تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ *

وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ *

لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ *

تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ *

سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ *

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط zahra | 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد))
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.


- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...


 -1سنگ ... پس از رها کردن!


 -2حرف ... پس از گفتن!


 -3موقعیت... پس از پایان یافتن!


 -4 و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله فزت و رب الکعبة.

(سوگند بپروردگار کعبه که رستگار شدم)

 و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناکم و فيها نعيدکم و منها نخرجکم تارة اخري (3) .

(شما را از خاک آفريديم و بخاک بر ميگردانيم و بار ديگر از خاک مبعوث‏تان ميکنيم)

و شنيده شد که در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله ارکان الهدي و انطمست اعلام التقي و انفصمت العروة الوثقي قتل ابن عم المصطفي قتل علي المرتضي قتله اشقي الاشقياء.

 (بخدا سوگند ستونهاي هدايت در هم شکست و نشانه‏هاي تقوي محو شد و دستاويز محکمي که ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفي صلي الله عليه و آله کشته شد،علي مرتضي بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 
شرح رأفت و مهربانى حضرت محبوب ، از عهده ى احدى از جهانيان هرچند از همه ى علوم بهره مند باشد بر نمى آيد.
از رسول خدا (عليه السلام) روايت شده است كه : چند حاجت از خدا درخواست كردم ،
 يكى از آنها اين بود كه گفتم : خدايا ! حساب امّت مرا به خودم واگذار . خطاب رسيد : هرچند تو پيامبر رحمتى ولى ارحم الرّاحمين نيستى ، اگر به بعضى از خطاهاى آنان آگاه شوى از آنان بيزار گردى ، بگذار فقط من بر گناه امت تو آگاه باشم .

يا محمد ! حساب ايشان را چنان انجام دهم كه تو هم بر زشتى هاى اعمال آنان آگاه نشوى ، پس وقتى گناهانشان را از تو كه مظهر رحمت واسعه هستى پنهان كنم به طريق اولى از بيگانگان ، پوشيده خواهم داشت .


يا محمد ! اگر تو به اينان مهربانىِ نبوت دارى ، من با ايشان مرحمتِ خدايى دارم . اگر تو پيامبر آنانى ، من خداى ايشانم . اگر تو امروز آنان را مى بينى ، من از ازل تا ابد نظر عنايت درباره ى ايشان داشته و دارم و خواهم داشت .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط zahra | 

يک توپ بسکتبال تو دست ما تقريباً 19 دلار مي ارزه .
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A basketball in my hands is worth about $19.
A basketball in Michael Jordan's hands is worth about $33 million.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک توپ بيس بال تو دست ما شايد 6 دلار بي ارزه .
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار مي ارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A baseball in my hands is worth about $6.
A baseball in Roger Clemens' hands is worth $4.75 million.
It depends on whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک راکت تنيس تو دست ما بدون استفاده است .
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها مي ارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A tennis racket is useless in my hands.
A tennis racket in Andre Agassi's hands is worth millions.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک عصا تو دست ما مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A rod in my hands will keep away an angry dog..
A rod in Moses' hands will part the mighty sea.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک تيرکمون تو دست ما يک اسباب بازي بچگانه است .
يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A slingshot in my hands is a kid's toy.
A slingshot in David's hand is a mighty weapon.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست ما دوتا ساندويچ ماهي ميشه.
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

Two fish and 5 loaves of bread in my hands is a couple of fish sandwiches.
Two fish and 5 loaves of bread in Jesus' hands will feed thousands.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه .

پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و نزديکانت رو به

دستان خدا بسپار چون ...

بستگي داره تو دست کي باشه .

 

As you see now , it depends whose hands it's in.
So put your concerns, your worries, your fears, your hopes, your dreams, your families and your relationships in God's hands because...
It depends whose hands it's in.
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

 

 خاندان علم و فضيلت

روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقيرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن كه كمك بيشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت مجتبى و حسين بن على (ع) و عبدالله جعفر، كه در گوشه ‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد اين چند نفر جوان كه در آنجا نشسته ‏اند برو و از آنها كمك بخواه.

وى پيش آنها رفت و اظهار مطلب كرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از ديگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: ديه‏ اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن بكلى عاجز گردد، يا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنيايد، و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد. آيا كدام يك از اينها براى تو پيش آمده است؟

گفت: اتفاقاً گرفتارى من يكى از همين سه چيز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دينار به وى داد. به پيروى از آن حضرت، حسين بن على (ع) چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دينار به وى دادند.

فقير موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مي ‏خواهم؟ اما وقتى پيش آن سه نفر رفتم يكى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دادم و آنگاه هر كدام اين مقدار به من عطا كردند.

عثمان گفت: اين خاندان، كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلت اند، نظير آنها را كى توان يافت؟

نوشته ‏اند:

«حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط zahra | 
اهل بيت (ع):
شفا گرفتن يک دختر فلج از امیرالمؤمنین

امام صادق علیه السلام فرمودند: ما می‌گوئیم در ما ورای کوفه قبریست که هر بیماری به آنجا پناه ببرد شفا می‌گیرد.

به گزارش شیعه آنلاین، دل‌های پریشانی که بر اثر بیماری دختر 19 ساله خود که فلج است و از ویلچر استفاده می‌کند به شدت غرق اندوه بود و مراجعه فراوان به پزشکان سودی نداشت که پزشکان نیز حتی از درمان وی قطع امید کرده بودند. اما این دختر که "دعاء عبد الکریم السهلانی" نام دارد و اهل شهر شارجه‌ی امارات متحده عربی است به همراه خانواده‌اش تنها امید خود را به کسانی بستند که خداوند مرقدشان را قطعه‌ای از بهشت قرار داد، این خانواده عزم سفر کرده و به سوی سرزمین پیامبران و اولیای خدا در نجف اشرف و کربلای معلی رهسپار گشتند.

                                


آنان در حالی دیار خود را ترک می‌کردند که به کسانی که به آنان امید بستند اطمینان کامل داشتند. آنان وارد سرزمین عراق شدند با تمام اشتیاق لازم برای زیارت ولی صالح خدا و با حالتی گریان وارد حرم مطهر شدند. این پدر به همراه دختر خود با ویلچر وارد حرم مطهر امیر مؤمنان علی علیه السلام شدند و با حالت تضرع و التماس به نزدیک ضریح رسیدند صدای تکبیر و صلوات بلند شد و دختر توانست روی پای خود بایستد.


                               


او در کنار پدر گریانش ایستاد در حالی که خود نیز باور نداشت شفا گرفته است پدر دختر خود را همراهی کرد تا نزد مادر و خواهرانش برساند مادرش با دیدن این صحنه نتوانست اشک‌های خود را پنهان نماید و در حالی که شفای او را تبریک می‌گفت و گریه می کرد او را در آغوش گرفت.


                               


لحظاتی بعد صدای مؤذن بلند شد و هنگام نماز ظهر در آستان مقدس علوی این دختر برای ادای فریضه نماز ایستاد و سپس دو رکعت نماز شکر خواند تا خدا را به خاطر شفا گرفتن به برکت مولای موحدان علی علیه السلام سپاس گوید.


 

http://www.shia-online.ir/article.asp?id=2910

منبع: عراق نو

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط zahra | 
این روزها عزم رفتن دارم ...همرهان همه درگیر خویش و خویشان می بینم ِِ خدا نیاورد دل به چمدان ببندی و...بعد یک تابستان خیال رفتن و ...یک زمستان هنوز مانده باشی .....

فالی به  لسان الغیب زدم تا شاید شاید عزمم را جزم کند و امد که ......... 

 

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلائی به شیخ و شاب زده

سبو کشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته ی رحمت

ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

ز شور و عربده ی شاهدان شیرین کار

شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که ای خمار کش مفلس شراب زده

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 
این روزها خیلی خسته ام از همه چیز و از همه کس بیزار شده ام

هر چه پیش میروم آدم های دورو و دورنگ بیشتر آزارم می دهند

حس می کنم این هوا دارد دوباره برایم خفقان آور می شود...

 

من از کجا پند از کجا،

 باده بگردان ساقیا

آن جامِ جان افزای را،

 برریز بر جان ساقیا

بر دست من نِه جامِ جان،

 ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان،

 پیش آر پنهان ساقیا

 نانی بده نان خواره را،

 آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را،

 کنجی بخسبان ساقیا  

ای جانِ جان ای جانِ جان،

 ما نامدیم از بهر نان

برجه گدارویی مکن،

 در بزم سلطان ساقیا

 اول بگیر آن جام مِه،

 بر کفه آن پیر نِه

چون مست گردد پیر دِه،

رو سوی مستان ساقیا  

رو سخت کن ای مرتجا،

مست از کجا شرم از کجا

ور شرم داری یک قدح،

 بر شرم افشان ساقیا 

 برخیز ای ساقی بیا،

 ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود،

 پیش آی خندان ساقیا

 

 مولوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط zahra | 

زندگی زیباست

 نه به زیبایی حقیقت.

حقیقت تلخ است

 نه به تلخی جدایی.

جدایی سخت است

نه به سختی تنهایی.

عصری است غریب و آسمان دلگیر است.

افسوس،

 برای دل سپردن دیر است

هر بار بهانه ای گرفتیم،

 گذشت.

عیب از من و توست،

 

 عشق بی تقصیر است.

 

برگرفته از تارنمای خانه مدیران جوان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

 

رسول خدا صلى‏الله عليه و آله فرمود:

 هر كه ماه رمضان را دريابد و مورد مغفرت و آمرزش پروردگار قرار نگيرد و از دنيا برود، خداوند او را از رحمتش دور خواهد كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط zahra | 

حبیبا

در غم سودای عشقت  

       توکلنا علی رب العباد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

 ترجمه‌ی منصور بیطرف1

الکساندر سولژنیتسین برنده‌ی نوبل ادبی 1970 هفته‌ی گذشته درگذشت. یادداشت زیر جزء آخرین نوشته‌هایی است که سولژنیتسین در شوروی سابق و پیش از تبعید نوشته بود. تاریخ این یادداشت 12 فوریه سال 1974 است؛ روزی که پلیس مخفی شوروی به آپارتمان وی حمله و روز بعد از آن او را به آلمان غربی تبعید کرد. شاید توصیه‌‌های او ــ که "ماکیاولیسم" را از نزدیک تجربه کرده است ــ  برای برخی که به تازگی‌ها در اسلام هم به دنبال تعبیرهای ماکیاولی می‌گردند؛ مفید فایده باشد!

زمانی بود که ما حتی جرات پچ پچ کردن هم نداشتیم. اما حالا ما می‌نویسیم و «سامیزدات»2 می‌خوانیم. گاهی اوقات هم در اتاق دودگرفته از سیگار "انستیتو علوم" جمع می‌شویم و به صراحت از همدیگر شکایت می‌کنیم که: «ببینید آنها چه حیله‌هایی را علیه ما به کار می‌گیرند و در کجا به ما ضربه می‌زنند؟»
غرور ناخواسته‌ای از دستیابی به کهکشان‌ها داریم؛ در حالی که فقر و بدبختی هم در کشورمان داریم. رژیم‌های نامتمدن از راه دور پشتیبانی می‌کردند و در جنگ داخلی می‌دمیدند و ما بی‌محابا به بهای خودمان "مائو تسه تونگ" را تغذیه می‌کردیم و باز این ما بودیم که به جنگ علیه او فرستاده شدیم و باز هم مجبوریم که برویم. آیا راه دیگری وجود دارد؟

و باز آنها هستند که هر که را خواسته باشند به دادگاه می‌برند و افراد بی‌گناه را به سمت پناهندگی می‌فرستند. آنها همیشه هستند و باز این ما هستیم که بی‌قدرت مانده‌ایم. تقریباً همه چیز به قعر دره می‌رود. همه‌ی ما را یک مرگ معنوی جهانی در بر گرفته و مرگ فیزیکی هم به زودی شعله‌ور خواهد شد و ما و بچه‌هایمان را خواهد سوزاند. اما ما هم همانند قبل مذبوحانه لبخند می‌زنیم و بدون آنکه زبان‌مان گره بخورد زمزمه می‌کنیم.

اما آیا ما می‌توانیم مانع از آن شویم؟ آیا قدرت آن را نداریم؟
ما ناامیدانه آنچنان غیربشری شده‌ایم که برای گرفتن حداقل سهمیه غذایی‌مان دوست داریم تمام اصول، روح و تلاش‌های پیشینیان‌مان را زیر پا بگذاریم و فرصت‌های مطلوب برای آیندگان‌مان را هم از بین ببریم. آن هم به این خاطر که موجودیت شکننده‌مان آسیب نبیند. ما فاقد پایداری، غرور و اشتیاق هستیم. ما حتی از "مرگ هسته‌ای" جهانی نمی‌ترسیم، ما از یک جنگ جهانی سوم هم ترس نداریم. ما تقریباً به لاک خود فرو رفته‌ایم.
ما فقط از این می‌ترسیم که نکند از گله عقب بمانیم. به تنهایی گام بر می‌داریم و ناگهان متوجه می‌شویم که نه نان سفید داریم و نه گاز خانگی.

ما را در مراحل و روند سیاسی آموزانده‌اند، درست همان‌طور که ایده‌ی زندگی راحت را به ما خورانده‌اند، و این روند برای ما بقی زندگی‌مان هم ادامه خواهد داشت. اما شما نمی‌توانید از محیط و شرایط اجتماعی‌تان فرار کنید. زندگی روزانه وجدان را تعریف می‌کند. این زندگی با ما چه می‌کند؟ آیا ما نمی‌توانیم نسبت به آن کاری انجام دهیم؟

اما ما می‌توانیم. همه کار می‌توانیم بکنیم. فقط برای اطمینان به خودمان «دروغ» می‌گوییم. آنها را نباید برای همه چیز متهم کرد، ما متهم هستیم، فقط ما. یک چیز می‌تواند اعتراض کند آن هم یک اسباب بازی است که می‌تواند هر چیزی را که شما دوست دارید به فکر وا دارد. پوزه‌بندهایی که به دهان ما زده‌اند. هیچ کس نمی‌خواهد به ما گوش دهد و کسی از ما چیزی نمی‌پرسد. ما چگونه می‌توانیم آنها را به گوش دادن وادار کنیم؟ تغییر فکر آنها غیرممکن است.

بسیار طبیعی است که با رای دادن می‌توان آنها را از دفاترشان بیرون کرد؛ اما در کشور ما انتخاباتی برگزار نمی‌شود. مردم در غرب درباره‌ی اعتصاب و تظاهرات اعتراض آمیز همه چیز می‌دانند اما ما خیلی منکوب شده هستیم و از این لحاظ چشم انداز دهشتناکی جلوی ما متصور است، از این قبیل که چگونه می‌توان شغل را نادیده گرفت و به خیابان‌ها ریخت؟ با آنکه در قرن گذشته و در تاریخ دردناک روسیه‌مان راه‌های مرگ آوری هویدا شده، با این حال این راه‌ها برای ما نیستند و در حقیقت ما به آنها نیازی نداریم.

حالا که تبرها کارهای خودشان را انجام داده‌اند؛ آن هم در زمانی که هر بذری که پاشیده شده، جوانه‌های تازه‌ای از آن سر برآورده، ما می‌توانیم ببینیم که مردم جوان و جسوری که فکر می‌کردند کشور را از میان ترور، شورش‌های خونین و جنگ داخلی، عادلانه بیرون آورده‌اند، از راه به در شده‌اند. پدران آموزش، از شما نباید هیچ تشکری کرد. اکنون ما می‌دانیم که حاصل روش‌های غیرمعروف، نتایج غیرمعروف بوده است. بگذارید دستان‌مان را پاک کنیم، آیا ما به یک دور گردشی افتاده‌ایم؟ آیا واقعاً راهی به بیرون نیست؟ و آیا فقط یک کار برای ما باقی‌مانده و آن اینکه بدون هیچ‌گونه کنشی، منتظر بمانیم تا شاید چیزی خود به خود رخ دهد؟

اما تا زمانی که ما روزانه «دروغ» را تایید می‌کنیم، می‌ستاییم و آن را تقویت می‌کنیم و خودمان را از آن خلاص نمی‌کنیم، هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. زمانی که خشونت خودش را به زور وارد زندگی صلح آمیز می‌کند، صورتش را با اعتماد به نفس برافروخته نگه می‌دارد، گویی که پرچمی را برافراشته و فریاد می‌زند «من خشونت هستم. فرار کنید و تا داغونتان نکرده‌ام راهی برای من باز کنید.»

اما واقعیت آن است که خشونت به سرعت قدیمی می‌شود و اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد و برای آنکه چهره‌ی خود را قابل احترام نگه دارد «دروغ» را به عنوان متحدش احضار می‌کند و این کار را به این خاطر می‌کند که خشونت نمی‌تواند پنجه‌ی سنگینش را نه هر روز و نه روی هر شانه‌ای نگه دارد. خشونت از ما فقط اطاعت می‌خواهد و مشارکت روزانه‌اش هم در دروغ است؛ تمام وفاداری در این دروغ است.

ساده ترین و قابل دسترس‌ترین کلید برای آزادی در این نکته قرار دارد، در عدم مشارکت شخصی در دروغ. دروغ، ولو اینکه هر چیزی را پنهان کند، ولو هر چیزی را در آغوش بگیرد، نباید با کمک من باشد. این کار در دایره‌ی تصوراتی که به خاطر بی‌کنشی ما ایجاد شده رخنه‌ای را باز می‌کند. این ساده‌ترین کار برای ما و مخرب‌ترین چیز برای دروغ است؛ زیرا مردم به راحتی با انکار دروغ، زندگی آن را کوتاه می‌کنند. درست مثل یک عفونت. عفونت فقط در یک ارگانیسم زنده می‌تواند وجود داشته باشد.

ما خودمان را تشویق نمی‌کنیم. ما به اندازه‌ی کافی بالغ نشده‌ایم که به خیابان‌ها بریزیم و حقیقت را با صدای بلند فریاد بکشیم یا آنچه را که فکر می‌کنیم با صدای بلند بیان کنیم. این کار لزومی ندارد و در ضمن خطرناک است. اما می‌توانیم آنچه را که باور نداریم بیان هم نکنیم.

این مسیر ماست. ساده‌ترین و قابل دست یافته‌ترین مسیر که تقریباً ترس و زبونی موروثی را که به خوبی ریشه دوانده به حساب آورده است. و البته گفتن این هم خطرناک است که این ساده‌تر از نافرمانی مدنی است که گاندی به حمایت از آن برخاسته بود.

مسیر ما ترغیب به سمت قانقاریا نیست. اگر ما استخوان‌های مرده و پوسته‌های ایدئولوژی را به یکدیگر نچسبانیم، اگر ما الیاف‌های پوسیده را رفو نکنیم، آن موقع متعجب خواهیم شد که دروغ چگونه به سرعت و ناامیدانه محو می‌شود و اینکه خواهیم دید چگونه جلوی دنیا عریان و واقعاً عریان خواهد شد.

بنابراین بگذارید در حالت بی‌اعتمادی‌مان هر کدام از ما یک حق انتخاب داشته باشیم؛ اینکه آگاهانه در خدمت دروغ باشیم و خانواده را با آن تغذیه کنیم و بچه‌هایمان را در فضای دروغ بپرورانیم که البته این احساس ما نیست، یا آنکه دروغ را کنار بگذاریم و یک انسان صادق و ارزشمندی باشیم که احترام بچه‌ها و افراد هم‌زمانه‌ی خود را بر انگیزانیم.

و از آن روز به بعد این انسان؛

- به هیچ وجه جمله‌ای را که بر خلاف دیدگاه‌هایش باشد نخواهد نوشت یا امضا نخواهد کرد.
- این نوع جملات را نه در مکالمه‌ی خصوصی و نه در حضور مردم چه به نفع خودش باشد و چه در جهت ارتقای دیگری کامل نخواهد کرد. حال می‌خواهد در نقش معلم باشد یا آموزش‌دهنده.
- اگر کاملاً به ایده‌ای معتقد نیست، هیچ متنی را چه شفاهی و چه کتبی برای آنکه خوشایند کسی باشد تا به ازای آن خودش را بالا ببرد یا کارش را پیشرفت دهد، نقل نخواهد کرد.
- در تظاهرات یا نشستی که مخالف میل و خواسته‌اش باشد شرکت نمی‌کند و نیز پوستر یا شعاری را که کاملاً قبول ندارد؛ در دست نمی‌گیرد.
- به اهدافی که از آنها هواداری نمی‌کند، رای نمی‌دهد، همچنین محرمانه یا آزادانه به شخصی که وی را نالایق می‌داند یا در توانایی‌هایش شک دارد، رای نمی‌دهد.
- همچنین به خودش این اجازه را نمی‌دهد در نشست‌هایی که انتظار می‌رود بحثی را به زور تحمیل می‌کنند یا موضوع را منحرف می‌کنند؛ شرکت کند.
- اگر در نشست یا سخنرانی یا در نقد نمایش فیلمی بشنود که سخنران دروغ می‌گوید؛ سریعاً به آن اعتراض می‌کند.
- مجله یا روزنامه‌ای را که در آن اطلاعات منحرف شده یا حقایق اولیه پنهان شده نمی‌خرد یا مشترک نمی‌شود.

البته ما تمام شکل‌های ممکن و لازم انحرافی از دروغ را فهرست نکردیم. اما شخصی که خودش را از دروغگویی پاک کرده به سادگی آن را با نگاه پاکش تشخیص می‌دهد. هر چند پیامد این کار در وهله‌ی اول برای همه یکسان نخواهد بود. بعضی‌ها در مرحله‌ی اول کارشان را از دست می‌دهند. برای جوانانی که می‌خواهند با حقیقت زندگی کنند؛ زندگی آنها در شروع خیلی غامض و پیچیده خواهد شد، زیرا حافظه آنها با دروغ پر شده و لازم است انتخاب کنند.

اما برای افرادی که می خواهند صادق باشند، تبصره‌ای وجود ندارد. لااقل هر کدام از ما روزی با یکی از انتخاب‌های بالا حتی در امنیتی‌ترین علوم فنی مواجه شده‌ایم. یک کدام، یا راست یا دروغ؛ یا پیش به سوی استقلال معنوی یا پیش به سوی تسلط معنوی.

و اما برای آنهایی که حتی برای دفاع از روح خود به اندازه‌ی کافی تشویق نشده‌اند، نگذارید از منظر «پیشرفتی» که دارند خودخواه شوند یا آنکه نگذارید از اینکه عضو هیات علمی یا یک هنرمند مردمی، یا یک فرد متواضع هستند به خود ببالند، یا در کل نگذارید به خود بگوید: "من عضوی از گله هستم و زبون. برای من تا زمانی که می‌خورم و می‌پوشم هیچ چیز فرق نمی‌کند."

برای ما طی این مسیر که معتدل‌ترین مسیر مقاومت است؛ آسان نخواهد بود. اما خیلی آسان‌تر از اعتصاب غذا یا شورش است؛ شعله‌های آن بدن شما را نخواهد گرفت، چشمان تان از گرما نخواهد سوخت و نان برشته و آب تمیز همیشه در دسترس شما و خانواده‌تان خواهد بود. چکسلواکی‌ها را ببینید. این ملت بزرگ اروپا را که ما آنها را خُرد و ذلیل کردیم؛ آیا آنها به ما نشان ندادند که یک سینه‌ی شکسته اگر درونش یک قلب ارزشمند باشد، می‌تواند حتی علیه تانک‌ها مقاومت کند؟

شاید شما بگویید که این امر آسان نیست. اما این کار از آسان‌ترین راه‌های احتمالی است. شاید این کار برای یک جسم انتخاب آسانی نباشد؛ اما قطعاً برای یک روح آسان‌ترین انتخاب خواهد بود. نه، این مسیر راحت و آسانی نیست اما تقریباً هستند مردمانی که طی سال‌ها این نکات را گرفته‌اند و با حقیقت زندگی کرده‌اند. بنابراین شما اولین نفراتی نخواهید بود که این مسیر را طی می‌کنید، بلکه به آنهایی که تقریباً این مسیر را طی کرده‌اند، ملحق می‌شوید.

این مسیر اگر با تلاش‌های مضاعف و یا نزدیک به یکدیگر طی شود؛ برای همه ما آسانتر و کوتاه‌تر خواهد شد. اگر هزاران نفر بشویم آنها نمی‌توانند با ما کاری کنند. اگر ده‌ها هزار نفر شویم آن موقع ما کشورمان را به رسمیت نشناخته‌ایم. اگر بترسیم در این صورت نباید از کسی که ما را خفه می‌کند، شکایتی داشته باشیم. چون ما خودمان مسوول این کار هستیم. پس بگذارید بیشتر خم شویم و بلندتر گریه کنیم و در این صورت شاید زیست‌شناسان بتوانند آن روز را که دیگر خواندن افکارمان را که دیگر ب‌ ارزش و ناامیدانه شده است؛ نزدیک‌تر کنند.

و اگر پاهای ما در برداشتن این گام یخ بزند، در آن صورت ما آنقدر بی‌ارزش و ناامید شده‌ایم که سزاوار این اهانت پوشکین شویم: «چرا باید به گله‌های گاو آزادی را هدیه کرد؟ آنها نسل به نسل یوغ و شلاق را به ارث برده‌اند.»

پی نوشت: .........................................
1. روزنامه اعتماد
2. سامیزدات، دست نوشته های ادبی بود که در شوروی سابق حق چاپ نداشتند اما به صورت کپی منتشر و توزیع می شد.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 

 این مقاله برگرفته از وب لاگ دوست داشتنی ترین انسان جهان می باشد که مطلب بسیار جالب و آگاهی دهنده ای بنظرم رسید و فکر کنم باید در اشاعه و اطلاع رسانی آ» همه م شریک باشیم مطلب نظر اندیشمندان غیر مسلمان درباره حضرت محمّد پیامبر گرامی اسلام و خاتم الانبیا می باشد.

http://muhammadforall.blogfa.com/

 گوته

گوته، شاعر پرآوازه آلمانی پس از آشنایی با دین اسلام و پیام آور این ایین یگانه، قطعه شعری با عنوان «نغمه محمد» درباره پیامبر اعظم (ص) سرود. این قطعه شعر از زبان نزدیک‌ترین خویشان پیامبر؛ یعنی حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه3 علیها السلام گفته می‌شود. گوته در شعرش همه مراحل و مقاطع دعوت رسول اکرم(ص) و راهنمایی‌اش در میان مردم را به زبان توصیف و تشبیه و نماد می‌آورد.

شعر گوته با محوریت معرفی شخصیت والای پیامبر از زبان دو دردانة تاریخ اسلام و تشیع روایت می‌شود. اما همان طور که این مسئله را با خواننده‌اش در میان می‌گذارد، مسیر تاریخی پیامبر و همچنین گسترش مرزهای اسلام در جهان را نیز به عنوان بخش تاریخی متن، مورد تأکید و توجه قرار می‌دهد. پایان شعر با اعتقاد و ایمان این شاعر آلمانی به معاد و جهان ازلی و همچنین یقین وی بر پیروزی رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله همراه است. شاید شیفتگی و علاقه شاعر به زندگی و مذهب پیامبر است که فردی اروپایی و غربی را با آن همه تهاجم فلسفه‌های متضاد و مختلف در پیرامون خود، به مفاهیم معنوی و والای اسلام علاقه‌مند می‌سازد. اینک قسمتی از شعر "نغمه محمد" را می‌آوریم:

«بنگر بدان چشمه

همان که از کوهساران می‌جوشد

چه با طراوت و شاد

و می‌تراود به سان چشمان ستارگان آن‌گاه که می‌درخشند

و با ورودی پیشوا گونه و راهبر

همه چشمه‌ها را که برادر اویند

با خویش همراه می‌سازد

و در آن پایین اعماق درّه

در مقدم این رود، گل‌ها می‌رویند

و سبزه‌ها از نفسش حیات می‌یابند...».[1]

برنارد شاو

جرج برنارد شاو، نویسنده معروف ایرلندی درباره پیامبر اکرم (ص) می‌گوید:

« او را باید منجی بشریت خواند. من اعتقاد دارم که اگر مردی مثل او حاکمی در عصر جدید می‌شد، برای حل مشکلاتش از صلح و دوستی استفاده می‌کرد. او عالی‌ترین مردی بود که روی زمین پا گذاشته است. او به دین دعوت کرد. یک تمدن را پایه گذاری کرد. ملتی را بنا نهاد. اخلاق را نهادینه کرد. اجتماعی زنده و قدرتمند ایجاد کرد تا آموزش‌های او را به صحنة عمل آورند و دنیای تفکر و رفتار انسانی را برای همیشه و به طور کامل منقلب کرد. نام او «محمد» است. در سال 570 بعد از میلاد، در عربستان چشم به جهان گشود. رسالت خود برای دعوت به دین راستین (اسلام) را در سال چهلم عمر خود آغاز کرد و در شصت و سومین سال عمرش با جهان وداع گفت. در مدت کوتاه 23 سال از پیامبری‌اش به پرستش خدای یگانه رهنمون شد. وی مردم را از جنگ و نزاع‌های قبیله‌ای رهانید و به اتحاد و همبستگی ملی رسانید. او در این مدت، مردم را از هرزگی و مستی به اعتدال و پرهیزکاری، از بی قانونی به زندگی نظام‌مند، و از تباهی به بالاترین معیارهای تعالی اخلاقی هدایت کرد. تاریخ بشری چنین دگرگونی کامل را از جانب یک شخص یا در مکان دیگر قبل از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یا پس از او نشناخته است. تصور همه این عجایب باور نکردنی در طی این دو دهه نخست است».[2]

گاندی

ماهاتما گاندی رهبر فقید هند در کتاب «هند جدید» در مورد شخصیت محمد(ص)  می‌گوید:

«جالب است بدانید که بهترین کسی که امروزه بدون هیچ چون و چرایی، در قلب میلیون‌ها انسان جا گرفته، «محمد» است. از اینجا من متقاعد شده‌ام که این شمشیر نبود که در آن روزها مردم زیادی را تسلیم اسلام کرد. «محمد» سخت ساده زیست بود. مثل دیگر پیامبران متقی بود. به شدت امانتدار بود. از خودگذشتگی شدید نسبت به دوستان و پیروان، جسارت، بی‌باکی و توکل مطلق به خدا در رسالت شخصی، از ویژگی‌های محمد(ص)  بود. قبل از این ویژگی‌ها او به هیچ وجه از شمشیر برای برداشتن سدهای جلوی راه خود استفاده نمی‌کرد».[3]

لامارتین

لامارتین مورخ مشهور می‌گوید:

« اگر بزرگی هدف، کم بودن ابزار و رسیدن به نتایج شگفت‌انگیز، سه محور سنجش هوش بشری باشد، چه کسی ادعای مقایسه بزرگ مردان تاریخ کنونی را با «محمد» دارد؟ نام‌آورترین مردمان فقط ارتش، قوانین و فرمانروایی‌ها را ایجاد کرده‌اند. اگر نگوییم آنچه بنیاد نهاده‌اند، چیزی نیست، باید گفت: چیزی بیشتر از قدرت مادی که غالباً در چشم به هم زدنی فرو می‌پاشد، ایجاد نکرده‌اند.

این مرد نه فقط ارتش ها، قوانین، فرمانروایی، مردمان و سلسله‌ها، بلکه میلیون‌ها نفر؛ یعنی یک سوم از ساکنان این جهان و حتی بیشتر از آن را حرکت داد. او پرستشگاه‌ها، خدایان، ادیان، عقاید، اندیشه‌ها و نفوس را متحوّل کرد. صبر او در پیروزی، بلند همتی او که تماماً در جهت یک عقیده بود، نه نوعی تلاش برای فرمانروایی، نمازهای بی‌نهایت او، زمزمه‌های سرّی او با خدا، مرگ او و پیروزی او بعد از مرگ، نشانه ایمانی راسخ است. محمد6یک معلم مذهبی، یک مصلح اجتماعی، یک رهبر اخلاقی معنوی، تجسم بزرگ اجرایی کردن امور، دوستی با وفا، همنشینی زیبا، شوهری علاقه‌مند و پدری با محبت بود. همه را با هم داشت. مرد دیگری در تاریخ نیست که در هر کدام از این جنبه‌های مختلف زندگی، بر او برتری یابد یا با او برابری کند. فقط آن شخصیت نوع‌دوست بود که چنین کمالات باورنکردنی را در خود جمع کرده بود».[4]

آرمسترانگ

خانم‌کارن‌آرمسترانگ، از صاحب‌نظران غیر مسلمان وین است. پس از یازده سپتامبر 2002 م. در مورد زندگی پیامبر اسلام، کتابی نوشت که در ردیف پرفروش‌ترین کتاب‌های سال آمریکا و اروپا قرار گرفت. انگیزه اصلی او در نوشتن کتاب مذکور، دفاع از اسلام و روشن کردن ذهن مسیحیان غربی به پیامبر اسلام بود. او در مقدمه کتابش چنین نوشته است:

«بیشتر همّ پیامبر صرف جلوگیری از برخوردهای وحشیانه گردید؛ زیرا لغت اسلام که به معنای تسلیم بودن در برابر خداوند است، از ریشه «سلام» به معنای «صلح» گرفته شده است. محمد(ص) مرد جهاد بود، ولی یک صلح طلب واقعی هم بود؛ زیرا جان و اعتقاد نزدیک‌ترین یاران خود را در جریان صلح با مکه به گرو گذاشت تا این اتحاد بدون خونریزی به انجام رسد. او به جای خونریزی و قتل عام، در فکر مذاکره و صلح بود. آگاهی از داستان واقعی زندگی حضرت محمد(ص) در این مقطع خطرناک تاریخ بشری، لازم است و نباید اجازه داد که متعصبین خیره سر با تحریف زندگی پیامبر به نفع خود از آن استفاده کنند. انسان غربی معاصر از داستان زندگی آن حضرت، مسائل بسیار مهم‌تری را برای هدایت خود در این دنیای متغیر باید بیاموزد».[5]

ویل دورانت:

محمد، پیغمبری بزرگ و موحدی کامل بود که مانند نداشت و برای اصلاح بشر مبعوث شد.

کارل ماکس:

حقیقت انکار ناپذیر این است که محمد مبعوث شد تا رسالتی را که خلاصه رسالات سابق و مافوق آنها بود، برای عالم بیاورد.

الکساندر دوما:

محمد، معجزه شرق بود؛ زیرا دینش دارای آموزه‌های بزرگی بود. اخلاقش برجسته بود و رفتاری پسندیده داشت.

آلفرد گیوم:

محمد، یکی از عظیم‌ترین شخصیت‌های تاریخی است که در ایمان به وجود خدای یگانه غرق شده بود.

لئو تولستوی:

شکی نیست که محمد از مردان بزرگ و مصلحانی است که به حقیقت خدمت بزرگی به بشر کرده است.

واشنگتن ایرونیگ:

او سریع الانتقال و دارای حافظه قوی، دیدی بلند و استعدادی سرشار بود.

ژان ژاک روسو:

حضرت محمد، پیامبر اسلام، نظریه بهتری داشت و توانست سیستم سیاسی خود را به خوبی متحد سازد.[6]

-----------------------------------

پی‌نوشت‌ها:

[1]. محمد در اروپا، مینو صمیمی، مترجم: عباس مهرپویا، انتشارات مؤسسه اطلاعات.

[2]. پیامبر اعظم(ص) در ایینه گفتار اندیشمندان غیر مسلمان، محمد کاظم جعفر زاده فیروزآبادی، مرکز پژوهش‌های اسلامی صدا و سیما.

[3]. ویژه‌نامه پیامبر اعظم (ص)، مؤسسه فرهنگی قدس، مهدی نصیری، ص 61.

[4]. ماهنامه سیاحت غرب، ش 38، پیامبر اعظم از نگاه متفکران غربی، حسین پاشا.

[5]. همان.

[6]. همان.

[7]. زندگی‌نامه پیامبر اسلام، کارن آرمسترانر (ص) از نگاه اندیشمندان غیر مسلمان

مرتضی عبدالوهابی، ،کوثر،  شماره 68، با تصرف و تلخیص
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM