![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
بلوهر گفت : شنیده ام که مردی را فیل مستی در قفا بود و او می گریخت و فیل هم از پی او می شتافت تا به او رسد .
آن مرد مضطر شد و خود را به چاهی افکند و دو شاخه در کنار آن چاه روئیده بود و به آنها آویخت و پاهای او بر سر ماری چند واقع شد که در میان آن چاه سر برآورده بودند و چون به آن دو شاخه نظر کرد دید دو موش بزرگ به کندن ریشه های آن دو شاخه مشغولند ، یکی سفید و دیگری سیاه و چون به زیر پای خود نظر کرد دید که چهار افعی از سوراخهای خود سر بیرون کرده اند و چون به قعر چاه نظر افکند دید اژدهایی دهان گشوده است که چون به قعر چاه درافتد او را فرو بلعد. در رکن حال آن مرد سر برآورد و دید بر سر آن دو شاخه اندکی عسل وجود دارد و به لیسیدن آن عسل مشغول شد و لذت شیرینی آن او را از مارها غافل ساخت که کی او را می گزند و از فکر کردن در امر آن اژدها بازداشت که چه زمان او را می بلعد. اما آن چاه دنیاست که از بلاها و آفتها و مصیبتها آکنده است و آن دو شاخه عمر آدمی است و آن دو موش، شب و روزند که او را به سوی مرگ می کشانند و آن چهار افعی اخلاط اربعه اند که چه زمانی از آنها به هیجان می آید و آن اژدها مرگ است که منتظر است و پیوسته در طلب آدمی است و آن عسل که او را فریفته و از همه چیز غافل کرده بود لذتها و خواهشها و نعمتها و عیشهای دنیاست از خوردنی و آشامیدنی و بوئیدنی و لمس کردنی و شنیدنی و دیدنی. از کتاب کمال الدین و تمام النعمه - شیخ صدوق (ره) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/31ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
سلام
دو سالگی ات مبارک یکسال دیگر هم خواندم و از تجربه هایم نوشتم اما آیا باز .............
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/30ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
پر کن پیاله را کاین اب اتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پی هم می شوند تهی دریای اتش است که ریزم به کام خویش گرداب می ربایندو ابم نمی برند من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریز پا تا شهر یاد ها دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه الود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من انجا ببر مرا که شرابم نمی برد ان بی ستاره ام که عقابم نمی برد در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با اینکه ناله می کشم از دل که اب.....اب...... دیگر فریب هم به سرابم نمی برد فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/28ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/26ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
دیروز در وب گردی به متنی بسیار مناسب احوال زمانه ی خودم و خودم برخوردم بد نیست شما هم نظر بیندازید........
ديگه دلم از دست همه گرفته... برگرفته از وب لاگ حمید خان http://www.hajhamid.com/archives/001239.php |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/19ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد ببوي او دل بيمار عاشقان چو صبا فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد بصدر مصطبه ام مي نشاند اکنون دوست گداي شهر نگه کن که مير مجلس شد طرب سراي محبت کنون شود معمور که طاق ابروي يار منش مهندس شد لب از ترشح مي پاک کن براي خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد کرشمه تو شرابي به عارفان پيمود که علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد چو زر عزيز وجودست شعر من آري قبول دولتيان کيمياي اين مس شد خيال آب خضر بست و جام کيخسرو بجرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد زراه ميکده ياران عنان بگردانيد چرا که حافظ از اين راه برفت و مفلس شد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/05ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
تا بهار دلنشين آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سايه فکن چون نسيم نوبهار بر آشيانم کن گذر تا که گل باران شود کلبه ی ويران من تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان تا نسيم از سوی گل آمدی بیا دامن کشان چون سپندم بر سر آتش نشان بنشين دمی چون سرشکم در کنار بنشين نشان سوز نهان تا بهار دلنشين آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سايه فکن چون نسيم نوبهار بر آشيانم کن گذر تا که گل باران شود کلبه ی ويران من باز آ ببين در حيرتم بشکن سکوت خلوتم چون لاله ی تنها ببين بر چهره داغ حسرتم ای روی تو آيينه ام عشقت غم ديرينه ام باز آ چو گل در اين بهار سر را بنه بر سينه ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/05ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/04ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|