تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
                                                                                        
                                                                                      پائولو کوئلیو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط zahra | 

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

 

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .»

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

اقبال لاهوری

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط zahra | 
ksabz.net
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط zahra | 
ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟
ای نور هر دو دیده بیتو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟


تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام
تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم

من کم از آنم که تویی
با همه ای رشک پری
چون سوی من برگذری
باش ، چنین تیز مران
تا که بدانم که تویی
دوش گذشتی ز درم
بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا
جان و روانم که تویی


تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تویی


من همه در حکم توام
تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم
من کم از آنم که تویی


مستم و تو مست ز من
سهو و خطا جست ز من
من نرسم ، لیک بدان
هم تو رسانم که تویی
زین همه خاموش کنم
صبر و صبر نوش کنم


عذر گناهی که کنون گفت

زبانم که تویی


تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم
من نه بر آنم که تویی
من همه در حکم توام
تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم
من کم از آنم که تویی
تو نه چنانی که منم
من نه چنانم که تویی

مولانا

بارها دوستان گفته اند و میگویند چرا از زبان خودت نمی نویسی آنچه از دلت برمی خیزد !!!!!!!!!

سخت است گفتن برای کسانی که ترا درک نمیکنند

و بهترین نقطه اشتراک این  اختلال گفتاری و شنیدار مطمئنا شعر است

عاقل را یک اشاره ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط zahra | 


فرشته ی سرشار از نشاط تو با رنج آشنایی؟
با شرم و پشیمانی, زاری و ملال


و هراس گنگ شبهای هولناکی که در سینه دل را
چنان میفشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند


فرشته ی سرشار از نشاط تو با رنج آشنایی؟
فرشته ی سرشار از مهر تو با کین آشنایی؟


با مشتهای گره کرده در تاریکی و اشکهای تلخ
آن دم که انتقام, ندای دوزخی در می دهد
وبر نیروهای ما چیره میشود


فرشته ی سرشار از مهر تو با کین آشنایی؟
فرشته ی سرشار از تندرستی تو با تب آشنایی؟

که در طول دیوارهای بلند نوانخانه ی بیرنگ
چون تبعیدیان پای بر زمین میکشد و ره میسپرد
آفتاب کمیاب را میجوید و با خود زمزمه میکند


فرشته ی سرشار از تندرستی تو با تب آشنایی؟
فرشته ی سرشار از زیبایی تو با چهره ی پر چین آشنایی؟
با هراس از پیری و عذاب هولناک خواندن وحشت نهان دلبستگی
در چشمانی که چشمان آزمند ما دیرگاهی در آن خیره بوده اند


فرشته ی سرشار از زیبایی تو با چهره ی پر چین آشنایی؟
فرشته ی سرشار از نیکبختی و شادی و روشنی!
داوود اگر می بود,

به گاه مرگ
از پرتوی پیکر سحرآمیز تو شفا میخواست
اما من از تو ای فرشته,

 جز دعا نمیطلبم
فرشته ی سرشار از نیکبختی و شادی و روشنی!

بودلر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/10ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط zahra | 

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.

 بين راه سر موضوع اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند

يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد.

دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيزي بگويد

روي شن هاي بيابان نوشت : امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد .

 آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند . و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و د ربرکه افتاد نزديک بود غرق شود

که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت

 برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد .

دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟

ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد

بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند

ولي

وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند

 بايد آن را روي سنگي حک کنيم

 تا : هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط zahra | 
ندارد برگ گل طاقت هجوم خشکسالي را
کسي ديگر نميفهمد غم دستان خالي را


در اين دنياي وانفسا که شيطان حکم ميراند
دريغا درد انسان را که ميفهمد که ميداند

شراره آتش عصيان گرفته دامن ما را
بيا و با نگاه خود بگير از ما بد ما را


بيا مگذار روح ما اسير ديو و درد ماند
مخواه اين روح سرگردان هميشه پشت سد ماند


سوار مرکبي از نور بيا با بيرق توحيد
بگير از ما شب ما را به تيغ شعله خورشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط zahra | 
يه روز يه باغبونی ، يه مرد آسمونی
نهالی كاشت ميون باغچه مهربونی
می ‌گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری
اين بوته ياس من می مونه يادگاری

هر روز غروب عطر ياس تو كوچه‌ها می‌پيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می ‌پيچيد
هر روز غروب عطر ياس تو كوچه‌ها می‌پيچيد
ميون كوچه باغا ، بوی خدا می ‌پيچيد

اونايی كه نداشتن از خوبیا نشونه
ديدن كه خوبی ياس ، باعث زشتيشونه
عابرای بی‌احساس پا گذاشتن روی ياس
ساقه‌هاشو شكستن آدمای ناسپاس

یاس جوون بگمون ، تكيه زدش به ديوار
خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار
يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت
پنهون ز نامحرما تو باغ ديگه‌ای كاشت

هزار ساله كوچه‌ها پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس
هزار ساله كوچه‌ها پر ميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس


فرید احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط zahra | 

خاليه سفره زمين
دست سخاوت تو کو
زخميه شونه های عشق
مرهم رحمت تو کو
سنگينه پلک لحظه ها
نبض زمين نمی زنه
قلب قناريای عشق
بی تو يقين نمی زنه
من از عبور جمعه ها
از بوی تنهايی پرم
زير سفال سقف شب
ثانيه ها رو می شمرم
کجا تو موندگار شدی
که روز ما سياه شده
دست دعای من ديگه
از آسمون جدا شده
يه شب ميايی از سفر
باغ پر برگ و بر می شه
ستاره های شيشه ای
می شکنه و سحر می شه
مزرعه شرقيمونو
هجومی از ملخ زده
شعله خورشيدی بزن
تو قلبايی که يخ زده
اسب بهارو زين بکن
تا باغچمون جون بگيره
روی غبار جاده ها
شرشر بارون بگيره
خاليه سفره زمين
دست سخاوت تو کو
زخميه شونه های عشق
مرهم رحمت تو کو

اکبر آزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM