تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
عید قربان عید پیروزی

خويش فربه مينماييم از پي قربان عيد   

   كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي كشد

مولوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط zahra | 

آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ،

صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد  ،

کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ،

 هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم ،

خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت

و

 «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت

 و

 «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت

 و

حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد

و

خدا...

 در گلو شکست

 

قيصر امين پور

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط zahra | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط zahra | 
لبت صريح ترين آيه ي شکوفائي ست
و چشمهايت شعر سياه گويائي ست

چه چيز داري باخويشتن که ديدارت
چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست

چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ  والا ئي ست

تو از معابد مشرق زمين عظيم تري
کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست

در آسمانه ي  در ياي ديدگان تو شرم
شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست

شميم وحشي گيسوي کوليت نازم
که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست

مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم
که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست

پناه غربت غمناک دستهائي باش
که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط zahra | 
امام جواد (ع)
       
الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِكُلِّ غالٍ و سُلَّمٌ إلى كُلِّ عالٍ
اعتماد به خدا بهاى هر چيز گران بها است ، و نردبانى به سوى هر بلندايى
                                   
بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 364
                             
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

 

 لاابالي چه کند دفتر دانايي را
طاقت وعظ نباشد سر سودايي را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکيبايي را
ديده را فايده آنست که دلبر بيند
ور نبيند چه بود فايده بينايي را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
يا غم دوست خورد يا غم رسوايي را
همه دانند که من سبزه خطي دارم دوست
نه چو ديگر حيوان سبزه صحرايي را
من همان روز دل و صبر به يغما دادم
که مقيد شدم آن دلبر يغمايي را
سرو بگذارکه قدي و قيامي دارد
گو ببين آمدن و رفتن رعنايي را
گر براني نرود ور برود باز آيد
ناگزير است مگس دکه حلوايي را
بر حديث من و حسن تو نيفزايد کس
حد همينست سخنداني و زيبايي را
سعديا! نوبتي امشب دهل صبح نکوفت
يا مگر روز نباشد شب تنهايي را

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

محرمان عشق، خود دانند که عشق چه حالتست؛ اما نامردمان و مخنثان را از عشق جز ملالتی و ملامتی نباشد. خامت عشق، خود هر کسی را ندهند، و هر کسی خود لایق عشق نباشد، و هر که لایق عشق نباشد خدای را نشاید؛ و هر که عشق را نشاید، خدای را نشاید. عشق با عاشق توان گفت و قدر عشق خود عاشق داند. فارغ از عشق جز افسانه نداند، و او را نام و عشق و دعوی عشق خود حرام باشد:

 

آن راه که من آمدم کدامست ای جان

تا باز روم که کار خامست ای جان

در هر نفسی هزار دامست ای جان

نامردان را عشق حرامست ای جان

 

"علیکم بدین العاجز" سخت خوب گفت که ای عاجز که تو سر و طاقت عشق نداری، ابلهی اختیار کن که  "اکثر اهل الجنة البله و للمجالسه قوم آخرون" هر که بهشت جوید، او را ابله می خوانند. جهانی طالب بهشت شده اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر آنکه بهشت، نصیب نفس و دل باشد و عشق، نصیب جان و حقیقت. هزار کس طالب مهره باشند و یکی طالب در و جوهر نباشد، آنکس که بمجاز قدم در عشق نهد، چون بمیانهء عشق رسد گوید که من می دانستم که قدم در نمی باید نهادن، لاجرم بباید کشیدن. بزور کراهیت خود را در راه عشق آورده باشد. اما عشق را نشاید؛ و آن کس که طاقت بار کشیدن عشق ندارد گوید :

 

با دل گفتم که ای دل زرق فروش

کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش

نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش

تا لاجرمش زمانه می مالد گوش

 

  تمهیدات ــ عین القضاة                                                                             

برگرفته از وب  http://azmarg.blogfa.com/post-183.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط zahra | 


در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

 او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار

و

شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.

شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.

جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد

 و

جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.

دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم

و

گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!

همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت:ای بنده من!

جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری

و

جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

برگرفته از روزنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط zahra | 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

 استاد پرسید

(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟)

کسی پاسخ نداد.


استاد دوباره پرسید:

(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟)

دوباره کسی پاسخ نداد.


استاد برای سومین بار پرسید):

آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟)

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

 استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).


دانشجو یی  که به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند- استاد پذیرفت.

دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:

(آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟)

همه سکوت کردند.


(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟)

 همچنان کسی چیزی نگفت.


(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)


وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد،

دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد. 

 

برگرفته از روزنه   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید

 (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))


می گویم

 (( البته به امتحانش می ارزد.


کجا باید بنشینم ؟


چقدر باید بگیرم ؟


کی وقت نهار است ؟


چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))


خدا می گوید

(( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))

(( شل سیلور استاین ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.
 
الهی! اگر بردار کنی، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.
 
 الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
 
 الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.
 
 کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.
 
 الهی! حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟
 
 الهی! همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
 
 الهی!
فاسقان زشتند،
زاهدان مزدور بهشتند،
 
ای منعم و توّاب و ای آفریننده ی خلقان از آتش و آب،
 
فریادرس از ذلّ حجاب و فتنه ی اسباب شوریده و دل خراب.بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم، اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم.در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.
   
   
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط zahra | 

راه گلو را بغض مي بندد


راه چشم را خيمه ي اشك


راه دانش و فرزانگي را جهل


راه آزادي و كمال را تعصب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 

آری روح من یک اسب است

اما دریغ

که در اینجا

که منم

اسب تازی را نیز  به خراس می بندند ،

 

با اسب گاری هم زنجیر می کنند

و

در اینجا

که منم

ماندگاران آزادند

و

فراریان در بند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط zahra | 
روزی ابوعلی سینا در مجلس وعظ ابوسعید ابوالخیر شرکت کرد. ابوسعید در باره ضرورت عمل و آٍثار طاعت و معصیت سخن می گفت: بو علی رباعی زیر را به عنوان اینکه ما تکیه بر رحمت حق داریم نه بر عمل خویشتن انشا کرد:


مائیم به عفو تو لاکرده
وز طاعت و معصیت تبرا کرده


آنجا که عنایت تو باشد،

باشد


ناکرده چو کرده،

کرده چون ناکرده


ابوسعید ابوالخیر فی الفور گفت:


ای نیک نکرده و بدیها کرده
وانگه به خلاص خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکیه

که هرگز نبود


ناکرده چو کرده،

کرده چو ناکرده


از کتاب حکایتها و هدایتها اثر استاد شهید مطهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط zahra | 
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM