![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
استاد زنده یاد شهریار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/27ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
قال الله تبارك و تعالى:
خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد:
چنانكه بر آنان كه پيش از شما بودهاند واجب شده بود باشد كه پرهيزگار شويد. (سوره بقره آيه 183 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/21ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ کی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت محل تولد؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمین خاک آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است. قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک شاکی تو؟ خدا نام وکیل؟ آن هم فقط خدا جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ همین و بس حکمت؟ تبعید در زمین همدمت در گناه ؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ کمی زچه؟ که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی چه کس؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی... ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!! دلتنگ گشته ای؟ زیاد برای که؟ تنها فقط خدا آورده ای سند؟ بلی چه؟دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ بلی چه کس؟ تنها کس خدا در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند نوشته ای از یک دوست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/20ساعت 8:4 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/20ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|||||
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/19ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
شايد ديگر مرا نشناسي!شايد مرا به ياد نياوري ، اما من خوب تو را ميشناسم . ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا. يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم ميشدي . و من همه آسمان را دنبالت ميگشتم، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت ميکردم. خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود ، نور از لاي انگشت هاي نازکت ميچکيد . راه که ميرفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند. يادت مي آيد؟گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان.تو گلي بهشتي به سمتش پرت ميکردي و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط ميگفت: همين که پايتان به زمين برسد ، ميدانم ، چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح که ميشد در آغوش نور به خواب ميرفتي. اما هميشه خواب زمين را ميديدي . آرزويي، روياهاي تو را قلقلک ميداد. دلت ميخواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين کار را کردم ، بچه هاي ديگر هم ، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد . تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را . ا ديگرنه همسايه هم نبوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا را گم کرديم ........... دوست من ، همبازي بهشتي ام ! نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند: از قلب تو تا من يک راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا. بلند شو ، از دلت شروع کن . شايد دوباره همديگر را پيدا کنيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/19ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
همه هست آرزويم كه ببينم از تورويي
چه زيان ترا كه منهم برسم به آرزويي به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم همه جا به هر زباني بود از توگفتگويي به ره تو بس كه نالم زغم توبس كه مويم شده ام زناله نالي، شده ام زمويه مويي همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تار چنگی من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي شود اينكه از ترحم دمي اي سحاب رحمت من خشك لب هم آخر زتو تر كنم گلويي بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت سرخم مي سلامت شكند اگر سبويي همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشين كنار جويي نه به باغ ره دهندم كه گلي به كام پويم نه دماغ اينكه از گل شنوم به كام بويي نه وطن پرستي از من به وطن نموده يادی نه زمن كسي به غربت بنموده جستجويي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد مدعی خواست که آید به تماشا گه راز دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/18ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/10ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/06ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
در فراسوي زمان نه چنان دور که نايد در ذهن چه بسا بس نزديک پيرمردي را ديد راز در چشم سياهش مستور *** کودکي در آغوش وان دگر روي زمين خيره در آتش سوزان اجاق شعله ها رقصانند و چونان ناي پدر پر شرر تف دارند...
کودک بازيگوش چنگ در ريش سپيدش افکند و از او خواست به اصرار زياد داستاني ديگر را...
پدر پير نگاهي به لب پنجره دوخت مه گرفته شيشه ها را ديد در غبار و مه ان پنجره ها غوطه در خاطره خورد...
خاطراتش چو کتابي کهنه پيش چشمش امد ورق زد خاطرات محو کودکي ها را ورقهاي کتابش بوي کهنگي ميداد به هر لغزش صداي پارگي ميداد خطوطش محو نا خوانا حروف از قلم افتاده اش بسيار ورقها محو مي گرديد در نسيان پيريش انگار...
ورق زد بار ديگر صفحه هايش را ويک لحظه نفس در سينه اش محبوس تبسم کرد و باز استاد چنين مرقوم در بالاي ان صفحه به خطي سرخ " زمهرير بيست وسه" تو گوئي اين ورق اکنون رقم خورده حروفش تيره و خوانا بوي تازگي ميداد حروفي سرخ از جنس خون رگهايش حروفي که ز خون جان رقم خورده
تبسم کرد و باز استاد نگه بر کودکش افکند چه اصرارش به خواندن بود خودش اين داستان از بر بود سپس اينگونه آغازيد: « بچه ها اين قصه قصه راز جواني شيداست
اسم معشوقه او تارا بود دختري با نمک و زيبا بود...»
تبسم کرد وانديشيد خطي بر بخشهائي زد سپس با لحن ديگري افزود: «آن جوان مست نوايش آن جوان محو نگاهش به ره عشق قدم زد و چه راهيست ره عشق به نظر به که چه نزديک به قدم وه که چه دور است...
رهگذرهائي که مي آيند گه گاه زراه پر خم و پر پيچ آن وادي که نامش وادي عشق است خبر از رهروئي دارند هنوزش کوله اي بر دوش به پاهايش نشان از زخم هائي نو به دل نقش و نشان زخمهائي کهنه هنوزش پاي در راهست هنوزش چشم پر "اميد" هنوزش پاي در راهست»
سخنش کوته کرد ودگر بار نگاهي به لب پنجره دوخت خيره بر لوح کبود اختري رخشان ديد زير لب زمزمه کرد: « تو بگو با من تارا راه اورا پايا ن هست؟ » *** کودکان پندارند داستان کوته بود خالي از حادثه بود عاري از جاذبه بود داستان کوته کرد داستان غم عشق کودکان را نايد آگه از عشق ببايد تا گفتن وانکه او آگاه است چه نيازش به حديث چو مني؟ پس سخن مي کاهم و دگر هيچ نخواهم گفتن *** در فرا سوي زمان پير فرسوده آينده خود را ديدم راز در چشم سياهش مستور... |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/05ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|