![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
برج ویرانم غبارخویش افشان کرده ام تا پروازآیم از خود جسم را جان کرده ام صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه فصل ها مجموعه گل را پریشان کرده ام کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام بسته ام بر مردمک ها نقش از تعلیق را تا هزارآیینه را در خویش جبران کرده ام حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است این تقابل ها که با آیینه چشمان کرد ه ام من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست عذر خواهم را هم آن چک گریبان کرده ام چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام سوزن عشقی که خار غم برآرد کو که من بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/17ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
آب می خواهم ، سرابم می دهند عشق می ورزم ، عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم بر دارم زدند دشنه نامرد بر پشتم نشست ازغم نامردی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد و داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر این است مرتد می شوم خوب اگر اینست بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی ها بس است! کافرم ! دیگر مسلمانی بس است!!! در میان خلق سر درگم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد از این با بی کسی خوی میکنم هرچه در دل داشتم رو میکنم نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست چشم مستی تحفه بازارماست درد می بارد چو لب تر میکنم طالعم شو است باور می کنم من که دریا را تلاطم کرده ام!!! راه دریا را چرا گم کرده ام ؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن !!! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است !!! روزگارت باد شیرین ! شادباش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش!!! آه درشهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای!!! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون آباد بود از در و دیوار خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان!! خسته ام از همدردی مسموتان این همه خنجر دل کس خون نشد!!! این همه لیلی کسی مجنون نَشد!!! آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از ما دور و من پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ هیچ فکر دست تنگ ما را کرد؟ هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟ هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسید نیست گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفال میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
برگرفته از وب لاگ http://gologoldoon.mihanblog.com/Cat/3.aspx |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/17ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت: صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
روزى انورى در بازار بلخ مى گشت. از دور ازدحامى را ديد. پيش رفت. مردى را ديد ايستاده و اشعار او را مى خواند و مردم به او آفرين مى گويند.
جلو رفت و پرسيد: اى مرد اين اشعار كيست؟ گفت: انورى!
انورى پرسيد: تو انورى را مى شناسى؟
پاسخ داد: چه مى گويى، من خود انورى هستم.
انورى خنديد و گفت: شعردزد ديده بوديم، اما شاعردزد نديده بوديم.
بهارستان جامى |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/15ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
![]() نقل است از بزرگي که گفت: راز تو اسير توست، فقط تا لحظه اي که آن را بر زبان نياوري و فاش نسازي. اما به محض اين که رازت را فاش کني، از آن پس تو اسير آن مي شوي! دفترچه خاطرات و ثبت وقايع روزانه چيز خوبي است. خيلي از کساني که نويسنده هاي بزرگي شده اند از کودکي با ثبت وقايع روزانه در دفترچه هاي خاطراتشان ذوق و استعداد خود را شکوفا ساخته اند.اما همين دفترچه هاي پرخاطره براي بسياري از اشخاص در سراسر جهان باعث دردسر شده است. ديگر به راستي چه چيزي را مي توان منکر شد، وقتي با خط خودمان مطلبي را در دفتر خاطرات فاش کرده باشيم؟ و آيا گمان مي کنيد کم هستند تعداد کساني که احساس مي کنند چون وجدان اخلاقي ضعيفي دارند پس حق دارند به خصوصي ترين رازهاي شخصي افراد سر بکشند و آن ها را براي ديگران بازگو کنند!؟ داشتن آلبوم عکس و فيلم از جشن هاي عروسي و تولّد و مراسم شادماني بسيار خاطره انگيز و جذّاب است. به خصوص آن که عکس ها،حرفه اي و افکت هاي فيلم ها، سينمايي باشد. اما آيا مي دانيد چه تعداد از همين فيلم ها و عکس هاي خانوادگي و مراسم خصوصي توسط بيماران ذهني و روان پريشان اخلاقي وارد بازار شده اند و خصوصي ترين جزئيات خانواده ها را برملا ساخته اند و آسيب هاي رواني جدّي به ارکان خانواده هاي حساس و پاکدامن زده اند؟ دوربين هاي مينياتوري ديجيتالي قابل نصب روي خودکار و موبايل و فندک و کمربند و ساعت و کلاه و ... روز به روز وارد بازار مي شوند. داشتن يکي از اين دوربين ها چيز هيجان انگيزي است. به خصوص وقتي لازم است اتّفاقي لحظه اي مثل فيلمبرداري از صحنه تصادف و يا وقوع حادثه اي در گوشه اي از جهان توسط اشخاص کم ظرفيّت،مورد سوء استفاده قرار گرفته و براي افشاي اسرار خصوصي خانواده ها استفاده شود.
![]() پس چاره چيست؟ قيد دفترچه خاطرات و عکس و فيلم و هر چه را که نشاني از ما ثبت مي کند بزنيم و از ترس افشا شدن رازهاي شخصي خود آن ها را حتي در خلوت بر زبان نياوريم!؟ امّا اين کار بخشي از شيريني زندگي، يعني آوردن يادها و خاطرات شيرين گذشته را از ما مي گيرد!؟ شايد راهش اين باشد که بي قيد شده و نسبت به فاش شدن مسايل خصوصي و شخصي خودمان بي اعتنا شويم و برايمان مهم نباشد که ديگران اسرار دروني ما را بدانند!؟ اما اين هم راه حل نيست، به خصوص براي جوامع شرقي و خانواده هاي اصيل که لاقيدي را فساد مي دانند و حفظ اسرار دروني را نشانه عفّت و پاکدامني و روي اين موضوع نيز حساس اند و هر کس را که از حدّ خود تجاوز کند، به شدّت ادب مي کنند. به نظر مي رسد بهترين راه براي مبارزه با اين قبيل رازدزدان کم وجدان و ضدّ اخلاق، استتار و رمز بندي اطّلاعات شخصي ومکافات دقيق و مصرّانه ي کساني است که اسرار دزدي را عملي ناصواب نمي دانند و به آن افتخار هم مي کنند. در مثال دفترچه ي خاطرات مي توان از اسامي مستعار و عبارات رمزي استفاده کرد و مستقيماً شخص يا عمل رازآلودي را شفاف ثبت نکرد. در مورد فيلم ها و عکس هاي خانوادگي مي توان حساس تر عمل کرد و از حضور اشخاص مساله دار در مجالس خصوصي ممانعت کرد و بيشتر مواظب دوربين هاي مينياتوري ثابت و متحرک بود.
هنگام درددل و تعريف قصّه هاي خانوادگي هم بايد مواظب مطالبي که بر زبانمان جاري مي شود باشيم و بي جهت به بهانه اين که نمي توانيم دروغ بگوييم، حرف راستي را که مي توان بر زبان نياورد، به طور کامل و بي نقص بيان نکنيم! به نظر مي رسد اگر چنين نکنيم، هميشه بايد از برملا شدن اسرار خصوصي مان سرافکنده باشيم و حس هراسناک گناهکار بودن تمام زندگي ما را به آتش بکشاند و گمان کنيم که نسبت به ديگراني که حريصانه براي ديدن و شنيدن اسرار خصوصي ما کنجکاوي مي کنند، گناهکارتريم. در حالي که چه بسا همين ديگراني که مقابل آن ها احساس شرم مي کنيم خودشان وضعيّتي به مراتب بدتر داشته باشند و تنها هنرشان اين باشد که هنر رازداري و مخفي کردن رازها را بلدند و کساني را که احتمالاً تصوّر فضولي در زندگي آن ها را در سر مي پرورانند تا آخرين ايستگاه مکافات دنبال مي کنند!
نويسنده:سهيلا ثقفي،سردبيرمجله ي موفقيّت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/15ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
برگرفته از تارنمایhttp://www.zizi.ir/moharram/18/ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/08ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط zahra |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/08ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
پادشاهى را شنيدم به كشتن اسيرى اشارت كرد،
بيچاره در آن حالت نوميدى ملك را دشنام دادن گرفت...
ملك پرسيد چه مى گويد؟
يكى از وزراى نيك محضر گفت: اى خداوند همى گويد: «والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس»
ملك را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.
وزير ديگر كه ضد او بود گفت: ابناى جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز به راستى سخن گفتن.
اين، ملك را دشنام داد و ناسزا گفت.
ملك روى از اين سخن در هم آورد و گفت: آن دروغ وى پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتى، كه روى آن در مصلحتى بود و بناى اين برخبثى و خردمندان گفته اند :
دروغى مصلحت آميز به كه راستى فتنه انگيز. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/01ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|