![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
آن که مدعی زیستن است
می گوید :
خورده ام
نوشیده ام
خندیده
و نیز گاهی گریسته ام !
و نمی داند
که مردگان هم چنین کرده اند !
اريش فريد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/29ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
همانا خدای سبحان ، روزی فقرا را در اموال سرمايه داران قرار داده است . پس فقيری گرسنه نمی ماند ، جز به کاميابی توانگران ! و خداوند از آنان درباره گرسنگی گرسنگان خواهد پرسيد . [ نهج البلاغه ، حکمت ۳۲۸ ، ترجمه محمد دشتی ] |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/22ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرایی بی زیرا
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/19ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم قسمت حوالتم به خرابات می دهد هرچند کاینچنین شدم و آنچنان شدم آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام می به کام دل دوستان شدم از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم دوشم نوید داد عنایت که حافظا بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/18ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن ! باز كن پنجره را ! تو اگر باز كني پنجره را، من نشان خواهم داد ، به تو زيبايي را . بگذر از زيور و آراستگي من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد آري از سادگيش، چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد . باز كن پنجره را من تو را خواهم برد؛ به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش؛ كه در آن مجلس جشن صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس . صحبت از سادگي و كودكي است . چهره اي نيست عبوس . كودك خواهر من، امپراتوري پر وسعت خود را هر روز، شوكتي مي بخشد . كودك خواهر من نام تو را مي داند نام تو را ميخواند ! - گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! - باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات، آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛ بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز . باز كن پنجره را ! - - صبح دميد! . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/15ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/15ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
ای ناخدای عاشقان ما را به درگاهت بخوان
بر ما نظر کن لحظه ای یا ضامن کون و مکان ما گم شدیم از خود ما را به یاد خود بیار ای آستانت آخرین ماوای ره گم کردگان آهی بکش از نای جان سیلی بباران بر جهان ...سیل کبوتر آمده تا بوسه بر پایت دهد این بوسه ها را بی نصیب از پای درگاهت نران
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/12ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
لب خاموش
امشب به قصه دل من گوش ميكني |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/07ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
آهـوي وحشـي
الا اي آهـوي وحشـي کجـایی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/07ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
رفتار زشت
هنگامى كه انسان با رفتار زشت افراد نادان روبه رو مى شود اگر خويشتندارى كند و خشمگين نشود و پرخاش نكند، خداى متعال از رفتار او خشنود گشته او را يارى مى كند و نيز افراد خردمندى كه شاهد بزرگوارى اين انسان بردبار باشند به او علاقه مند شده از او طرفدارى خواهند كرد. حضرت امير(ع) در اين زمينه توصيه فرموده اند: هر كس در مقابل دشمن خود بردبار باشد بر او پيروز مى گردد و در سخن حكيمانه ديگرى مى فرمايد: در برابر سفيه و ابله بردبار باش تا ياران تو در مقابل او زياد گردند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/06ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
سوخته جان
يادگار از تو همين سوخته جانى ست مرا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/05ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
ره آورد
چون امير تيمور، فارس را گرفت، خواجه حافظ شيرازى را خواست. چون حافظ آمد، تيمور آثار فقر را در چهره او ديد و پرسيد: من به ضرب شمشير، تمام زمين را خراب كردم تا سمرقند و بخارا را آباد كنم. تو آن را به خال هندو مى بخشى و مى گويى:
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را حافظ گفت: از اين بخشندگى هاست كه به اين روز افتاده ايم. دكتر قاسم غنى ـ تاريخ عصر حافظ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/05ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|