![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سايه)
ادامه مطلب |
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/30ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
سلام
یکسالگی ات مبارک یکسال نوشتم اما آیا.............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/30ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
سلام
یکسالگی ات مبارک یکسال نوشتم اما آیا.............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/30ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
حرفهايي هست براي گفتن، كه اگر گوشي نبود ،نمي گويم، و حرفهايي هست براي نگفتن، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند. حرفهايي شگفت ،زيبا و اهورايي ... ، و سرمايه اي ماورايي هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد، حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا، كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند، و كلماتش ،هريك،انفجاري را به بند كشيده اند، كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند.... اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند، اگر يافتند، يافته مي شوند...و.... در صميم وجدان او،آرام مي گيرند. و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند، و اگر او را گم كردند،روح را از درون به آتش مي كشند و،دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/22ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
يكى از اهل بصره حكايت كرده است كه از بصره سفر كردم و به دهى رسيدم در شبى كه به غايت تاريك بود، در ميان آن ده نابينايى را ديدم كه سبويى آب بر دوش و چراغى در دست داشت. مرا از آن صورت حيرت روى نمود. راه بر او گرفتم و گفتم اى اعمى شب و روز نزد تو برابر است، اين چراغ به دست گرفتن چه معنى دارد؟ گفت تا مثل تويى پهلو بر من نزند و سبوى مرا نشكند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/01/19ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/01/18ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/01/18ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
نه همين غمكده، اي مرغك تنها قفس است گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است
تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد همه جا در نظر مردم دانا قفس است مشیری |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/01/18ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/15ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط zahra |
|
خوش آمد گل وزان خوش تر نباشد که در دستت به جز ساغر نباشد زمان خوشدلی دریاب و دریاب که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان که گل تا هفته ی دیگر نباشد ایا پر لعل کرده جام زرین! ببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و از خمخانه ی ما شرابی خور که در کوثر نباشد بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند که حسنش بسته ی زیور نباشد شرابی بی خمارم بخش یارب که با وی هیچ درد سر نباشد
من از جان بنده ی سلطان اویم اگر چه یادش از چاکر نباشد به تاج عالم آرایش که خورشید چنین زیبنده ی افسر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد حافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/01/10ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|