![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
شخصي پس از عمری زندگی در ناز و نعمت و خوگرفتن به تجملات زندگی، رخت از این دنیا بر می بندد. در آن دنیا، فرشته ای مامور نشان دادن اقامتگاه همیشگی او می شود.آن دو پس از گذشتن از خیابان های اصلی و عمارت های بسیار زیبا و مجلل، امارت هایی که شخص با دیدن هر یک از آن ها تصور می کرد به او تعلق دارند به حومه ی شهر می رسند.خانه های این محل رفته رفته کوچکتر و کوچکتر می شد، تا اینکه فرشته در حاشیه ای از آن به آلونکی اشاره می کند و فرشته می گوید:« آن خانه مال شماست.» آن شخص می گوید:« من نمی توانم آنجا زندگی کنم.» فرشته می گوید: « متأسفم،با آن مصـــالحی که به اینجــا فرستادید، ساختن جایی بهتر از آن برایمان مقدور نبود.»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/30ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
دلم میخواهد الزایمر بگیرم که لبریز از فراموشی بمیرم دلم خواهد ندانم در چه حال ام کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام نخواهم حافظه چندان بپاید که تاریخ و رقم یادم بیاید به تاریخ هزار و سیصد و چند؟ ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟ به تاریخ هزار و سیصد و کی؟ بریدند از نیستان ناله زن نی؟ نخواهم سال ها را با شماره که می سازم به ایما و اشاره به سال یکهزار و سیصد و غم اصول سرنوشتم شد فراهم به سال یکهزار و سیصد و درد مرا آینده سوی خود صدا کرد گمانم در هزار و سیصد و هیچ شدم پویای راه پیچ در پیچ ندانم در هزار و سیصد و پوچ به چه امید کردم از وطن کوچ نمی خواهم به یاد آرم چه ها شد که پی در پی وطن غرق بلا شد چگونه در هزار و سیصد و نفت خودم دیدم که جانم از بدن رفت گرسنه بود ملت بر سر گنج به سال یکهزار و سیصد و رنج چه سالی رفت ملت در ته چاه به تاریخ هزار و سیصد و شاه به سال یکهزار و سیصد و دق چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق به تاریخ هزار و سیصد و زور همه اسباب استبداد شد جور به تاریخ هزار و سیصد و جهل فریب ملتی آسان شد و سهل به سال یکهزار و سیصد و باد خودم توی خیابان می زدم داد به سال یکهزار و سیصد و دین به کشور خیمه زن شد دولت کین چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز به تاریخ هزار و سیصد و ... دلم خواهد فراموشی بگیرم که در آفاق الزایمر بمیرم بطوری گم کنم سررشته خویش که یادی ناورم از کشته خویش نه بشناسم هلال ماه نو را نه خاطر آورم وقت درو را اگر جنت دروغ هرچه دین است فراموشی بهشت راستین است هادي خرسندي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/25ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/15ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
فرا رسیدن تاسوعای حسینی و شهادت سقّای کربلا حضرت ابوالفضل العباس را تسلیت می گوییم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/15ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط zahra |
|
بند اولباز این چه شورش است كه در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است كز زمین بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از كجا كزو كار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا طلوع مىكند از مغرب آفتاب كاشوب در تمامى ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام كه نامش محرم است در بارگاه قدس كه جاى ملال نیست سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است جن و ملك بر آدمیان نوحه مىكنند گویا عزاى اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان و زمین نور مشرقین پرورده كنار رسول خدا حسین
بند دومكشتى شكست خورده طوفان كربلا در خاك و خون طپیده میدان كربلا گر چشم روزگار برو زار مىگریست خون مىگذشت از سر ایوان كربلا نگرفت دست دهر گلابى به غیر اشك ز آن گل كه شد شگفته به بستان كربلا از آب هم مضایقه كردند كوفیان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا بودند دیو و دد همه سیراب و میمكید خاتم ز قحط آب، سلیمان كربلا زان تشنگان هنوز بعیوق مىرسد فریاد العطش ز بیابان كربلا آه از دمى كه لشكر اعدا نكرد شرم كردند رو به خیمه سلطان كربلا آن دم فلك بر آتش غیرت سپند شد كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
بند سومكاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى وین خرگه بلند ستون بى ستون شدى كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه سیل سیه كه روى زمین قیر كون شدى كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهلبیت یك شعله برق خرمن گردون دون شدى كاش آن زمان كه این حركت كرد آسمان سیماب وار گوى زمین بى سكون شدى كاش آن زمان كه پیكر او شد درون خاك جان جهانیان همه از تن برون شدى كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست عالم تمام غرقه دریاى خون شدى آن انتقام گر نفتادى به روز حشر با این عمل معامله دهر چون شدى آل نبى چو دست تظلم برآورند اركان عرش را به تلاطم درآورند
بند چهارمبر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله انبیا زدند نوبت با ولی چو رسید آسمان طپید زان ضربتى كه بر سر شیر خدا زدند آن در كه جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوى خیرالنسا زدند بس آتشى ز اخگر الماس ریزهها افروختند و در حسن مجتبى زدند وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود كندند از مدینه و در كربلا زدند وز تیشه ستیزه در آن دشت كوفیان بس نخلها ز گلش آل عبا زدند پس ضربتى كزان جگر مصطفى درید بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند اهل حرم دریده گریبان گشوده مو فریاد بر در حرم كبریا زدند روح الامین نهاده به زانو سر حجاب تاریك شد ز دیدن آن چشم آفتاب
بند پنجمچون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید جوش از زمین بذروه عرش برین رسید نزدیك شد كه خانه ایمان شود خراب از بس شكستها كه به اركان دین رسید نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید باد آن غبار چون به مزار نبى رساند گرد از مدینه بر فلك هفتمین رسید یكباره جامه درخم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسى گردون نشین رسید پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روح الامین رسید كرد این خیال و هم غلط كاركان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلى نیست بیملال
بند ششمترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند یكباره بر جریده رحمت قلم زنند ترسم كزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم كز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهلبیت دست در اهل ستم زنند آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك آل على چو شعله آتش علم زنند فریاد از آن زمان كه جوانان اهلبیت گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند از صاحب حرم چه توقع كنند باز آن ناكسان كه تیغ به صید حرم زنند پس بر سنان كنند سری را كه جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
بند هفتمروزى كه شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه بر آمد ز كوهسار موجى به جنبش آمد و برخاست كوه كوه ابرى به بارش آمد و بگریست زار زار گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن گفتى فتاد از حركت چرخ بیقرار عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پیر افتاد در گمان كه قیامت شد آشكار آن خیمهاى كه گیسوى حورش طناب بود شد سرنگون زباد مخالف حباب وار جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بى عمارى محمل شتر سوار با آن كه سر زد آن عمل از امت نبى روح الامین ز روح نبى گشت شرمسار وانگه ز كوفه خیل الم رو به شام كرد نوعی كه عقل گفت قیامت قیام كرد
بند هشتمبر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند هم گریه بر ملایك هفت آسمان فتاد هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشید هر جا كه بود طایرى از آشیان فتاد شد وحشتى كه شور قیامت بباد رفت چون چشم اهلبیت بر آن كشتگان فتاد هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد بر زخمهاى كارى تیغ و سنان فتاد ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیكر شریف امام زمان فتاد بى اختیار نعره هذا حسین زو سر زد چنانكه آتش از و در جهان فتاد پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول رو در مدینه كرد كه یا ایها الرسول
بند نهماین كشته فتاده به هامون حسین توست وین صید دست و پا زده در خون حسین توست این نخل تر كز آتش جان سوز تشنگى دود از زمین رسانده به گردون حسین توست این ماهى فتاده به دریاى خون كه هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست این غرقه محیط شهادت كه روى دشت از موج خون او شده گلگون حسین توست این خشك لب فتاده دور از لب فرات كز خون او زمین شده جیحون حسین توست این شاه كم سپاه كه با خیل اشگ و آه خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست این قالب طپان كه چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین توست چون روى در بقیع به زهرا خطاب كرد وحش زمین و مرغ هوا را كباب كرد
بند دهمكاى مونس شكسته دلان حال ما ببین ما را غریب و بیكس و بى آشنا ببین اولاد خویش را كه شفیعان محشرند در ورطه عقوبت اهل جفا ببین در خلد بر حجاب دو كون آستین فشان و اندر جهان معصیبت ما بر ملا ببین نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین تنهاى کشتگان همه در خاك و خون نگر سرهاى سروران همه بر نیزهها ببین آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام یك نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین آن تن كه بود پرور شش در كنار تو غلطان به خاك معركه كربلا ببین یا بضعة الرسول ز ابن زیاد داد كو خاك اهلبیت رسالت به باد داد
بند یازدهمخاموش محتشم كه دل سنگ آب شد بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد خاموش محتشم كه ازین حرف سوزناك مرغ هوا و ماهى دریا كباب شد خاموش محتشم كه ازین شعر خون چكان در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد خاموش محتشم كه ازین نظم گریه خیز روى زمین به اشگ جگرگون كباب شد خاموش محتشم كه فلك بسکه خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسین جبریل را ز روى پیمبر حجاب شد تا چرخ سفله بود خطائى چنین نكرد بر هیچ آفریده جفائى چنین نكرد
بند دوازدهماى چرخ غافلى كه چه بیداد كردهاى وز كین چهها درین ستم آباد كردهاى پر طعنت این بس است كه با عترت رسول بیداد كرده خصم و تو امداد كردهاى اى زاده زیاد نكرده است هیچ گه نمرود این عمل كه تو شداد كردهاى كام یزید دادهاى از كشتن حسین بنگر كه را به قتل كه دلشاد كردهاى بهر خسى كه بار درخت شقا و تست در باغ دین چه با گل و شمشاد كردهاى با دشمنان دین نتوان كرد آنچه تو با مصطفى و حیدر و اولاد كردهاى حلقى كه سوره لعل لب خود نبى بر آن آزردهاش به خنجر بیداد كردهاى ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند از آتش تو رود به محشر درآورند
"محتشم كاشانى" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/14ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ... چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!!! آسمان سربي رنگ ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ مي پرد مرغ نگاهم تا دور ... خواب روياي فراموشي هاست ... خواب را دريابم. من شكوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي كه به من مي گويد : گرچه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صحرا مان داس بدست خرمن خواب مرا مي چيند ديده در آينه صبح تو را مي بيند. تو گل سرخ مني تو گل ياس منی ... تو همان شبنم پاك سحري نه ! از آن پاك تري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/11ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
پیچیده به شش گوش جهان آوایت ای در همه جا , کجاست آیا جایت؟ لب های تو تشنه بود یا آب فرات ؟ ای آب فرات تشنه ی لبهایت شعر از : اکبر دانش طلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/07ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|