![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
احساس می کنم که غریبم میانتان
بیگانه با نگاه شما با زبانتان
بال مرا به سنگ شکستید
و خواستیدعادت کنم به کوچکی آسمانتان
قندیل های یخ دلتان را گرفته است
دیریست شکسته محبت میانتان
اینجا چقدر چلچله در برف مرده است
در شهر بی سخاوت بی آب و دانتان
دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست
از پا فتاده زخمی زخم زبانتان
خود را کنار ثانیه ها دفن میکنم
شاید چنین جدا شوم از زمانتان
احساس می کنم که غریبم میانتان.............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چیزیفاني واگذاشتهاند. بي شخصيتاند و بي اعتبار. هرگز به چشم نميآيند. مرده و زندهاشان يکي است. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما ميمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم. باز ميشناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرقه در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني که ميروند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
کشاورز فقیر اسکاتلندی بنام فلمینگ يك روز، در حالي كه به دنبال
امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست
كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق
دوید...
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد
و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.
فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...
روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.
مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ
نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".
در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: پسر شماست؟
كشاورز با افتخار جواب داد:بله
با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل
كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او
افتخار خواهي كرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ
التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان
سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/27ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/26ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط zahra |
|
||||||||||
|
شرم تان باد ! ای خداوندان قدرت ! بس کنید ! بس کنید از این همه ظلم قساوت ، بس کنید ! ای نگهبانان آزادی ! نگهداران صلح! ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون! سرب داغ است این که میبارید بر دلهای مردم ، سرب داغ! موج خون است این که میرانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون! گر نه کورید و نه کر ، گر مسلسلهایتان یک لحظه ساکت میشوند ، بشنوید و بنگرید: بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است کاندرین شبهای وحشت سوگواری میکنند. بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است کز ستمهای شما هر گوشه زاری میکنند. بنگکرید این کشتزاران را ، که مزدورانتان روز و شب ، با خون مردم ، آبیاری میکنند! بنگرید این خلق عالم را ، که دندان بر جگر ، دم به دم بیدادتان را بردباری میکنند. دستها از دستتان ای سنگ چشمان ، بر خداست گر چه میدانم ، آنچه بیداری ندارد ، خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست! با تمام اشکهایم ، باز ، -نومیدانه- خواهش میکنم بس کنید! بس کنید! فکر مادرهای دلواپس کنید. رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید. بس کنید! فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/26ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
پنج آدمخوار بعنوان برنامهنویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابر این فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید." آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بیاطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونها اون نظافت چی رو خورده؟ یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژهها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! "لطفاً از این به بعد افرادی را که کار میکنند نخورید." برگرفته ازتارنما ی http://noghteatf.blogfa.com/
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/21ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
شخصی از امام حسین (َع ََ) پرسید: فاصله میان ایمان و یقین چقدر است؟ قفرمودند : چهار انگشت گفت : چگونه ؟ فرمودند : ایمان آن است که می شنویم و یقین آن است که آن را می بینیم و فاصله بین گوش و چشم چهار انگشت است. پرسید: میان آسمان و زمین چقدر است؟ فرمودند: یک دعای مستجاب. پرسید : میان مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمودند: به اندازه سیر یک روز آفتاب. پرسید: عزت آدمی در چیست؟ فرمودند: بی نیازیش از مردم. پرسید: زشت ترین چیزها چیست؟ فرمودند: در پیران هرزگی و بی عاری است، در قدرتمندان، درنده خویی، در شریفان، دروغ گویی ، در ثروتمندان ،بخل ، در عالمان ، حرص
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/20ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد. بخوانید: اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد. اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم. وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم. به سیرک بیشتر مى رفتم. وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است". گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/16ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می خواهد تورا قاضى القضات کشور نمایم تا همان طور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلکه احقاق حق مردم بشود.شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت می خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى که پیش آمد خواهد کرد چنان چه باز هم اراده ملوکانه بر این نظر باقى باشد دست به کار شوم والا به همان کار فرهنگ بپردازم. شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت وعصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال ره گذرى که از آن جا می گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى کرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت: اى بنده خدا من می دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع می کند تو این جا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر وبه اهالی منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو. مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فورا به پشت دیوارى رفت و از آن جا به کوچه گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگویید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعدا معلوم می شود. شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل کرد عرض کرد: قبله گاها می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آن ها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مىدهند و مطلب را به خودشان اشتباه مىنمایند. شاه عباس با تعجب پرسید، ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده که همه کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند! به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بر هر کس بسته شد، لذا از طرف رییس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند، هر کدام به ترتیب گفتند: اولی گفت، به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! دیگرى گفت، خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت، به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا تضرع می نمود. چهارمى گفت، خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینهاش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود. به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آن ها گوش می کرد. عاقبت شاه آن ها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت: بروید و اصولا مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجددا به حضور شاه رسید و گفت: قبله عالم، عقل و شعور مردم را دیدید ؟ شاه گفت، آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه گفت، بله ولى چطور؟ شیخ گفت، من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با علم به این که مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان می آید و بر من حرفى نیست! شاه عباس گفت، چون مقام علمى تو را به دیده احترام نگاه کرده و می کنم. لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى. از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید که همه کس آنان را مورد تکریم و تعظیم قرار می داد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/13ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
ديده بگشاى كه بينى همه عالم طور است لاف كم زن كه نبيند رخ خورشيد جهان چشم خفاش كه از ديدن نورى كور است يارب اين پرده پندار كه در ديده ماست بازكن تا كه ببينم همه عالم نور است كاش در حلقه ى رندان خبرى بود زدوست سخن آنجا نه ز ناصر بود، از «منصور» است واى اگر پرده ز اسرار بيفتد روزى فاش گردد كه چه در خرقه اين مهجور است چه كنم تا به سر كوى توام راه دهند كاين سفر توشه همى خواهد و اين ره دوراست وادى عشق كه بى هوشى و سرگردانى است مدعى در طلبش بوالهوس و مغرور است لب فرو بست هر آن كس رخ چون ماهش ديد آنكه مدحت كند از گفته خود مسرور است وقت آن است كه بنشينم و دم در نزنم به همه كون و مكان مدحت او مسطور است عشق و عرفان از زبان امام (ره) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط zahra |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط zahra |
|
وای برما ادمیان زمینی چه می کنیم با هم دگر انگاه که خدا انسان را افرید گفت فتبارک الله احسن الخالقین آیا... در وب گردی امروز به وب لاگی برخوردم که مطلب کلوچه با طعم خاک را نگاشته بود و با این مضمون " تقریبا هیچ کدام از دوستانم از زندگی شان راضی نیستند. یکی در ایران است و شهرت و پول دارد اما معتقد است زندگی آنجا برایش جز جنگ اعصاب و ناراحتی چیزی نیست... دوست دیگرم ... آمریکا بود، دیروز پیغام داده "احساس می کنم خیلی دیر شده و پیر شدم، هنوز تصمیم به ماندن نگرفتم" سی ساله است و پدرش یک جور معدن بی پایان پول..." عکس های " Ariana Cubillos " را از "کلوچه های خاکی " که در هاییتی، غذای روزانه مردم فقیر است به خودم و این دوستانم نشان دهم.(اگر تا حالا ندیده اند)
عکس: Ariana Cubillos/ با گران شدن قیمت غذا و کمبود آن در هاییتی مردم کلوچه خاکی که با خاک، نمک و کمی روغن درست شده را به جای غذا می خورند
عکس: Ariana Cubillos/ پسر بچه یازده ساله، بعد از خوردن کلوچه خاکی زبانش را نشان می دهد. قیمت صد کلوچه خاکی پنج دلار است برگرفته از تارنمای http://Nasiriphotos.com
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
سفر برای مسافر نویدِ خاطره است،
برای ماندهبهجا سفرهی دلتنگی.
خشکی ِ چشممان از بدشگونی ِ گریه نیست؛
میترسیم شکلِ ماهتان تار شود.
برگرفته از وبلاگ http://pouraj.blogspot.com/ تقدیم به همه مسافران دور از وطن و دلتنگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/06ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد دل شوریده ی ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پر خون رها کردم ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه کزان راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود اگر تسبیح می فرمود اگر زنّار می آورد
عفا الله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/05ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
يكنفر دنبالخدا ميگشت، شنيدهبود كهخدا آنبالاستو عمريديدهبود كهدستها رو بهآسمانقد ميكشد. پسهر شباز پلههايآسمانبالا ميرفت ، ابرها را كنار ميزد، چادر شبآسمانرا ميتكاند. ماهرا بو ميكرد و ستارهها را زير و رو.او ميگفت: خدا حتماًيكجاييهمينجاهاست . و دنبالتختبزرگيميگشتبهنامعرش؛ كهكسيبر آنتكيهزدهباشد. او همهآسمان را گشتاما نهتختيبود و نهكسي. نهرد پاييرويماهبود و نهنشانهايلايستارهها از آسماندستكشيد ، از جستوجويآنآبيبزرگهم.آنوقتنگاهشبهزمين زير پايشافتاد. زمينپهناور بود و عميق. پسجا داشتكهخدا را در خود پنهانكند . زمينرا كند، ذرهذرهو لايهلايهو هر روز فروتر رفتو فروتر .خاكسرد بود و تاريكو نهايتآنجز يكسياهيبزرگچيز ديگرينبو. نهپايينو نهبالا، نهزمينو نهآسمان خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوهها ماندهبود. درياها و دشتها هم. پسگشتو گشتو گشت . پشتكوهها و قعر دريا را، وجببهوجبدشترا . زير تكتكهمهريگها را . لايهمهقلوهسنگها و قطرهقطرهآبها را . اما خبرينبود، از خدا خبرينبود .نااميد شد از هر چهگشتنبود و هر چهجستوجو .آنوقتنسيميوزيدنگرفت. شايد نسيمفرشتهبود كهميگفتخستهنباشكهخستگيمرگاست . هنوز ماندهاست، وسيعترينو زيباترينو عجيبترينسرزمينهنوز ماندهاست. سرزمينگمشدهايكهنشانياشرويهيچنقشهاينيست . نسيمدور او گشتوگفت: اينجا ماندهاست، اينجا كهنامشتويي. و تازهاو خودشرا ديد، سرزمينگمشدهرا ديد . نسيمدريچهكوچكيرا گشود، راهورود تنها همينبود. و او پا بر دلشگذاشتو وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرشتكيهزدهبود و او تازهدانستعرشيكهدر پياشبود. همينجاست .سالها بعد وقتيكهاو بهچشمهايخود برگشت . خدا همهجا بود ؛ همدر آسمانو همدر زمين. همزير ريگهايدشتو همپشتقلوهسنگهايكوه، هملايستارهها و همرويماه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/04ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوهای تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود نا امیدان را امید می شود گم گشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را ....... به شرط اعتقاد ؛ به شرط پاکی دل ؛ به شرط طهارت روح ؛ به شر ط پرهیز از معامله با ابلیس بشوئید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار نا پاک و دستهایتان را از هر آلودگی بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها؛ ناراستی ها؛ نا مردمی ها ... چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای از خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند... مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/01ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
کس نمیگويد که ياری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/01ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|