![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
ظهر عاشوراست کربلا غوغاست کربلا آن روز غوغا بود عشق تنها بود! آتش سوز و عطش بر دشت می بارید در هجوم باد های سرخ بوته های خار می لرزید از عرق پیشانی خورشید ، تر می شد دم به دم بر ریگ های داغ سایه ها کوتاه تر می شد سایه ها را اندک اندک ریگ های تشنه می نوشید زیر سوز آتش خورشید آهن و فولاد می جوشید دشت ، غرق خنجر و دشنه کودکان در خیمه ها تشنه آسمان غمگین ، زمین خونین هر طرف افتاده در میدان : اسب های زخمی و بی زین نیزه و زوبین شور محشر بود نوبت یک یار دیگر بود خطی از مرز افق تا دشت می آمد خط سرخی در میان هر دو لشکر بود آن طرف ، انبوه دشمن غرق در فولاد و آهن بود این طرف ، منظومه خورشید روشن بود این طرف ، هفتاد سیاره بر مدار روشن منظومه می چرخید دشمنان ، بسیار دوستان ، اندک این طرف کم بود و تنها بود این طرف کم بود ، اما عشق با ما بود * شور محشر بود نوبت یک یار دیگر بود باز میدان از خودش پرسید : "نوبت جولان اسب کیست ؟" از میان آسمان خیمه های دوست ناگهان رعدی گران برخاست این صدای اوست ! این صدای آشنای اوست ! این صدا از ماست ! این صدای زاده ی زهراست : "هست آیا یاوری مارا ؟" و صدای او به سقف آسمان ها خورد باز هم برگشت : "هست آیا یاوری مارا ؟" تا دل فردا و آن سوتر ز فردا رفت * دشت ساکت گشت ناگهان هنگامه شد در دشت باز هم سیاره ای دیگر از مدار روشن منظومه بیرون جَست کودکی از خیمه بیرون جست کودکی شور خدا در سر با صدایی گرم و روشن گفت : "اینک من ، یاوری دیگر !" آسمان ، مات و زمین ، حیران چشم ها از یکدگر پرسان : "کودک و میدان ؟ " کار کودک خنده و بازی ست! در دل این کودک اما شوق جانبازی ست! از گلوی خسته ی خورشید باز در دشت آن صدای آشنا پیچید گفت :"تو فرزند آن مردی که لختی پیش خون او در قلب میدان ریخت ! هدیه از سوی شما کافیست !" کودک ما گفت : "پای من در جست و جوی جای پای اوست! راه را باید به پایان برد!" پچ پچی در آسمان پیچید: "کیست آن مادر که فرزندی چنین دارد؟! این زبان آتشین از کیست؟ او چه سودایی به سر دارد؟" و صدای آشنا پرسید : آی کودک ، مادرت آیا خبر دارد؟" کودک ما گرم پاسخ داد : "مادرم با دست های خود بر کمر شمشیر پیکار مرا بسته است!" چشم ها ، آیینه هایی در میان آب عکس یک کودک مثل تصویری شکسته در دل آیینه ها افتاد * بعد از آن چیزی نمی دیدم خون ز چشمان زمین جوشید چشم های آسمان راهم اشک همچون پرده ای پوشید من پس از آن لحظه ها ، تنها کودکی دیدم در میان گرد و خاک دشت هر طرف می گشت می خروشید و رجز می خواند: "این منم، تیر شهابی روشن و شب سوز! بر سپاه تیرگی پیروز! سرورم خورشید، خورشید جهان افروز! برق تیغ آبدار من آتشی در خرمن دشمن!" خواند و آن گه سوی میدان راند هر یک از مردان به میدان بلا می رفت در رجزها چیزی از نام و نشان می گفت چیزی از ایل و تبار و دودمان می گفت از خودش را ذره ای می دید از خورشید او خودش را در وجود آن صدای آشنا می دید او خدا را در طنین آن صدا می دید! گفت و همچون شیرمردان رفت و زمین و آسمان دیدند: کودکی تنها به میدان رفت تا کنون در هر کجا پیران کودکان را درس می دادند اینک این کودک، در دل میدان به پیران درس می آموخت چشم هایش را به آن سوی سپاه تیرگی می دوخت سینه اش از تشنگی می سوخت چشم او هر سو که می چرخید در نگاهش جنگلی از نیزه می رویید کودکی لب تشنه سوی دشمنان می رفت با خودش تیغی ز برق آسمان می برد کودکی تنها که تیغش بر زمین می خورد در زمین کربلا با گام های کودکانه دانه ی مردانگی می کاشت گرچه کوچک بود ، شمشیر بلندی داشت! کودک ما در میان صحنه تنها بود آسمان غرق تماشا بود ابرها را ، آسمان از پیش چشم خودپس می زد و زمین از خستگی در زیر پای او نفس می زد آسمان ببر طبل می کوبید کودکی تنها به سوی دشمنان می راند می خروشید و رجز می خواند دسته ی شمشیر را در دست می چرخاند در دل گرد و غبار دشت می چرخید برق تیغش پاره ی خورشید شیهه ی اسبان به اوج آسمان می رفت و چکاچاک بلند تیغ ها در دشت می پیچید تیغ را ناگه فرود آورد و سواران را روی زین بر زمین انداخت لرزه ای در قلب های آهنین انداخت... من نمی دانم چه شد دیگر بس که میدان خاک بر سر زد بعد از آن چیزی نمی دیدم در میان گرد و خاک دشت مرغی از میدان به سوی آسمان پرزد پرده ی هفت آسمان افتاد دشت پرخون شد عرش ، گلگون شد عشق ، زد فریاد آفتاب ، از بام خود افتاد شیونی در خیمه ها پیچید بعد از آن ، تنها خدا می دید بعد از آن تنها خدا می دید... قصه ی آن کودک پیروز سال ها سینه به سینه گشته تا امروز بوی خون او هنوز از باد می آید داستانش تا ابد در یاد می ماند داستان کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می زد! خون او امروز در رگ های گل جاری است خون او در نبض بیداری ست خون او در آسمان پیداست خون او در سرخی رنگین کمان پیداست این زمان ، او را در میان لاله های سرخ باید جست از میان خون پاک او در آن میدان باغی از گل رُست روز عاشوراست باغ گل ، لب تشنه و تنهاست عشق ريال اما هم چنان با ماست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
کاش همه نوشته های به همین سادگی اثر به بزرگ بر عمق روح همه انسان ها می گذاشت تا با ... همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . چقدر راحت ميشود زورگو بود آنتوان چخوف
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 7:33 قبل از ظهر توسط zahra |
|
اللهم ارزقني شفاعه الحسين يوم الورود و ثبت لي قدم صدق عندک مع الحسين و اصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام. گفتا که کيست بر در؟ گفتم: کمين غلامت گفتا: چه کار داري؟ گفتم: مها سلامت گفتا که: چند جوشي؟ گفتم که: تا قيامت گفتم: گواه اشکم زردي رخ علامت گفتم: به فر عدلت عدلند و بي غرامت گفتا: که خواندت اينجا؟ گفتم که: بوي جامت گفتم وفا و ياري گفتا زمن چه خواهي؟ گفتم که لطف عامت گفتم: که قصر قيصر گفتا: چه ديدي آنجا؟ گفتم: که صد کرامت گفتا: که کيست رهزن؟ گفتم: که اين ملامت گفتا: که زهد چه بود؟ گفتم: رو سلامت گفتا: که چوني آنجا؟ گفتم: در استقامت برآيي ني در بود نه بامت السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام الله ابدا ما بقيت و بقي الليل و النهار. برگرفته از سایت خانواده سبز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/23ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
قیامت
بی حسین غوغا ندارد شفاعت بی حسین معنا ندارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/21ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
اولین بار در سال 1869 ماتیو ارنولد مفهوم فرهنگ را در کتاب خود به نام " فرهنگ و هرج و مرج" چنین تعریف کرد: "دنبال کردن تمامی کمال انسان از طریق بهترین دانشی که در اختیار جهان گذاشته شده است و توسعه همه ابعاد انسانیت " و پس از ان در تمامی نوشته های قرن هیجده به بعد مفهوم فرهنگ جایگاه مهمی در فلسفه تاریخ در کنار دیگر علوم پیدا کرد. تعریف جدید فرهنگ " به معنای وسیع خلق و خصلت های یک ملت ، جامعه ها یا تمامی بشریت و نه افراد جامعه " استعمال یافت. ...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/21ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط zahra |
|
چه بگویم که دل افسردگی ات
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/10/15ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط zahra |
|
ترا من چشم در راهمشباهنگام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/13ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط zahra |
|
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ » پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! » پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟» پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !» پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ » پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !» در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/10ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط zahra |
|
رسول خدا(ص) فرمود: روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است و آن روزى است كه خداوند بزرگ دستور داد; آن روز برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پرچمدار (و فرمانده) امتم منصوب كنم، تا بعد از من مردم توسط او هدايتشوند، و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را تكميل و نعمت را بر امت من تمام كرد و اسلام را به عنوان دين براى آنان پسنديد. عيد عاشقان مبارك باد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/05ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط zahra |
|
لقد كفر الذین قالوا إن الله هو المسیح ابن مریم و قال المسیح یا بنى إسرائیل اعبدوا الله ربى و ربكم إنه من یشرك بالله فقد حرم الله علیه الجنة و مأواه النار و ما للظالمین من أنصار لقد كفر الذین قالوا إن الله ثالث ثلاثة و ما من إله إلا اله واحد كسانى كه گفتند: «خدا همان مسیح پسر مریم است كافر شدند.» مسیح مىگفت: «اى بنى اسرائیل خدا را كه پروردگار من و شماست بپرستید.هر كس كه به خدا شرك آورد بهشت بر او حرام است و جایگاهش دوزخ است، و ستمكاران یاورى ندارند.» كسانى كه گفتند خدا سومین شخص تثلیث است كافر شدند.خدایى جز خداى یگانه وجود ندارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/04ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: (( يك بستني ميوه اي چند است؟ ))پيشخدمت پاسخ داد : (( 50 سنت )) . پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسيد : (( يك بستني ساده چند است ؟ )) در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت : لطفأ يك بستني ساده پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/10/01ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|