![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/28ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد. جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری. آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟ چوپان گفت: تو یك مشاور هستی. مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟ چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی.
مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی،
چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/26ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
برترين خصلتها از نظر امام حسن عسگری (ع )
خَصْلَتانِ لَیْسَ فَوقَهُما شَئٌ الإیمانُ بِاللّهِ وَنَفْعُ الإخْوانِ. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/26ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
یکی از استادان عزیزم این تمثیل را بکار برده بود بسیار جالب و برگرفته از واقعیت عصر ماست شما نیز بخوانید شاید مورد قبول شما نیز باشد.
مردي بالن سوار ناگهان به ياد آورد قرار مهمّي دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردي که روي زمين بود پرسيد: "ببخشيد آقا ؛ من قرار مهمّي دارم ، ممکن است به من بگوييد کجا هستم تا ببينم به موقع به قرارم مي رسم يا نه؟"
مرد روي زمين : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً 9 متري در طول جغرافيايي "14'35ﹾ50 و عرض جغرافيايي "31'38ﹾ34 هستيد."
مرد بالن سوار : " شما بايد مهندس باشيد."
مرد روي زمين : "بله، از کجا فهميديد؟"
مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتي که شما به من داديد اگر چه کاملا ً دقيق بود اما به درد من نمي خورد و من هنوز نمي دانم کجا هستم و به موقع به قرارم مي رسم يا نه؟"
مرد روي زمين : " شما بايد مدير باشيد. "
مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهميديد؟"
مرد روي زمين : " چون شما نمي دانيد کجا هستيد و به کجا ميخواهيد برويد. قولي داده ايد و نمي دانيد چگونه به آن عمل کنيد و انتظار داريد مسئوليت آن را ديگران بپذيرند.
واقعيت اين است که شما هنوز در موقعيت قبلي هستيد؛ هر چند ممکن است من در بيان موقعيت شما چند ثانیه خطا داشته باشم!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/19ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکره نیست در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست صاحب دیوان ما گوئی نمیداند حساب کاندرین طغرا نشان حسبة لله نیست هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بکو کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بوَد خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بربالای کس کوتاه نیست بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی ست عاشق دَردی کش اندر بند مال و جاه نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/19ساعت 7:30 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
امام رضا فرمودند:
" وحشتناک ترین (صحنه ها) برای انسان سه جاست: روزی که زاده می شود و دنیا را می بیند، و روزی که می میرد و آخرت و اهل آن را مشاهده می کند، و روزی که برانگیخته می شود و احکامی را می بیند که در سرای دنیا ندیده است. خداوند در این سه جا بر یحیی و عیسی علیه السلام درود فرستاده است. درباره یحیی فرمود: وَ سَلامٌ عَلیهِ یَومَ وُلِدَ وَ یَومَ یَمُوتُ وَ یَومَ یُبعَثُ حَیّاً.(۱)" و درود بر او روزی که زاده شد و روزی که می میرد که زنده برانگیخته می شود."و درباره عیسی فرمود: وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَومَ وُلِدتُّ وَ یَومَ أَمُوتُ وَ یَومَ أُبعَثُ حَیّاً(۲)" و درود بر من روزی که زاده شدم و روزی که می میرم و روزی که زنده برانگیخته می شوم."خرد انسان مسلمان تمام نگردد مگر آنکه در او ده ویژگی باشد: از او امید خیر باشد، از بدی او در امان باشند، خیراندک از سوی دیگران را بسیار شمارد، خیر بسیار خود را کم انگارد، هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود، در طول عمر خود از دانش جویی خسته نشود، فقر در راه خدا برایش محبوب تر از توانگری باشد، خواری در راه خداوند برایش محبوب تر از سرفرازی در راه دشمن خدا باشد، گمنامی برایش شیرین تر از شهرت و بلندآوازگی باشد. سپس فرمود: دهم، و دهمی چیست؟ گفته شد: چیست؟ فرمود: کسی را نبیند جز آنکه می گوید او بهتر و پرهیزکارتر از من است. همانا مردم دو دسته اند: یکی بهتر و باتقواتر از او و دیگر بدتر و پست تر از او. پس چون با بدتر و پست تر از خود دیدار کند، گوید: شاید خوبی این مرد پنهان باشد این برای او بهتر باشد و خوبی من نمایان است و این برای من بدتر است و چون به کسی که بهتر و با تقواتر از اوست برخورد کند برای او فروتنی کند تا بدو ملحق شود پس چون چنین کند، بزرگی اش فزونی گیرد و خوبی اش بهتر شود و یادش نکو گردد و بر اهل زمانه سروری یابد.(۳) ۱- سوره مریم، آیه 15. ۲- سوره مریم، آیه 32. ۳- فی رحاب ائمة اهل البیت- سیرة حضرت امام رضا علیه السلام، ص 147 |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/18ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط zahra |
|
تا خدا هست و خدایی می کند مجتبی مشکل گشایی می کند حسین جان زینب جان تسلیت باد شهادت برادری مظلوم بر شما |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/17ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.
پيامبر اكرم (ص) قبل از رحلت فرمود: " فراق نزديك شده و بازگشت به سوى خداوند است. نزديك است فراخوانده شوم و دعوت حق را اجابت نمايم و من دو چيز گران در ميان شما مى گذارم و مى روم: كتاب خدا و عترتم، و خداوند لطيف و آگاه به من خبر داد كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا كنار حوض كوثر برمن وارد شوند. پس خوب بينديشيد چگونه با آن دو رفتار خواهيد نمود." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
براستی که هیچ یک از ما ادمیان نمی توانیم مدعی باشیم که به نحو احسن از زمان داشته زندگیمان بهره می بریم و یا برده ایم. کتابی از یک دوست بدستم رسید بنام "نشان لياقت عشق " گرداوري و برگردان از بهنام زاده مطالعه کردم مطالب جالبی در مورد استفاده از زمان داشت که بنظرم ارزش خواندن دارد تا نظر شما چه باشد . تصور كنيد بانكي داريد كه در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پول ها را خرج كنيد، چون آخر وقت حساب، خود به خود خالي مي شود. در اين صورت شما چه خواهيد كرد؟ البته كه سعي مي كنيد تا آخرين ريال را خرج كنيد! هر كدام از ما يك چنين بانكي داريم: بانك زمان. هر روز صبح، در بانك زمان ما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد. هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود. ارزش يك سال را دانش آموزي كه مردود شده، مي داند. ارزش يك ماه را مادري كه فرزندي نارس به دنيا آورده، مي داند. ارزش يك هفته را سردبير يك هفته نام مي داند. ارزش يك ساعت را عاشقي كه انتظار معشوق را مي كشد، مي داند. ارزش يك دقيقه را شخصي كه از قطار جاده مانده، مي داند. و ارزش يك ثانيه را آن كه از تصادفي مرگبار جان به در برده، مي داند. هر لحظه گنج بزرگي است، گنجمان را مفت از دست ندهيم. باز به خاطر بياوريم كه زمان به خاطر هيچ كس منتظر نمي ماند. پس به خاطر داشته باشیم که : ديروز به تاريخ پيوست، فردا معماست و امروز هديه است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
گفتگو با دكتر غلامحسين ابراهيمى دينانى
عليرضا سميعى غلامحسين ابراهيمى دينانى اگرچه با فلسفه غرب هم آشنا هست اما شايد بتوان گفت كه در عالم فلسفه اسلامى مى زيد و از پنجره آن به عالم و افكار مى نگرد. او اگر چه از پيشتازان نگرش تاريخى به فلسفه اسلامى است اما بشدت مخالف تاريخى بودن عقل است و آن را فرا تاريخى مى داند. گفت وگويى كه به بهانه سالروز بزرگداشت خواجه نصير الدين طوسى با دينانى داشتيم به اقليم هاى ديگر نيز كشيده شد از جمله به گرايشات فلسفى متأخرى در غرب كه عقل را از جايگاه يگانه اش به جغرافياى متكثر جوامع و تواريخ انسانى فرو مى كاهد. بخش اول اين گفت وگو را ديروز خوانديد و اينك بخش دوم تقديم علاقه مندان مى شود. ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/08ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد : امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/04ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
زندگي پل است از آن عبوركنيد ولي روي آن چيزي بنا نكنيد. بودا پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟" آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم..." پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است." پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟؟؟" نخست وزیر جواب داد: "اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!" پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: "قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد" سکه را از آن خود کنند!!! این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|