![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
با ورود اینترنت به زندگی روزمره مردم تحول جدیدی در عرصه ارتباطات بو جود آمد، بطوری که آنها هم تولید کننده پیام و هم دریافت کننده محسوب میشوند. از سال 1997 با تجاری شدن اینترنت، خدمات آن به شدت تنوع و فزونی گرفت و هزینه ها ی دسترسی به آن به همان نسبت کاهش یافت. از طرفی مخاطب محوری و تکثر ایجاد شده در ارسال پیام ، موجب انتشار تصاویر و محصولات فراوانی در اینترنت شد که از دید برخی دولت ها و کشورها مناسب مصرف عامه نبود. همین مسئله عامل شکل گیری فیلترینگ در دنیا شد، کشورهای غربی که اول بار خود بانی اینترنت بودند موجب شکل گیری فیلترینگ نیز شدند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/21ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/21ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/21ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
به روزمرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد اين جهان باشد براي من مگريي ومگودريغ دريغ به دام ديو درافتي دريغ ان باشد جنازهام چو ببيني مگو فراق فراق مرا وصال ملاقات ان زمان باشد مرا به گور سپاري مگو وداع وداع که گور پرده جمعيت جنان باشد فرو شدن چو بديدي بر امدن بنگر غروب،شمس وقمررا چرا زيان باشد تو را غروب نمايد ولي شروق بود لحد چو حبس نمايدخلاص جان باشد کدام دانه فرو رفت در زمين که نرست چرا به دانه انسانيت اين گمان باشد کدام دلو فرو رفت و پربرون نامد ز چاه يوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستي ازين سوي ان طرف بگشا که هاي هوي تو در جو لامکان باشد مولانا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/12ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزهای دگر سایه ای ز امروزها دیروزها! دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از در که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند پرده های تیره دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تار مویی نقش دسنی شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک! بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/12ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی و تو همچنان که هستی در ماجرا ببستی که هزار بار از آن به چو به انتظار خستی به روز هیجا ای فقیه دانا ، به خدای بخش ما را
من و عاشقی و مستی به از آن که خودپرستی اگر زبونی نکنند و زیردستی
کم خویش گیر و رستی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/03/10ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
در نهفته ترین باغ ها
دستم میوه چید و اینک شاخه ی نزدیک از سر انگشتانم پروا مکن بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است درخشش میوه ! درخشان تر وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت و من شاخه ی نزدیک از آب گذشتم از سایه به در رفتم رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب آشیان شکستم و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام خم شو شاخه ی نزدیک! سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/09ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
گر نکتهدان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بیجرم و بیجنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایهی عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/08ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
در بيکرانه زندگي دو چيز افسونم ميکند: آبي آسمان را که ميبينم و ميدانم که نيست و خدا را که نميبينم و ميدانم که هست ...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/08ساعت 8:1 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|