![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای سعدی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/20ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر راه پنهانی میخانه نداند همه کس جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود غم عشق آمد و افزود به غم های دگر ابوالقاسم فرهنگ شیرازی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/20ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
مرغ سحر ناله سر کن ...داغ مرا تازه تر کن
زاه شرر بار این قفس را ... بر شکن و زیر و زبر کن بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ ... نغمه آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصه این خاک توده را .... پر شرر کن ظلم ظالم جور صیاد .. آشیانم داده بر باد ای خدا ای فلک ای طبیعت .... شام تاریک ما را سحر کن نو بهار است گل به بار است ...ابر چشمم ژاله بار است این قفس چون دلم تنگ و تار است شعله فکن در قفس ای آه آتشین... دست طبیعت گل عمر مرا مچین جانب عاشق نگه ای تازه گل از این بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن مرغ بیدل شرح هجران مختصر مختصر کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/13ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا کن تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم نه آن تعميدی رودم نه آن مريم ترين مريم منم هم سقف ديروزی که عطر خانگی دارد که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار منم هم خون و هم گريه که بغضش را به دريا داد که از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/13ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
جانا به غريبستان چندين به چه می مانی؟ باز آ تو از اين غربت تا چند پريشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم يا نامه نمی خوانی يا راه نمی دانی گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند گر راه نمی دانی در پنجه ره دانی باز آ که در آن مجلس قدر تو نداند کس با سنگدلان منشين خود گوهر اين کانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/07ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
روزى ابراهيم ادهم، پادشاه بلخ با رعام داده بود.
ناگاه مردى با سر و روى خاك آلود وارد شد و تا پيش تخت ابراهيم ادهم آمد. ادهم بر سر او فرياد زد كه چه مى كنى؟
كجا مى آيى؟ مرد پاسخ داد مسافرم و خسته به اين كاروانسرا آمده ام تا بياسايم.
ابراهيم فرياد زد: «اين قصر من است نه كاروانسرا.»
مرد گفت: «مگر نه آن كه پيش از تو شاهان بسيار بر اين تخت نشسته اند؟»
ابراهيم جواب داد: «آرى» گفت: پس اينجا كاروانسرا است، هر كه مى آيد، لختى مى آسايد و مى رود.»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/06ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|