![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
خويش فربه مينماييم از پي قربان عيد كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي كشد مولوی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/28ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست صدا در گلو شکست ديگر دلم هواي سرودن نمي کند سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد هاي هاي عزا در گلو شکست آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود «بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت و «چرا» در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم و خدا... در گلو شکست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/24ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط zahra |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست
و چشمهايت شعر سياه گويائي ست چه چيز داري باخويشتن که ديدارت چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست تو از معابد مشرق زمين عظيم تري کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست شميم وحشي گيسوي کوليت نازم که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست پناه غربت غمناک دستهائي باش
که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 8:7 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
امام جواد (ع)
الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِكُلِّ غالٍ و سُلَّمٌ إلى كُلِّ عالٍ
اعتماد به خدا بهاى هر چيز گران بها است ، و نردبانى به سوى هر بلندايى بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 364 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/20ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
لاابالي چه کند دفتر دانايي را |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/17ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
محرمان عشق، خود دانند که عشق چه حالتست؛ اما نامردمان و مخنثان را از عشق جز ملالتی و ملامتی نباشد. خامت عشق، خود هر کسی را ندهند، و هر کسی خود لایق عشق نباشد، و هر که لایق عشق نباشد خدای را نشاید؛ و هر که عشق را نشاید، خدای را نشاید. عشق با عاشق توان گفت و قدر عشق خود عاشق داند. فارغ از عشق جز افسانه نداند، و او را نام و عشق و دعوی عشق خود حرام باشد: آن راه که من آمدم کدامست ای جان تا باز روم که کار خامست ای جان در هر نفسی هزار دامست ای جان نامردان را عشق حرامست ای جان "علیکم بدین العاجز" سخت خوب گفت که ای عاجز که تو سر و طاقت عشق نداری، ابلهی اختیار کن که "اکثر اهل الجنة البله و للمجالسه قوم آخرون" هر که بهشت جوید، او را ابله می خوانند. جهانی طالب بهشت شده اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر آنکه بهشت، نصیب نفس و دل باشد و عشق، نصیب جان و حقیقت. هزار کس طالب مهره باشند و یکی طالب در و جوهر نباشد، آنکس که بمجاز قدم در عشق نهد، چون بمیانهء عشق رسد گوید که من می دانستم که قدم در نمی باید نهادن، لاجرم بباید کشیدن. بزور کراهیت خود را در راه عشق آورده باشد. اما عشق را نشاید؛ و آن کس که طاقت بار کشیدن عشق ندارد گوید : با دل گفتم که ای دل زرق فروش کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش تا لاجرمش زمانه می مالد گوش
تمهیدات ــ عین القضاة برگرفته از وب http://azmarg.blogfa.com/post-183.aspx |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟ گفت:ای بنده من! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی... برگرفته از روزنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید (آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
همچنان کسی چیزی نگفت.
دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
برگرفته از روزنه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.
الهی! اگر بردار کنی، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.
الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.
کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.
الهی! حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟
الهی! همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
الهی!
فاسقان زشتند،
زاهدان مزدور بهشتند،
ای منعم و توّاب و ای آفریننده ی خلقان از آتش و آب،
فریادرس از ذلّ حجاب و فتنه ی اسباب شوریده و دل خراب.بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم، اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم.در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/12ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط zahra |
|
راه گلو را بغض مي بندد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/07ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
آری روح من یک اسب است اما دریغ که در اینجا که منم اسب تازی را نیز به خراس می بندند ،
با اسب گاری هم زنجیر می کنند و در اینجا که منم ماندگاران آزادند و فراریان در بند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/05ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
روزی ابوعلی سینا در مجلس وعظ ابوسعید ابوالخیر شرکت کرد. ابوسعید در باره ضرورت عمل و آٍثار طاعت و معصیت سخن می گفت: بو علی رباعی زیر را به عنوان اینکه ما تکیه بر رحمت حق داریم نه بر عمل خویشتن انشا کرد:
باشد
کرده چون ناکرده
که هرگز نبود
کرده چو ناکرده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/05ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/02ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|