة ...

 

 

 

 

اللهم کن لولیک الفرج الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی ابائه فی هذه الساعة و فی کل الساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط zahra | 

سیل غم ها

گل پونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت

و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام

تنها میان سیل غم ها

حبیب ام سیل غم ها

گل پونه ها نامهربانی آتشم زد

آتشم زد

گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد

آتشم زد

میخواهم از صبح تا سحرگاهان بنالم

افسرده ام

بیگانه ام

آزرده جانم

به یاد زنده یاد بسطامی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/14ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط zahra | 
بال هايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 

عشق ورزيدن

منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن

منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات

بخواست جام مي و گفت: عيب پوشيدن

مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب

كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه

كشش چو نبْوَد از آن سو چه سود كوشيدن

عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس

كه وعظ بي عملان واجبست نشنيدن

ز خطّ يار بياموز مهر با رخ خوب

كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ

كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM