تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
بلوهر گفت : شنیده ام که مردی را فیل مستی در قفا بود و او می گریخت و فیل هم از پی او می شتافت تا به او رسد .

 آن مرد مضطر شد و خود را به چاهی افکند

و دو شاخه در کنار آن چاه روئیده بود

 و به آنها آویخت و پاهای او بر سر ماری چند واقع شد که در میان آن چاه سر برآورده بودند و چون به آن دو شاخه نظر کرد دید

 دو موش بزرگ به کندن ریشه های آن دو شاخه مشغولند ، یکی سفید و دیگری سیاه

و چون به زیر پای خود نظر کرد دید که چهار افعی از سوراخهای خود سر بیرون کرده اند

 و چون به قعر چاه نظر افکند دید اژدهایی دهان گشوده است که چون به قعر چاه درافتد او را فرو بلعد.

در رکن حال آن مرد سر برآورد و دید بر سر آن دو شاخه اندکی عسل وجود دارد و به لیسیدن آن عسل مشغول شد و لذت شیرینی آن او را از مارها غافل ساخت که کی او را می گزند و از فکر کردن در امر آن اژدها بازداشت که چه زمان او را می بلعد.   

 اما آن چاه دنیاست که از بلاها و آفتها و مصیبتها آکنده است

و آن دو شاخه عمر آدمی است

 و آن دو موش، شب و روزند که او را به سوی مرگ می کشانند

 و آن چهار افعی اخلاط اربعه اند که چه زمانی از آنها به هیجان می آید و آن اژدها مرگ است که منتظر است و پیوسته در طلب آدمی است

 و آن عسل که او را فریفته و از همه چیز غافل کرده بود لذتها و خواهشها و نعمتها و عیشهای دنیاست از خوردنی و آشامیدنی و بوئیدنی و لمس کردنی و شنیدنی و دیدنی.                    

از کتاب کمال الدین و تمام النعمه  - شیخ صدوق (ره)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط zahra | 
سلام

دو سالگی ات مبارک

یکسال دیگر هم خواندم و از تجربه هایم  نوشتم

 اما آیا

باز  .............

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط zahra | 

پر کن پیاله را

کاین اب اتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 

این جام ها که در پی هم می شوند تهی

دریای اتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می ربایندو ابم نمی برند

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یاد ها

 

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه الود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

انجا ببر مرا که شرابم نمی برد

ان بی ستاره ام که عقابم نمی برد

 

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که

  اب.....اب......

 

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 چه بگویم که دل افسردگی ات
از میان برخیزد ؟
نفس گرم گوزن کوهی
چه تواند کردن ؟
سردی برف شبانگاهان را
 که پر افشانده به دشت و دامن ؟

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط zahra | 
دیروز در وب گردی به متنی بسیار مناسب احوال زمانه ی خودم و خودم  برخوردم بد نیست شما هم نظر بیندازید........

ديگه دلم از دست همه گرفته...
از تمام  کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است
از هويت هاي ميز نشان

از بله هاي از سر اجبار
از طلبه هايي که طالب علم نيستند
از دانشجوياني که دانش جو نيستند
از تمام کرهايي که سمعکهايشان مارک مصلحت خورده
از اندامهاي به مزايده گذاشته شده
از انسانهاي ارزان قيمت
از اعتقادهاي حراجي
از حرفهاي مفت
از وعده هاي سر خرمن
از ناديدني هاي ديدني!
از صورتهايي که بوم نقاشي اند
از متهماني که شاکي اند
از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند
از تمام خونهايي که رنگين ترند
از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از آنان که عشق را به بهاي love سه طلاقه کرده اند
از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است
از ولايت ناشناسان
از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفياني که اهل کوفه نيستند
از کوفياني که براي مهدي(عج) نامه مي نويسند
از تمام آنان که فکر مي کنند کوفيان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر مي کنند طلحه يا زبير يا عمرعاص يا ... دم داشتند
از سياستمداران بي دين
از متدينين بي سياست
از تمام آنان که دين و سياست را از هم جدا مي دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر ميداني دم از استقلال و پيروزي مي زنند الا ميدان جنگ
از عروسکهاي بالماسکه
از وطن دوستان وطن گريز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند
از راي هاي ممتنع
از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند
از همه چيز داران بي همه چيز
از امانت داران خائن
از کفهاي روي آب
از زنگارهاي روي آينه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهايي که هميشه رو در روي خصم اند
از تمام آنان که به تقاضاي مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع مي گويند
از آناني که بي حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهايي که از دماغ فيل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجو مي کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که ديروز را ديدند و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بيرق و علم نيستند
از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا مي دانند
از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند
از آنان که در صفين تنها قرآن سر نيزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نيزه کردند
از من که منم، از تو که تويي، من و تو که ما نيستيم و ما که فناي در او نيستيم...
از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند
از آنان که ني را به گيتار مي فروشند
از آنان که با شنيدن نام « خردل » به ياد چاشني غذا مي افتند
از آنان که با شنيدن نام « موج » تنها به ياد جزاير هاوايي مي افتند
از آنان که با شنيدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده مي شود
از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند
از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند
از سگهاي بي وفا
از اسبهاي نانجيب
از خروسهاي بي دم
از مورچه هاي تنبل و بي کار
از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل
از کلاغهاي بي حيا
از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند

از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد يک مو زسر ... و از ياد برده اند
کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند
از آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا
از تمام شهوتراناني که عجوزه سه طلاقه امير المومنين (ع) را تنگ در آغوش گرفته اند
از رفيق
از آنان که بازي مي دهند
از آنان که بازي مي خورند
از بازي ها ! از بازي ها ! از بازي ها!

برگرفته از وب لاگ حمید خان  http://www.hajhamid.com/archives/001239.php

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط zahra | 

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد           

                دل رميده ما را انيس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت       

                 بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

ببوي او دل بيمار عاشقان چو صبا     

                 فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد

بصدر مصطبه ام مي نشاند اکنون دوست 

               گداي شهر نگه کن که مير مجلس شد

طرب سراي محبت کنون شود معمور 

                     که طاق ابروي يار منش مهندس شد

لب از ترشح مي پاک کن براي خدا 

                     که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد


کرشمه تو شرابي به عارفان پيمود       

                    که علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد


چو زر عزيز وجودست شعر من آري   

                        قبول دولتيان کيمياي اين مس شد


خيال آب خضر بست و جام کيخسرو     

               بجرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد


زراه ميکده ياران عنان بگردانيد       

                 چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط zahra | 
تا بهار دلنشين آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سايه فکن

چون نسيم نوبهار بر آشيانم کن گذر

تا که گل باران شود کلبه ی ويران من

تا بهار زندگی

آمد بیا آرام جان

تا نسيم از سوی گل

آمدی بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر

آتش نشان بنشين دمی

چون سرشکم در کنار

بنشين نشان سوز نهان


تا بهار دلنشين آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سايه فکن


چون نسيم نوبهار بر آشيانم کن گذر

تا که گل باران شود کلبه ی ويران من

باز آ ببين در حيرتم

بشکن سکوت خلوتم

چون لاله ی تنها ببين

بر چهره داغ حسرتم


ای روی تو آيينه ام

عشقت غم ديرينه ام

باز آ چو گل در اين بهار

سر را بنه بر سينه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

امام رضا (عليه‌‌ السلام):


فصل بهار روح زمانهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM