تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
    رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران


    ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
    تو بمان و دگران واي بحال دگران


    مي‌روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
    محرم ما نبود ديده‌ي كوته‌نظران


    دلِ چون آينه‌ي اهل صفا مي‌شكنند
    كه ز خود بي‌خبرند اين زخدا بي‌خبران


    سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
    كاين بود عاقبت كار جهان گذران


    شهريارا غم آوارگي و در بدري
    شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

استاد زنده یاد شهریار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

قال الله تبارك و تعالى:


يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.

خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد:


اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما نوشته (واجب) شد،

چنانكه بر آنان كه پيش از شما بوده‏اند واجب شده بود باشد كه پرهيزگار شويد. 

 (سوره بقره آيه 183

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط zahra | 
نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ کی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها کس خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند

نوشته ای از یک دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.

به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب او مرا شگفت زده کرد.

او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟

پاسخ دادم :بلی .

فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم.

در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم .

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم . در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت

6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند.  

خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!

از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند. 
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط zahra | 

صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود.

 به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟.

ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد.

توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟.

گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم.

توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی همین اطراف بزنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

- بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

- بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب می فروشی.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی بنوشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط zahra | 

شايد ديگر مرا نشناسي!شايد مرا به ياد نياوري ،

اما من خوب تو را ميشناسم .

ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما

 و همه مان همسايه خدا.

يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم

ميشدي . و من همه آسمان را دنبالت ميگشتم،

 تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت ميکردم.

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت

هميشه قاچي از خورشيد بود ، نور از لاي انگشت هاي نازکت

ميچکيد . راه که ميرفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند.

يادت مي آيد؟گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ

شيطان.تو گلي بهشتي به سمتش پرت ميکردي و او کفرش در

مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد .

فقط ميگفت: همين که پايتان به زمين برسد ، ميدانم ،

چطور از راه به درتان کنم.

تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت

ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و

صبح که ميشد در آغوش نور به خواب ميرفتي.

اما هميشه خواب زمين را ميديدي .

آرزويي، روياهاي تو را قلقلک ميداد.

دلت ميخواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي و

آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين کار را

کردم ، بچه هاي ديگر هم ، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد .

تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را .

ا ديگرنه همسايه هم نبوديم و نه همسايه خدا.

ما گم شديم و خدا را گم کرديم ...........

دوست من ، همبازي بهشتي ام !

نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده .

هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند:

از قلب تو تا من يک راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا.

بلند شو ، از دلت شروع کن .

شايد دوباره همديگر را پيدا کنيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط zahra | 
همه هست آرزويم كه ببينم از تورويي  
چه زيان ترا كه منهم برسم به آرزويي
 
به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم
 همه جا به هر زباني بود از توگفتگويي
 
 به ره تو بس كه نالم زغم توبس كه مويم
شده ام زناله نالي، شده ام زمويه مويي
 
همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
 
شود اينكه از ترحم دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر زتو تر كنم گلويي
 
 بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت
 سرخم مي سلامت شكند اگر سبويي
 
همه موسم تفرج  به چمن روند و صحرا 
تو قدم به چشم من نه  بنشين كنار جويي
 
نه به باغ ره دهندم كه گلي به كام پويم
نه دماغ اينكه از گل شنوم به كام بويي
 
نه وطن پرستي از من به وطن نموده يادی
نه زمن كسي به  غربت بنموده جستجويي
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط zahra | 
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

 عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

 عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تماشا گه راز

 دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

 دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند

 دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد جان

علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

 دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

 حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط zahra | 
جمعه 09 شهريور 1386
 

"چون مرا ديدي و من مولانا را ديده، چنان باشد كه مولانا را ديده‌اي. طوبي لمن رآني. من خود صد بار گفته‌ام كه مرا آن قوت نيست كه مولانا را ببينم، و مولانا در حق من همين مي‌گويد. اما پيش من باري اين است كه بعد از مولانا خويشتن را مي‌كشند كه درنيافتيم، فوت شد، اكنون غنيمت داريد جمعيت ياران را".


در روزگاري كه برخي براي آمريكايي كردن مولانا جلال‌الدين محمد بلخي مي‌كوشند تا به‌گفته‌ي خود، به ساحت مقدس عشق نزديكي يابند و جماعتي ديگر نيز شناسنامه‌ي تركي براي او صادر كرده‌اند و از قبل آن، به بهره‌ي مالي دست‌يافته‌اند، گروه شمس با رهبري حالا 27‌ساله شده‌ي كيخسرو پورناظري، چند شب گذشته را ميزبان هزاران نفر از مشتاقان هموطن مولانا در تهران بود.


 گروه شمس كنسرت اخير خود را به‌مناسبت سال جهاني مولانا، در حالي در شب‌هاي اعياد شعبانيه 6 تا 9 شهريورماه 1386 برگزار كردند كه محمدرضا هنرمند و مسعود فروتن، كارگرداني هنري و تلويزيوني آن‌را برعهده گرفته بودند؛ تا ما هم در اين آشفته‌بازار جهاني - و البته با ياري گروه سماع‌گران قونيه - سهمي را به خويش اختصاص داده باشيم.


اجراي شامگاه گذشته در محوطه‌ي باز مقابل يكي از كاخ‌هاي قديمي مجموعه‌ي تاريخي - فرهنگي سعدآباد، در حالي برگزار شد كه همچون ديگر كنسرت‌هاي برگزارشده در اين مكان، از تبعات ناخوشايند آن در امان نمانده بود؛ هرچند به‌نظر، به‌واسطه‌ي شماره‌گذاري صندلي‌ها و تاكيد برگزاركنندگان بر رعايت آن، از نظم مطلوب‌تري برخوردار بود.


عقربه‌هاي ساعت به 50 دقيقه رفته از ساعت 20 رسيده بود كه صدايي كه تهورس پورناظري را صاحب آن معرفي مي‌كرد، با عذرخواهي از صدها نفر جمعيت حاضر در محل، دليل تاخير در آغاز اجرا را سنگيني ترافيك خيابان‌هاي اطراف مجموعه و تاخير علاقه‌مندان به حضور، اعلام كرد. وي همچنين دو نكته‌ي ديگر را هم به زبان آورد؛ يك، پوزش‌خواهي بابت مزاحمت دوربين‌هايي كه در نقاط مختلف و ازجمله به‌صورت مكانيكي، در برابر سن قرار داشتند، ديگر، خواهش از حاضران مبني بر خودداري از تشويق گروه - براي جلوگيري از تمركز - تنها پس از خروج گروه سماع‌گران، در بخش دوم.


دقايقي از نه گذشته بود كه برنامه با بيش از يك ساعت تاخير، با صداهاي توليدي زوزه‌ي باد و به‌هم خوردن ني‌ها در نيزار و زمزمه‌ي «بشنو از ني» آغاز شد كه بانگ «بشنو از ني چون حكايت مي‌كند / وز جدايي‌ها شكايت مي‌كند» كيخسرو پورناظري، حكم آغاز كنسرت شبانه گروه شمس را اعلام كرد؛ آن‌جا كه پس از ني‌نوازي هنرمند قونوي - نوري پارماكسيز -، اعضاي گروه نيز با او هم‌آوا شدند:


از نيستان تا مرا ببريده‌اند، از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند


سينه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگويم شرح درد اشتياق


پس از آن، طنين تنبور كيخسرو بود كه در ميان شاخ و برگ‌هاي درختان كهنسال پيچيد، پيش از آواي هم‌خواني «ما همه ابناي آدم بوده‌ايم، در بهشت اين لحن‌ها بشنوده‌ايم» - در استقبال همنوازي تنبور كيخسرو، تهمورث و سهراب پورناظري و ندا خاكي، سحر افشار و كاوه گرايلي، پيش از آن‌كه صداي كوبان طبل و دف و ديگر سازهاي كوبه‌يي شهاب پارنج، روبين واسي و حسين رضايي‌نيا در فضا بپيچد و از " براي تو"* بگويد.


سپس در پي تكنوازي و دونوازي تنبور، گروه با آواز فرشاد جمالي و هم‌آوازي نجمه تجدد:


هرگز ندانم راندن مستي كه افتد بر درم


در خانه گر مي باشدم پيشش نهم با وي خورم


گر مستي و روشن‌روان، امشب مخسب اي ساربان


خاموش كن خاموش كن، زين باده نوش اي بوالكرم


رفته رفته آواي مستي سر دادند كه:


مير مست و خواجه مست و يار مست، اغيار مست، روح مست و عقل مست و خاک مست، اسرار مست...


آنجا كه سماع‌گران قونيه در فضاي سن ربع‌كروي‌شكل مزين به پارچه‌هاي سفيد بلند و نورهاي زرد و سبز و بنفش، با آنان همراه شدند؛ تا كف‌زنان، رهاتر بتوانند بانگ برآرند كه:


شمس تبريزي به دورت هيچكس هشيار نيست


کافر و مومن خراب و زاهد و خمار مست!


پس از آن، "باران"* باريدن گرفت؛ زير واژه‌هاي

 آن‌سو مرو، زين‌سو بيا، اي گلبن خندان من / اي عقل عقل عقل من اي جان جان جان من!


اما افزايش حس عارفانه زماني فروكش يافت كه با اعلام تنفس 20 دقيقه‌يي گروه در ساعت 22:10، بخش دوم اجرا - موسيقي ملي - در ساعت 22:55 آغاز شد؛ آنجا كه تنبورها بر زمين نهاده شدند، سهراب كمانچه به دست گرفت، تهمورت بربت و كيخسرو تار، حميدرضا تقوي پاي سنتور نشست، تا گروه همراه با نواي سه‌تار گرايلي و تمبك پارنج، زير نور قرص ماه كه به تماشا آمده بود، بگويند:


با درد بساز چون دواي تو منم


در كس منگر كه آشناي تو منم


گر كشته شدي مگو كه من كشته شدم


شكرانه بده كه خونبهاي تو منم


در اين بخش از برنامه، خواننده گروه بيش از پيش صداي شهرام ناظري را در خاطر حاضران آورد و پس از آن، دو نوازي ني و تار بود كه به استقبال "ساقي"* مجلس رفتند:


زان مي که ز بوي او شوريده و سرمستم


درياب مرا ساقي والله که چنينستم


اي ساقي مست من بنگر به شکست من


اي جسته ز دست من درياب کز آن دستم


بستان قدح از دستم اي مست كه من مستم


شور حاصل از آهنگ و نواي ساقي به حاضران امكان نداد كه به توصيه داده شده در ابتداي برنامه پايبند باشند، و به تشويق گروه پرداختند. هرچند آنجا هم كه پس از تكنوازي سنتور و شور "رهايي"* چنين كردند، اعضاي گروه نيز به اين نكته وفادار نماندند و نوازندگان سازهاي كوبه‌يي گروهشان را با كف‌زدن نوازش كردند!


در دقايق پاياني برنامه بود كه دونوازي بربت و كمانچه، به سه‌نوازي با همراهي تار تبديل شد و ني نيز چهارمين عرصه‌دار بود كه وارد ماجرا شد؛ تا شمسيان راحت‌تر بتوانند نوا سر دهند كه:


دلتنگم و ديدار تو درمان من است


بي رنگ رخت زمانه زندان من است


بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني


آنچ از غم هجران تو بر جان من است


كه سماع‌گران هم به ميانه جستند و به "گفت‌وگو"* با "عاشقان"* پرداختند:


تا از تو جدا شده‌ست آغوش مرا


بي گريه كسي نديده خاموش مرا


اما درحالي‌كه عده‌اي از حاضران مشغول ترك محل بودند و عده‌اي به تشويق گروه شمس مي‌پرداختند، با اضافه شدن 10 نفر از تنبورنوازان هنرجو، تصنيف "مستان سلامت مي‌كنند"، براي خيرمقدم مشتاقان نواخته شد؛ كه اهالي فرهنگ و هنري چون سيدمحمد بهشتي، هادي مرزبان، فرزانه كابلي، ميكاييل شهرستاني و رويا تيموريان نيز در ميان آنان بودند.


* نام‌هاي آهنگ‌هاي اجراشده توسط گروه شمس


لينك خبر  :


http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-988540

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

 

دعا کنید رسد آن زمان که یار بیاید       

                                           خزان باغ جهـان را ز نو بهـار بیاید

 

  میلاد یگانه منجی عالم بشریت ،

 حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

بر عاشقان و منتظران آن حضرت مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط zahra | 

در فراسوي زمان

نه چنان دور که نايد در ذهن

چه بسا بس نزديک

پيرمردي را ديد

راز در چشم سياهش مستور

***

کودکي در آغوش

وان دگر روي زمين

خيره در آتش سوزان اجاق

شعله ها رقصانند

و چونان ناي پدر

پر شرر تف دارند...

 

کودک بازيگوش

چنگ در ريش سپيدش افکند

و از او خواست به اصرار زياد

داستاني ديگر را...

 

پدر پير نگاهي به لب پنجره دوخت

مه گرفته شيشه ها را ديد

در غبار و مه ان پنجره ها

غوطه در خاطره خورد...

 

خاطراتش چو کتابي کهنه پيش چشمش امد

ورق زد خاطرات محو کودکي ها را

ورقهاي کتابش بوي کهنگي ميداد

به هر لغزش صداي پارگي ميداد

خطوطش محو نا خوانا

حروف از قلم افتاده اش بسيار

ورقها محو مي گرديد در نسيان پيريش انگار...

 

ورق زد بار ديگر صفحه هايش را

ويک لحظه نفس در سينه اش محبوس

تبسم کرد و باز استاد

چنين مرقوم در بالاي ان صفحه

به خطي سرخ " زمهرير بيست وسه"

تو گوئي اين ورق اکنون رقم خورده

حروفش تيره و خوانا

بوي تازگي ميداد

حروفي سرخ از جنس خون رگهايش

حروفي که ز خون جان رقم خورده

 

تبسم کرد و باز استاد

نگه بر کودکش افکند

چه اصرارش به خواندن بود

خودش اين داستان از بر بود

سپس اينگونه آغازيد:

« بچه ها اين قصه

قصه راز جواني شيداست

 

عاشق دختر شاه پريان

اسم معشوقه او تارا بود

دختري با نمک و زيبا بود...»

 

تبسم کرد وانديشيد

خطي بر بخشهائي زد

سپس با لحن ديگري افزود:

«آن جوان مست نوايش

 آن جوان محو نگاهش

به ره عشق قدم زد

و چه راهيست ره عشق

به نظر به که چه نزديک

به قدم وه که چه دور است...

 

رهگذرهائي که مي آيند گه گاه

زراه پر خم و پر پيچ آن وادي

که نامش وادي عشق است

خبر از رهروئي دارند

هنوزش کوله اي بر دوش

به پاهايش نشان از زخم هائي نو

به دل نقش و نشان زخمهائي کهنه

هنوزش پاي در راهست

هنوزش چشم پر "اميد"

هنوزش پاي در راهست»

 

سخنش کوته کرد

ودگر بار نگاهي به لب پنجره دوخت

خيره بر لوح کبود

اختري رخشان ديد

زير لب زمزمه کرد:

« تو بگو با من تارا

راه اورا پايا ن هست؟ »

***

کودکان پندارند

داستان کوته بود

خالي از حادثه بود

عاري از جاذبه بود

داستان کوته کرد

داستان غم عشق

کودکان را نايد

آگه از عشق ببايد تا گفتن

وانکه او آگاه است

چه نيازش به حديث چو مني؟

پس سخن مي کاهم

و دگر هيچ نخواهم گفتن

***

در فرا سوي زمان

پير فرسوده آينده خود را ديدم

راز در چشم سياهش مستور...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM