![]() |
![]() |
|
| چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست |
|
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می بری لیلای من چرا می بری در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بر جا ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری تمامی دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوزعشقی خوشا زندگی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند به سان دل ما که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمی دانی پس از تو نبودم برای خدا تو مرگ دلم را ببینی و برو چو طوفان سختی ز شاخه غم گل هستی ام را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشستی همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکستی ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/26ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
یا محول الحال و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/12ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط zahra |
|
![]() می گویند
مرا آفریدند از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم حوایم نامیدند یعنی زندگی تا در کنار آدم یعنی انسان همراه و هم صدا باشم ●می گویند میوه سیب را من خوردم شاید هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم می نمایندبعد از خوردن گندم و یا شاید سیب. چشمان شان باز گردید مرا دیدند مرا در برگ ها پیچیدند مرا پیچیدند در برگ ها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند ● نسل انسان زاده ی منست من حوا فریب خورده ی شیطان و می گویند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند ● شاید گناه من باشد شاید هم از فرشته ای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد مثل همه که فریبم می دهند اقرار می کنم دلی پاک معصومیتي از تبار فرشتگان و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم ● با گذشت قرن ها باز هم آمدم ابراهیم زاده ی من بود و اسماعیل پرورده ی من، گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند ● فاطمه من بودم زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه ی سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من ● گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند گاه زندانیم کردند گاه با آزادی حضورم جنگیدند گاه قربانی غرورم نمودند ... و گاه بازیچه خواهشاتم کردند ● اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر برگ برگ روزگار هرگز! منکر نخواهند شد ● من مادر نسل انسان ام من حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام، مریمم من درست همانند رنگین کمان رنگ هایی دارم روشن و تیره و حوا مثل توست، ای آدم اختلاطی از خوب و بد و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید ● پس بیاموز تا تكریم کنی درست همانطور که فرشتگان در بهشت بر من تكریم کردند بیاموز که من نه از پهلوی چپ ات بلکه استوار، رسا و همطراز با تو زاده شدم بیاموز که من مادر این دهرم و تو، مثل دیگران زاده ی من! برگرفته از تارنمای http://nlai/Lists/List7/DispForm2.asp |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/10ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
بعد از دو هفته مسافرت به وطن بازگشتم ...
هیچ جا خاک پاک وطن نمی شود حتی اگر پیراهنی از آتش هم که باشد باز هم وطن است نمی توان از تن جدا کرد که نبودش همه چیزت را برباد می دهد و بودش کاش بی چیزها و خائنان وطن را بر باد دهد آمین یا رب العالمین شعر نی نامه قیصر اولین مطلب احساسی بود که امروز خواندم یاد و نامش زندباد...
خوشا از دل نم اشكي فشاندن به آبي آتش دل را نشاندن خوشا زان عشقبازان ياد كردن زبان را زخمه فرياد كردن خوشا از ني، خوشا از سر سرودن خوشا ني نامه اي ديگر سرودن نواي ني نوايي آتشين است بگو از سر بگيرد، دلنشين است نواي ني، نواي بي نوايي ست هواي ناله هايش نينوايي ست نواي ني دواي هر دل تنگ شفاي خواب گل، بيماري سنگ قلم، تصوير جانكاهي ست از ني علم، تمثيل كوتاهي ست از ني خدا چون دست بر لوح و قلم زد سر او را به خط ني رقم زد دل ني ناله ها دارد از آن روز از آن روز است ني را ناله پر سوز چه رفت آنروز بر انديشه ني كه اين سان شد پريشان بيشه ني؟ سري سرمست شور و بي قراري چو مجنون در هواي ني سواري پر از عشق نيستان، سينه او غم غربت، غم ديرينه او غم ني، بند بند پيكر اوست هواي آن نيستان در سر اوست دلش را با غريبي، آشنايي ست به هم اعضاي او وصل از جدايي ست سرش بر ني، تنش در قعر گودال ادب را گه الف گرديد، گه دال ره ني پيچ و خم بسيار دارد نوايش زير و بم بسيار دارد سري بر نيزهاي منزل به منزل به همراهش هزاران كاروان دل چگونه پا ز گل بردارد اشتر؟ كه با خود باري از سر دارد اشتر گران باري به محمل بود بر ني نه از سر، باري از دل بود بر ني چو از جان پيش پاي عشق سر داد سرش بر ني، نواي عشق سر داد به روي نيزه و شيرين زباني! عجب نبود ز ني شكر فشاني اگر ني پردهاي ديگر بخواند نيستان را به آتش مي كشاند سزد گر چشم ها در خون نشيند چو دريا را به روي نيزه بيند شگفتا بي سر و ساماني عشق! به روي نيزه سرگرداني عشق! ز دست عشق در عالم هياهوست تمام فتنه ها زير سر اوست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/03ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی. ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/15ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
جامعه شناسی نامهای تاریخ اسلام دكتر محمد رضا شفیعی كدكنی http://www.historylib.com/Site/SViewDocument.aspx?DocID=1073&RT=List این اواخر، چاپ تازهای از كتاب «تاریخ الاسلام ذهبی (متوفی 748) نشر یافته كه دو جلد آن فهرست است و پانزده جلد دیگر متن. جمعاً هفده مجلد،[1]/ به جای آن چاپ قبلی كه متجاوز از پنجاه مجلد بود و هر مجلدی فهرستهای ویژه خود را داشت.[2]... ....قصد من ورود به چنین مسئلهای نبود، آنچه بیشتر مرا به نوشتن این یادداشت وادار كرد، این بود كه وقتی انبوه جمعیت جهان اسلام به نام مبارك امام علی بن ابی طالب اینگونه شیفتگی از خود نشان میدهد كه نامگذاری به نام علی، دو برابر مجموع نامگذاریها به نام آن سه خلیفه دیگر است، این یك گزینش تاریخی است كه هیچ كس در آن نمیتوانسته دخالت داشته باشد، نوعی رأی گیری اجتماعی و تاریخی در جهت محبوبیت بلامنازع اوست، .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/09ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
دختران شهر
به روستا مي انديشند
دختران روستا در آرزوي شهر مي ميرند
مردان بزرگ به آرامش
مردان کوچک مي انديشند
مردان کوچک در آرزوي آسايش
مردان بزرگ مي ميرند
کدام پل در کجاي جهان
شکسته است
که هيچ کس به خانه اش نمي رسد!
برگرفته از وبلاگ بانوی آبیhttp://banooyeabi.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/08ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
دلم میخواهد الزایمر بگیرم که لبریز از فراموشی بمیرم دلم خواهد ندانم در چه حال ام کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام نخواهم حافظه چندان بپاید که تاریخ و رقم یادم بیاید به تاریخ هزار و سیصد و چند؟ ز لب هامان تبسم رفت و لبخند؟ به تاریخ هزار و سیصد و کی؟ بریدند از نیستان ناله زن نی؟ نخواهم سال ها را با شماره که می سازم به ایما و اشاره به سال یکهزار و سیصد و غم اصول سرنوشتم شد فراهم به سال یکهزار و سیصد و درد مرا آینده سوی خود صدا کرد گمانم در هزار و سیصد و هیچ شدم پویای راه پیچ در پیچ ندانم در هزار و سیصد و پوچ به چه امید کردم از وطن کوچ نمی خواهم به یاد آرم چه ها شد که پی در پی وطن غرق بلا شد چگونه در هزار و سیصد و نفت خودم دیدم که جانم از بدن رفت گرسنه بود ملت بر سر گنج به سال یکهزار و سیصد و رنج چه سالی رفت ملت در ته چاه به تاریخ هزار و سیصد و شاه به سال یکهزار و سیصد و دق چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق به تاریخ هزار و سیصد و زور همه اسباب استبداد شد جور به تاریخ هزار و سیصد و جهل فریب ملتی آسان شد و سهل به سال یکهزار و سیصد و باد خودم توی خیابان می زدم داد به سال یکهزار و سیصد و دین به کشور خیمه زن شد دولت کین چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز به تاریخ هزار و سیصد و ... دلم خواهد فراموشی بگیرم که در آفاق الزایمر بمیرم بطوری گم کنم سررشته خویش که یادی ناورم از کشته خویش نه بشناسم هلال ماه نو را نه خاطر آورم وقت درو را اگر جنت دروغ هرچه دین است فراموشی بهشت راستین است هادي خرسندي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/25ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/15ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ... چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!!! آسمان سربي رنگ ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ مي پرد مرغ نگاهم تا دور ... خواب روياي فراموشي هاست ... خواب را دريابم. من شكوفايي گلهاي اميدم را در رويا مي بينم و ندايي كه به من مي گويد : گرچه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است دل من در دل شب خواب پروانه شدن مي بيند. مهر در صحرا مان داس بدست خرمن خواب مرا مي چيند ديده در آينه صبح تو را مي بيند. تو گل سرخ مني تو گل ياس منی ... تو همان شبنم پاك سحري نه ! از آن پاك تري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/11ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی امیر المومنین(ع)
ناد عليا مظهر العجائب تجده عونا لك في النوائب كل هم و غم سينجلي باعظمتک يا الله بنبوتك يا محمد بولايتك يا علي يا علي يا علي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/26ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
يه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد. چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد. در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد . داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند." این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ... یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید. در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد. وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند. در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
نه تنها پيرهن از چين بياريم براي رفع مشکل از جوانان
در اين فکريم زن از چين بياريم! کفن پوشان راه محو فقريم
ولي بايد کفن از چين بياريم دکانها مملو از پوشاک چيني است
از اين پس رختکن از چين بياريم چراغ مه شکن وقتي نداريم
چراغ مه شکن از چين بياريم! هزار و صد تومن لازم اگر شد
هزار و صد تومن از چين بياريم! ولي، شايد، اگر، داريم، اما
يقينا، واقعا از چين بياريم گلاب قمصر کاشان گران است
بيا مُشک خُتن از چين بياريم به هر صورت به سود ماست کلا
اگر حتي لجن از چين بياريم! به جاي رستم دستان و سهراب
اساطير کهن از چين بياريم براي شاعران الفاظ کمياب
جُعَل، حِربا، زغن از چين بياريم پر طاووس در دنيا گران است
دماغ کرگدن از چين بياريم
اگر با زلزله تهران فرو ريخت
دوباره يک پکن از چين بياريم دموکراسي فراوان اولا هست
نباشد ثانيا از چين بياريم و آزادي که اصلا مشکلي نيست
ترن پشت ترن از چين بياريم دهنها خسته شد از نطقهامان
يدک بايد، دهن از چين بياريم ترقه، فشفشه، باروت، موشک
خطرناکه حسن! از چين بياريم خلاصه جنس کشور گشته چيني
فقط مانده وطن از چين بياريم به هر صورت سياست اينچنين است به ما هر چي بگن از چين بياريم… مهدي استاد احمد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/18ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود. وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/28ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط zahra |
|
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/20ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم پشـت کدوم ســد ســکـوت پـر مـي کــشــي چــکـاوکم چرا بـه من شک مي کنی مـن کـه مـنـــم بـرای تــو لبـریـزم از عـشــق تــو و سـرشــارم از هــوای تــو دسـت کدوم غزل بـدم نـبــض دل عـاشـقـمـو پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقـمو گـریه نمی کنم نـــرو آه نمی کـشـم بشین حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببیـن سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو نبودنت مرگه منه راهییه این سفر نشو نزار که عشق من وتو اینجا به اخر برسه بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه گـریه نمی کنم نـــرو آه نمی کـشـم بشین حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببیـن نـوازشــم کــن و بـبـیــن عشق می ریزه از صدام صدام کــن و ببـین که باز غنچه می دن تـرانه هام
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/16ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/09ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
يار مرا ، غار مرا ، عشق جگر خوار مرا يار تويي ، غار تويي ، خواجه نگهدار مرا نوح تويي ، روح تويي ، فاتح و مفتوح تويي سينه ي مشروح تويي ، بر در اسرار مرا نور تویی ، سور تویی ، دولت منصور تویی مرغ کُهِ طور تویی ، خسته به منقار مرا قطره تويي ، بحر تويي ، لطف تويي ، قهر تويي قند تويي ، زهر تويي ، بيش ميازار مرا حجره ي خورشيد تويي ، خانه ي ناهيد تويي روضه ي اميّد تويي ، راه ده اي يار مرا روز تويي ، روزه تويي ، حاصل دريوزه تويي آب تويي ، كوزه تويي ، آب ده اين بار مرا دانه تويي ، دام تويي ، باده تويي ، جام تويي پخته تويي ، خام تويي ، خام بمگذار مرا اين تن كم تندي ، راه دلم كم زندي راه شدي تانَبُدي ، اين همه گفتار مرا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/08ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
روزی شیخ عبدالله تروقبذی طوسی سفره گسترده بود و با مریدانش نان می خورد. در این هنگام منصور حلاج از شهر کشمیر آمد و قبایی سیاه بر تن و افسار دو سگ در دست داشت. شیخ به مریدان خود گفت جوانی با چنین لباس خواهد آمد. از جای بر خیزید و به پیشباز او بروید. او کارهای بزرگی می کند. آنان به پیشباز مرد رفتند و او را با خود آوردند. شیخ با دیدن حلاج جای خود را به او داد او نشست و سگان خود را بر سر سفره آورد. جوان نان می خورد و به سگان خود هم داد. سپس به راه خود رفت و شیخ هم برای خداحافظی با او برخاست. چون شیخ باز گشت مریدان به او گفتند: چرا مردی را که با سگان غذا می خورد بر جای خود نشانیدی؟ شیخ پاسخ داد: این سگان نفس او بودند و از وجود او بیرون بودند و در پس او می رفتند. درحالی که بر خلاف او سگان ما درون خود ما هستند و ما خود در پی آنان حرکت می کنیم. احوال او هزار مرتبه از ما برتر است. برگرفته از کتاب چهارمتن از زندگی حلاج نوشته لویی ماسینیون |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/06ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط zahra |
|
به گزارش شیعه آنلاین، دلهای پریشانی که بر اثر بیماری دختر 19 ساله خود که فلج است و از ویلچر استفاده میکند به شدت غرق اندوه بود و مراجعه فراوان به پزشکان سودی نداشت که پزشکان نیز حتی از درمان وی قطع امید کرده بودند. اما این دختر که "دعاء عبد الکریم السهلانی" نام دارد و اهل شهر شارجهی امارات متحده عربی است به همراه خانوادهاش تنها امید خود را به کسانی بستند که خداوند مرقدشان را قطعهای از بهشت قرار داد، این خانواده عزم سفر کرده و به سوی سرزمین پیامبران و اولیای خدا در نجف اشرف و کربلای معلی رهسپار گشتند. آنان در حالی دیار خود را ترک میکردند که به کسانی که به آنان امید بستند اطمینان کامل داشتند. آنان وارد سرزمین عراق شدند با تمام اشتیاق لازم برای زیارت ولی صالح خدا و با حالتی گریان وارد حرم مطهر شدند. این پدر به همراه دختر خود با ویلچر وارد حرم مطهر امیر مؤمنان علی علیه السلام شدند و با حالت تضرع و التماس به نزدیک ضریح رسیدند صدای تکبیر و صلوات بلند شد و دختر توانست روی پای خود بایستد. او در کنار پدر گریانش ایستاد در حالی که خود نیز باور نداشت شفا گرفته است پدر دختر خود را همراهی کرد تا نزد مادر و خواهرانش برساند مادرش با دیدن این صحنه نتوانست اشکهای خود را پنهان نماید و در حالی که شفای او را تبریک میگفت و گریه می کرد او را در آغوش گرفت. لحظاتی بعد صدای مؤذن بلند شد و هنگام نماز ظهر در آستان مقدس علوی این دختر برای ادای فریضه نماز ایستاد و سپس دو رکعت نماز شکر خواند تا خدا را به خاطر شفا گرفتن به برکت مولای موحدان علی علیه السلام سپاس گوید. http://www.shia-online.ir/article.asp?id=2910 منبع: عراق نو |
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/23ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
این روزها خیلی خسته ام از همه چیز و از همه کس بیزار شده ام
هر چه پیش میروم آدم های دورو و دورنگ بیشتر آزارم می دهند حس می کنم این هوا دارد دوباره برایم خفقان آور می شود...
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا آن جامِ جان افزای را، برریز بر جان ساقیا بر دست من نِه جامِ جان، ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان، پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را، آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را، کنجی بخسبان ساقیا ای جانِ جان ای جانِ جان، ما نامدیم از بهر نان برجه گدارویی مکن، در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جام مِه، بر کفه آن پیر نِه چون مست گردد پیر دِه، رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری یک قدح، بر شرم افشان ساقیا برخیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا
مولوی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/17ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت. حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی. جدایی سخت است نه به سختی تنهایی. عصری است غریب و آسمان دلگیر است. افسوس، برای دل سپردن دیر است هر بار بهانه ای گرفتیم، گذشت. عیب از من و توست،
عشق بی تقصیر است.
برگرفته از تارنمای خانه مدیران جوان |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/16ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
این مقاله برگرفته از وب لاگ دوست داشتنی ترین انسان جهان می باشد که مطلب بسیار جالب و آگاهی دهنده ای بنظرم رسید و فکر کنم باید در اشاعه و اطلاع رسانی آ» همه م شریک باشیم مطلب نظر اندیشمندان غیر مسلمان درباره حضرت محمّد پیامبر گرامی اسلام و خاتم الانبیا می باشد. http://muhammadforall.blogfa.com/ گوته گوته، شاعر پرآوازه آلمانی پس از آشنایی با دین اسلام و پیام آور این ایین یگانه، قطعه شعری با عنوان «نغمه محمد» درباره پیامبر اعظم (ص) سرود. این قطعه شعر از زبان نزدیکترین خویشان پیامبر؛ یعنی حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه3 علیها السلام گفته میشود. گوته در شعرش همه مراحل و مقاطع دعوت رسول اکرم(ص) و راهنماییاش در میان مردم را به زبان توصیف و تشبیه و نماد میآورد. شعر گوته با محوریت معرفی شخصیت والای پیامبر از زبان دو دردانة تاریخ اسلام و تشیع روایت میشود. اما همان طور که این مسئله را با خوانندهاش در میان میگذارد، مسیر تاریخی پیامبر و همچنین گسترش مرزهای اسلام در جهان را نیز به عنوان بخش تاریخی متن، مورد تأکید و توجه قرار میدهد. پایان شعر با اعتقاد و ایمان این شاعر آلمانی به معاد و جهان ازلی و همچنین یقین وی بر پیروزی رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله همراه است. شاید شیفتگی و علاقه شاعر به زندگی و مذهب پیامبر است که فردی اروپایی و غربی را با آن همه تهاجم فلسفههای متضاد و مختلف در پیرامون خود، به مفاهیم معنوی و والای اسلام علاقهمند میسازد. اینک قسمتی از شعر "نغمه محمد" را میآوریم: «بنگر بدان چشمه همان که از کوهساران میجوشد چه با طراوت و شاد و میتراود به سان چشمان ستارگان آنگاه که میدرخشند و با ورودی پیشوا گونه و راهبر همه چشمهها را که برادر اویند با خویش همراه میسازد و در آن پایین اعماق درّه در مقدم این رود، گلها میرویند و سبزهها از نفسش حیات مییابند...».[1] برنارد شاو جرج برنارد شاو، نویسنده معروف ایرلندی درباره پیامبر اکرم (ص) میگوید: « او را باید منجی بشریت خواند. من اعتقاد دارم که اگر مردی مثل او حاکمی در عصر جدید میشد، برای حل مشکلاتش از صلح و دوستی استفاده میکرد. او عالیترین مردی بود که روی زمین پا گذاشته است. او به دین دعوت کرد. یک تمدن را پایه گذاری کرد. ملتی را بنا نهاد. اخلاق را نهادینه کرد. اجتماعی زنده و قدرتمند ایجاد کرد تا آموزشهای او را به صحنة عمل آورند و دنیای تفکر و رفتار انسانی را برای همیشه و به طور کامل منقلب کرد. نام او «محمد» است. در سال 570 بعد از میلاد، در عربستان چشم به جهان گشود. رسالت خود برای دعوت به دین راستین (اسلام) را در سال چهلم عمر خود آغاز کرد و در شصت و سومین سال عمرش با جهان وداع گفت. در مدت کوتاه 23 سال از پیامبریاش به پرستش خدای یگانه رهنمون شد. وی مردم را از جنگ و نزاعهای قبیلهای رهانید و به اتحاد و همبستگی ملی رسانید. او در این مدت، مردم را از هرزگی و مستی به اعتدال و پرهیزکاری، از بی قانونی به زندگی نظاممند، و از تباهی به بالاترین معیارهای تعالی اخلاقی هدایت کرد. تاریخ بشری چنین دگرگونی کامل را از جانب یک شخص یا در مکان دیگر قبل از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یا پس از او نشناخته است. تصور همه این عجایب باور نکردنی در طی این دو دهه نخست است».[2] گاندی ماهاتما گاندی رهبر فقید هند در کتاب «هند جدید» در مورد شخصیت محمد(ص) میگوید: «جالب است بدانید که بهترین کسی که امروزه بدون هیچ چون و چرایی، در قلب میلیونها انسان جا گرفته، «محمد» است. از اینجا من متقاعد شدهام که این شمشیر نبود که در آن روزها مردم زیادی را تسلیم اسلام کرد. «محمد» سخت ساده زیست بود. مثل دیگر پیامبران متقی بود. به شدت امانتدار بود. از خودگذشتگی شدید نسبت به دوستان و پیروان، جسارت، بیباکی و توکل مطلق به خدا در رسالت شخصی، از ویژگیهای محمد(ص) بود. قبل از این ویژگیها او به هیچ وجه از شمشیر برای برداشتن سدهای جلوی راه خود استفاده نمیکرد».[3] لامارتین لامارتین مورخ مشهور میگوید: « اگر بزرگی هدف، کم بودن ابزار و رسیدن به نتایج شگفتانگیز، سه محور سنجش هوش بشری باشد، چه کسی ادعای مقایسه بزرگ مردان تاریخ کنونی را با «محمد» دارد؟ نامآورترین مردمان فقط ارتش، قوانین و فرمانرواییها را ایجاد کردهاند. اگر نگوییم آنچه بنیاد نهادهاند، چیزی نیست، باید گفت: چیزی بیشتر از قدرت مادی که غالباً در چشم به هم زدنی فرو میپاشد، ایجاد نکردهاند. این مرد نه فقط ارتش ها، قوانین، فرمانروایی، مردمان و سلسلهها، بلکه میلیونها نفر؛ یعنی یک سوم از ساکنان این جهان و حتی بیشتر از آن را حرکت داد. او پرستشگاهها، خدایان، ادیان، عقاید، اندیشهها و نفوس را متحوّل کرد. صبر او در پیروزی، بلند همتی او که تماماً در جهت یک عقیده بود، نه نوعی تلاش برای فرمانروایی، نمازهای بینهایت او، زمزمههای سرّی او با خدا، مرگ او و پیروزی او بعد از مرگ، نشانه ایمانی راسخ است. محمد6یک معلم مذهبی، یک مصلح اجتماعی، یک رهبر اخلاقی معنوی، تجسم بزرگ اجرایی کردن امور، دوستی با وفا، همنشینی زیبا، شوهری علاقهمند و پدری با محبت بود. همه را با هم داشت. مرد دیگری در تاریخ نیست که در هر کدام از این جنبههای مختلف زندگی، بر او برتری یابد یا با او برابری کند. فقط آن شخصیت نوعدوست بود که چنین کمالات باورنکردنی را در خود جمع کرده بود».[4] آرمسترانگ خانمکارنآرمسترانگ، از صاحبنظران غیر مسلمان وین است. پس از یازده سپتامبر 2002 م. در مورد زندگی پیامبر اسلام، کتابی نوشت که در ردیف پرفروشترین کتابهای سال آمریکا و اروپا قرار گرفت. انگیزه اصلی او در نوشتن کتاب مذکور، دفاع از اسلام و روشن کردن ذهن مسیحیان غربی به پیامبر اسلام بود. او در مقدمه کتابش چنین نوشته است: «بیشتر همّ پیامبر صرف جلوگیری از برخوردهای وحشیانه گردید؛ زیرا لغت اسلام که به معنای تسلیم بودن در برابر خداوند است، از ریشه «سلام» به معنای «صلح» گرفته شده است. محمد(ص) مرد جهاد بود، ولی یک صلح طلب واقعی هم بود؛ زیرا جان و اعتقاد نزدیکترین یاران خود را در جریان صلح با مکه به گرو گذاشت تا این اتحاد بدون خونریزی به انجام رسد. او به جای خونریزی و قتل عام، در فکر مذاکره و صلح بود. آگاهی از داستان واقعی زندگی حضرت محمد(ص) در این مقطع خطرناک تاریخ بشری، لازم است و نباید اجازه داد که متعصبین خیره سر با تحریف زندگی پیامبر به نفع خود از آن استفاده کنند. انسان غربی معاصر از داستان زندگی آن حضرت، مسائل بسیار مهمتری را برای هدایت خود در این دنیای متغیر باید بیاموزد».[5] ویل دورانت: محمد، پیغمبری بزرگ و موحدی کامل بود که مانند نداشت و برای اصلاح بشر مبعوث شد. کارل ماکس: حقیقت انکار ناپذیر این است که محمد مبعوث شد تا رسالتی را که خلاصه رسالات سابق و مافوق آنها بود، برای عالم بیاورد. الکساندر دوما: محمد، معجزه شرق بود؛ زیرا دینش دارای آموزههای بزرگی بود. اخلاقش برجسته بود و رفتاری پسندیده داشت. آلفرد گیوم: محمد، یکی از عظیمترین شخصیتهای تاریخی است که در ایمان به وجود خدای یگانه غرق شده بود. لئو تولستوی: شکی نیست که محمد از مردان بزرگ و مصلحانی است که به حقیقت خدمت بزرگی به بشر کرده است. واشنگتن ایرونیگ: او سریع الانتقال و دارای حافظه قوی، دیدی بلند و استعدادی سرشار بود. ژان ژاک روسو: حضرت محمد، پیامبر اسلام، نظریه بهتری داشت و توانست سیستم سیاسی خود را به خوبی متحد سازد.[6] -----------------------------------پینوشتها:[1]. محمد در اروپا، مینو صمیمی، مترجم: عباس مهرپویا، انتشارات مؤسسه اطلاعات. [2]. پیامبر اعظم(ص) در ایینه گفتار اندیشمندان غیر مسلمان، محمد کاظم جعفر زاده فیروزآبادی، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما. [3]. ویژهنامه پیامبر اعظم (ص)، مؤسسه فرهنگی قدس، مهدی نصیری، ص 61. [4]. ماهنامه سیاحت غرب، ش 38، پیامبر اعظم از نگاه متفکران غربی، حسین پاشا. [5]. همان. [6]. همان. [7]. زندگینامه پیامبر اسلام، کارن آرمسترانر (ص) از نگاه اندیشمندان غیر مسلمان مرتضی عبدالوهابی، ،کوثر، شماره 68، با تصرف و تلخیص |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفربشوم خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ "ما" ضمیر بعیدِ زندگی ام
یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان
حرفهای قشنگ پشت سرم، آرزوهای مادر و پدرم
پدرم گفت : " دوستت دارم ، پس دعا میکنم پدر نشوی "
داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست شاعرمهدی فرجی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/16ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
این گل سرخ شفیعی کدکنی (م.سرشک) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/12ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/08ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
يک شبي مجنون نمازش راشکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
درس عشقش بي قرارت کرده بود
صد چو ليلا کشته در راهت کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/05/02ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
در دياري كه در او نيست كسي يار كسي كه نيفتد به كسي ، كار كسي ولي
كه به هيچش بفروشند چو من
آه سرد است
زار گرفتار كسي
كه عزيزي نشود خوار كسي
كه در دورة ما تا نشود باركسي
كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/31ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
تو چه آيتى خدا را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/25ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
گویند سی سال بود که هیچ کس "فضیل عیاض" را خندان ندیده بود، مگر آن روز که پسرش بمرد و او تبسم کرد! اکنون دانستن که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
گر ز دست رلف مشکینت خطائی رفت،
رفت
ور ز هندوی شما برما جفائی رفت،
رفت
برق عشق از خرمن پشمینه پوشی سوخت،
سوخت
جور شاه کامران گر بر گدائی رفت،
رفت
در طریقت رنجش خاطر نباشد
می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفائی رفت،
رفت
عشق بازی را تحمل باید
ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت،
رفت
گر دلی از غمزه ی دلدار باری بُرد،
بُرد
ور میان جان و جانان ماجرائی رفت ،
رفت
از سخن چینان ملالت ها پدید آمد
ولی گر میان همنشینان ناسزائی رفت،
رفت عیب حافظ گو مکن واعظ
که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی،
گر به جائی رفت
رفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود.
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید.
داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها.
دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمی دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد.
شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان.
دزدها می می آمدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و می رفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدی نمی زد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد می شد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می زد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می زدند، دست خالی به خانه برمی گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می شد و خود را فقیرتر می یافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر می کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می شدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می کشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می کشید و آن دیگری هم از ... .
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر می شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می کشیدند، فقیر می شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می دزدیدند.
فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی آوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد. به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوینو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/05ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط zahra |
|
میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن مبارک اسرار نامهای حضرت فاطمه(س)
زکیه: زکاة هم به معنای رشد و نمو و هم به معنای طهارت است، بنابراین زکیه، هم یعنی از فاطمه نسل پرباری پا به عرصه وجود خواهد گذاشت و هم اینکه او وجودی است پاک و طاهر.
مرضیه: تمام کارهای حضرت فاطمه مورد رضایت خدا و رسول بود. رسول خدا هیچگاه بر فاطمه غضب نکرد، به او خرده نگرفت .اینچنین است که رسول خدا رضای فاطمه را رضای خدا میدانست و میفرمود: خدا از غضب فاطمه غضب میکند و از رضایت او راضی میشود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/04ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
گر ز دست رلف مشکینت خطائی رفت، رفت ور ز هندوی شما برما جفائی رفت، رفت برق عشق از خرمن پشمینه پوشی سوخت، سوخت جور شاه کامران گر بر گدائی رفت، رفت در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفائی رفت، رفت عشق بازی را تحمل باید ای دل پای دار گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت، رفت گر دلی از غمزه ی دلدار باری بُرد، بُرد ور میان جان و جانان ماجرائی رفت ، رفت از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزائی رفت، رفت عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه پای آزادی چه بندی، گر به جائی رفت رفت رفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/03ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
چند وقت پیش با یکی از دوستان بحثی راجب اسمالله و اسم اعظم داشتم امروز در وب گردی به مطلب جالبی برخوردم شاید برای شما دوستان نیز جالب باشد "اســم اعظــم چیست ؟ کیست ؟ و دانستنش به چه کاری آید ؟ و چرا اینقدر در موردش می نویسند ، گقته اند : منظور از اسم اعظم ، فهم و داشتن درک عمیق از اسماء مقدس الهی است ، نه آن درک و حالت ساده ای که انسان عادی از حضرت حق دارد ، بلکه به معنای درک عمیق و همه جانبه از اوست که شناختی خاص تلقی می شود، این شناخت توسط برخی از تربیت شدگان امکان پذیر است مقصود اینست که اسم اعظم آموختن چند حرف یا ذکر یک نام نیست بلکه مجموعه ای از حالات و شرایط جسمی و روحی است که سبب می شود رفتار و اعمال ، گفتار و پندار و اراده شخص هم در چارچوب معینی شکل بگیرد و فرد بتواند بتدریج از نردبان تکامل معنوی بالا رفته و به فراخور حال و ملکه کردن اسم و یا صفتی از اسماء و صفات هو تعالی تبدیل به اسم اعظم شود. بنابر آنچه از روایات به دست می آید، اگر کسی از اسم اعظم خداوند باخبر باشد، ویژگیهای منحصری بهفردی در او پدید خواهد آمد؛ از جمله هر دعایی بکند مستجاب میشود. حتی با اسم اعظم میتواند در قوانین جهان طبیعت دست ببرد. بر خلاف آنچه بسیاری از مردم گمان می کنند، اسم اعظم کلمه خاصی نیست که اگر بر زبان جاری شود، چنین خاصیتی داشته باشد یا حتی این گونه نیست که با حروفی غیر از حروف شناخته شده ما ساخته شده باشد؛ چرا که لفظ یک اسم به تنهایی چیزی جز حرف و صدایی نیست و معنای آن هم تنها یک تصور ذهنی است؛ و روشن است که نه صدای برخاسته از حنجره آدمی و نه تصور ذهنی گوینده، هیچ یک نمیتواند چنین تأثیراتی داشته باشند. پس تأثیرات اسماء الهی و به ویژه اسم اعظم، مربوط به حقایق آنهاست و نه لفظ آنها یا معنای ذهنی آنها، و فقط مزینشدن شخص گوینده به صفات الهی و متصل شدنش به حقیقت اسماء الهی است که زمینه استجابت دعا را فراهم میکند و میتواند علت برخی تصرفات در عالم باشد؛ همان گونه که در دعا، حقیقت طلب و دل بریدن از دیگران، علت استجابت آن است و نه لفظ یا معنای ذهنی دعا. البته کلمات و الفاظ نیز یاد آور حقایق هستند و از این رو مورد احتراماند، ولی تاثیر اصلی مربوط به همان حقایق است. پس تا کسی آمادگی درونی و صفای لازم را در خود ایجاد نکند، هرگز به اسم اعظم خداوند دست نخواهد یافت. یکی از عطایا و کراماتی که خداوند به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه اطهار علیهم السلام ارزانی فرموده، اسم اعظم است. در این زمینه به چند روایت اشاره میشود: 1 - امام باقر علیه السلام فرمود:«اسم اعظم خداوند، هفتاد و سه حرف است. آصف بن برخیا فقط یکی از آن حروف را میدانست که توانست زمین را درهم نوردد و قبل از یک چشم بر هم زدن، تخت بلیقس را از سرزمین سبا نزد سلیمان حاضر سازد؛ و ما ائمّه معصومین هفتاد و دو حرف از آن را میدانیم. یک حرف را هم خداوند به خودش اختصاص داده و تنها نزد اوست.» 2 - امام صادق علیه السلام فرمود:«به حضرت عیسی علیه السلام دو حرف از حروف اسم اعظم داده شد که به وسیله آن معجزات خود را ظاهر میکرد، به حضرت موسی علیه السلام چهار حرف، به حضرت ابراهیم علیه السلام هشت حرف، به حضرت نوح علیه السلام پانزده حرف و به حضرت آدم علیه السلام بیست و پنج حرف داده شد؛ اما خداوند تمام حرفها را به حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عطا فرموده است. اسم اعظم هفتاد و سه حرف است که به رسول الله هفتاد و دو حرف آن داده شده و یک حرف از آن بر همگان پوشیده است.» 3 - امام صادق علیه السلام فرمود:« چگونه مردم فرمایش امیرالمومنین علی علیه السلام را انکار میکنند که فرمود: "من اگر بخواهم با همین پایم به سینه معاویه که در شام است میکوبم و او را از تختش سرنگون میکنم"، اما کار آصف بن برخیا را که تخت بلقیس را برای حضرت سلیمان علیه السلام آورد، انکار نمیکنند؟! آیا پیامبر ما برتر از تمام پیامبران نیست؟ آیا وصی او برترین اوصیاء نیست؟ پس چرا امیرالمؤمنین را به قدر آصف نیز باور ندارند؟ خداوند بین ما و بین آنان که حق ما را انکار میکنند و برتری ما را قبول ندارند، قضاوت فرماید.» بعضی گفته اند : «اسم اعظم خداوند تبارک و تعالی، آنهائی است که در اولش، لفظ جلاله (الله ) و در آخرش لفظ (هو) باشدو همچنین، بدون نقطه باشد» و در قرآن شریف، در پنج مورد چنین آمده است. گفته اند؛ اسم اعظم (الله لااله الاّ هو) می باشد. از شیخ مغربی نقل شده که هر کس این پنج آیه را، وردِ خود کند و هر روز یازده مرتبه، به هر نیت و در هر مشکلی - که برایش پیش آید- بخواند، بزودی نیت او برآورده خواهد شد. انشاءالله. (مفاتیح الجنان ) آن پنج مورد در قرآن چنین است: ۱ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاتَاءْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لانوْمٌ لَهُ ما فی السَّمواتِ وَ ما فی الاَْرْضِ مَنْ ذَاالَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لایُحیطُونَ بِشَئیٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ وَسِعَ کُرْسیُّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَ لایَؤُدُهُ حِفْظِهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمِ. (بقره / ۲۵۵) ۲ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ اَنْزَلَ التَّوریةَ وَالاِْنْجیلَ مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّاسِ وَ اَنْزَلَ الْفُرْقانَ. (آل عمران، ۲، ۳، ۴) ۳ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ اِلی یَوْمِ الْقیامَةِ لارَیْبَ فیهِ وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدیثاً. (نساء / ۸۷) ۴ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسنی. (طه/ ) ۵ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. (تغابن / ۱۳)
برگرفته از تارنمای http://taghrirat.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/01ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق جهان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان و نکبت ایام نا گهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عو عو سگان شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت هم بر چراغان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویش! تاثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز آن شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل ز گلستان شما نیز بگذرد آبیست ایستاده در این خانه مال و جاه این آی ناروان شما نیز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد سیف الدین فرغانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/01ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
شرم تان باد ! ای خداوندان قدرت ! بس کنید ! بس کنید از این همه ظلم قساوت ، بس کنید ! ای نگهبانان آزادی ! نگهداران صلح! ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون! سرب داغ است این که میبارید بر دلهای مردم ، سرب داغ! موج خون است این که میرانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون! گر نه کورید و نه کر ، گر مسلسلهایتان یک لحظه ساکت میشوند ، بشنوید و بنگرید: بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است کاندرین شبهای وحشت سوگواری میکنند. بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است کز ستمهای شما هر گوشه زاری میکنند. بنگکرید این کشتزاران را ، که مزدورانتان روز و شب ، با خون مردم ، آبیاری میکنند! بنگرید این خلق عالم را ، که دندان بر جگر ، دم به دم بیدادتان را بردباری میکنند. دستها از دستتان ای سنگ چشمان ، بر خداست گر چه میدانم ، آنچه بیداری ندارد ، خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست! با تمام اشکهایم ، باز ، -نومیدانه- خواهش میکنم بس کنید! بس کنید! فکر مادرهای دلواپس کنید. رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید. بس کنید! فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/26ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
پنج آدمخوار بعنوان برنامهنویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابر این فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید." آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟ آدمخوارها اظهار بیاطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادونها اون نظافت چی رو خورده؟ یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژهها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! "لطفاً از این به بعد افرادی را که کار میکنند نخورید." برگرفته ازتارنما ی http://noghteatf.blogfa.com/
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/21ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد. بخوانید: اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد. اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم. وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم. به سیرک بیشتر مى رفتم. وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: "شادى از خرد عاقل تر است". گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/16ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
ديده بگشاى كه بينى همه عالم طور است لاف كم زن كه نبيند رخ خورشيد جهان چشم خفاش كه از ديدن نورى كور است يارب اين پرده پندار كه در ديده ماست بازكن تا كه ببينم همه عالم نور است كاش در حلقه ى رندان خبرى بود زدوست سخن آنجا نه ز ناصر بود، از «منصور» است واى اگر پرده ز اسرار بيفتد روزى فاش گردد كه چه در خرقه اين مهجور است چه كنم تا به سر كوى توام راه دهند كاين سفر توشه همى خواهد و اين ره دوراست وادى عشق كه بى هوشى و سرگردانى است مدعى در طلبش بوالهوس و مغرور است لب فرو بست هر آن كس رخ چون ماهش ديد آنكه مدحت كند از گفته خود مسرور است وقت آن است كه بنشينم و دم در نزنم به همه كون و مكان مدحت او مسطور است عشق و عرفان از زبان امام (ره) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/12ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد دل شوریده ی ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پر خون رها کردم ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه کزان راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود اگر تسبیح می فرمود اگر زنّار می آورد
عفا الله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/05ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
يكنفر دنبالخدا ميگشت، شنيدهبود كهخدا آنبالاستو عمريديدهبود كهدستها رو بهآسمانقد ميكشد. پسهر شباز پلههايآسمانبالا ميرفت ، ابرها را كنار ميزد، چادر شبآسمانرا ميتكاند. ماهرا بو ميكرد و ستارهها را زير و رو.او ميگفت: خدا حتماًيكجاييهمينجاهاست . و دنبالتختبزرگيميگشتبهنامعرش؛ كهكسيبر آنتكيهزدهباشد. او همهآسمان را گشتاما نهتختيبود و نهكسي. نهرد پاييرويماهبود و نهنشانهايلايستارهها از آسماندستكشيد ، از جستوجويآنآبيبزرگهم.آنوقتنگاهشبهزمين زير پايشافتاد. زمينپهناور بود و عميق. پسجا داشتكهخدا را در خود پنهانكند . زمينرا كند، ذرهذرهو لايهلايهو هر روز فروتر رفتو فروتر .خاكسرد بود و تاريكو نهايتآنجز يكسياهيبزرگچيز ديگرينبو. نهپايينو نهبالا، نهزمينو نهآسمان خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوهها ماندهبود. درياها و دشتها هم. پسگشتو گشتو گشت . پشتكوهها و قعر دريا را، وجببهوجبدشترا . زير تكتكهمهريگها را . لايهمهقلوهسنگها و قطرهقطرهآبها را . اما خبرينبود، از خدا خبرينبود .نااميد شد از هر چهگشتنبود و هر چهجستوجو .آنوقتنسيميوزيدنگرفت. شايد نسيمفرشتهبود كهميگفتخستهنباشكهخستگيمرگاست . هنوز ماندهاست، وسيعترينو زيباترينو عجيبترينسرزمينهنوز ماندهاست. سرزمينگمشدهايكهنشانياشرويهيچنقشهاينيست . نسيمدور او گشتوگفت: اينجا ماندهاست، اينجا كهنامشتويي. و تازهاو خودشرا ديد، سرزمينگمشدهرا ديد . نسيمدريچهكوچكيرا گشود، راهورود تنها همينبود. و او پا بر دلشگذاشتو وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرشتكيهزدهبود و او تازهدانستعرشيكهدر پياشبود. همينجاست .سالها بعد وقتيكهاو بهچشمهايخود برگشت . خدا همهجا بود ؛ همدر آسمانو همدر زمين. همزير ريگهايدشتو همپشتقلوهسنگهايكوه، هملايستارهها و همرويماه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/04ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
کس نمیگويد که ياری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/01ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
. . . نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
از کتاب فاطمه فاطمه است علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/30ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
بگذشت و نگه نکرد با من
در پای کشان، ز کبر دامن دو نرگس مست نیم خوابش در پیش و به حسرت از قفا من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/23ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/21ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط zahra |
|
|
ز من چه طالعي است كه با اين شتاب عمر/
بازم بپرود لب بام آفتاب عمر/ من روي چرخ و پره هنوز و به پيچ و تاب/ ايي كه آب ريخته از آسياب عمر/ سائيده رشتهاي است كه تابيده به گلو/ من تاب ميخورم به نخي از طناب عمر / چل سال آزگار به زندان روزگار حبس ابد چگونه نهي در حساب عمر/. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/17ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
همشهری-هوشها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روانشناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید. درس پشت درس، دارید ميافتید؟ کم کم دارد از تحصیلات آکادمیک حالتان به هم ميخورد؟ دپ زدهايد که آنقدر خنگید که نميتوانید درسهایی را که نصف بیشتر همکلاسیهایتان پاس ميکنند، پاس کنید؟ دارید حس ميکنید که بلا نسبت ما، (خنگ) هستید؟ اما آیا واقعا چون نميتوانید درسهایتان را پاس کنید، خنگ هستید؟ آیا فقط آنهایی که مدرک دکترا و فوق لیسانسشان را قاب گرفتهاند و زدهاند بالای میز کامپیوترشان، باهوش هستند؟ تا موقعی که هوش به معنی همین آيكيويي بود که از تستهای سنتی به دست ميآمد بله؛ باهوشترینها همان آقا مهندسها و خانم دکترها بودند. اما نظریههای جدیدتر هوش، چیز دیگری ميگویند. آنها برگشتهاند به تعریف اصلی هوش یعنی (توان سازگاری و پیشرفت در شرایط مختلف) و به این نتیجه رسیدهاند که یک مکانیک ماهر با تحصیلات سیکل، یک نوازنده دوتار بیسواد، یک فوتبالیست لیگ برتر یا یک کشاورز که از زمینش محصول بیشتری برداشت ميکند هم باهوش هستند. در واقع هوشها انواع و اقسام دارند؛ باید هر کسی در وجود خودش به دنبال هوش خود بگردد و تحصیلات و شغلش را بر پایه آن قرار دهد. هوارد گاردنر روانشناسی بود که اولین بار این حرف را بر سر نظام آموزشی سنتی دنیا فریاد کشید. هوش تصویری اگر خیلی باهوش باشید، ميتوانید همین تصویر را تغییر بدهید طوری که مفهوم دیکتاتوری را القا کند. کسانی که هوش بالای تصویری دارند به جزئیات یک تصویر خیلی خوب دقت ميکنند و ميتوانند تصویرهایی که در ذهنشان ميسازند را روی کاغذ بیاورند. پرورش: تصور کنید که کره چشمتان از بدنتان جدا شده و دارد در اتاقی که در آن نشستهايد سیر ميکند. بگذارید این کره بازیگوش همه جا برود و بالا و پایین و پشت و روی همه چیز را ببیند. حالا تصور کنید چیزها از دید کره چشمتان چگونه است. اگر این کار يك تمرين خلاقانهتر هم اينكه تصور كنيد شما همزمان، هم مدیر هنری و هم عکاس همشهری جوان هستید. حالا عکسهایی که ميشد برای مطالب همین هفته گرفت و صفحهبندیهای احتمالی را درذهنتان تصور کنید، البته یادتان باشد فقط یک هفته وقت دارید! كاربرد: معماری، نقاشی، عکاسی، تصویرسازی، صفحهبندی، مرمت بناهای تاریخی هوش زبانشناختی نوع ديگرهوش یعنی هوش زبانشناختی، درواقع بخشی از همان چیزی است که میان عامه مردم هم به عنوان هوش پذیرفته شده است؛ داشتن اطلاعات عموميزیاد، توانایی سخنوری و زبان بازی، توانایی خوب نوشتن و خوب خواندن؛روی همرفته، کسی که بتواند از زبان به بهترین نحو استفاده کند. پرورش: همه چیزهایی که در کارگاههای نویسندگی ميگویند، ميتواند این هوش را در شما پرورش دهد. توجه به ریشههای شفاهی فرهنگ خودمان (مثلا معنای ضربالمثلها، قصههای پریان و قصههای پدربزرگها و مادربزرگها) و خواندن بازیگوشانه و لذتبخش کتابها - بدون اینکه هدفی خارجی مثل اضافه شدن معلومات یا پز دادن به خاطر اضافه شدن به کلکسیون کتابهای خوانده شده، مدنظرمان باشد- هم ميتواند این هوش را پرورش دهد. اگر شما ميتوانید برای همین مطلب یک تیتر جذابتر انتخاب کنید، مطمئن باشید از این نوع هوش برخوردارید. كاربرد: روزنامه نگاری، نویسندگی، تدريس ادبیات، مسئول روابط عمومی، وكالت و... . هوش منطقی – ریاضی انگار کسانی که اولینبار اصطلاح (دو دوتا چهار تا کردن) را به وجود آوردهاند، ناخودآگاه ميدانستهاند بین منطقی بودن و ریاضی دانستن، یک رابطههایی هست! کسانی که هوش منطقی ریاضی بالايی دارند، هم در عملیات ریاضی - مثل حساب کتاب کردن - از دور و بریهایشان بهتر عمل ميکنند، هم بهتر ميتوانند استدلال كرده و روابط علی و معلولی را درک کنند. این هوش هم از آن نوع هوشهایی است که در تستهای معمولی هوش سنجیده ميشود و در مدرسه و دانشگاه زیاد به کار ميآید. پرورش: بروید ببینید چرتکه چطور کار ميکند. یک زبان کامپیوتری، مثلا پاسکال را یاد بگیرید. برای مسئلههای ساده ریاضی از ماشین حساب استفاده نکنید. به این فکر کنید که چه قوانین علمياي در سیستمهای خانه شما تاثیر دارند و برای یکبار هم که شده سعی کنید از صفحه اقتصادی روزنامه همشهری سر درآورید. كاربرد: مهندسی، حسابداری، برنامهنویسی کامپیوتر، متخصص فلسفه مخصوصا فلسفه علم و مجری طرحهای پژوهشی.
هوش موسیقایی کسی که به زیر و بم آهنگها، ریتم و تن صداها و نغمهها حساس است، مطمئنا از هوش موسیقایی برخوردار است. آدمهایی که هوش موسیقایی بالایی دارند حتما لازم نیست که نوازنده یا خواننده باشند؛ کسی که ميتواند از تن صدای شما تشخیص دهد که دارید دروغ ميگویید یا به خوبی ميتواند صدای مشابه 2 خواننده را از هم تشخیص دهد هم، بهنوعی دارد از هوش موسیقاییاش استفاده ميکند. پرورش: آواز بخوانید. سوت بزنید. دوش بگیرید. سبکهای مختلف موسیقی را گوش کنید. برای هر زمان از زندگی روزمرهتان یک موسیقی متن تصور کنید. به آواز طبیعت (صدای پرندهها یا رودخانه) دقت کنید.هر چه در یک روز بر سرتان آمده را برای یک دوست صمیمي با آواز بخوانید. كاربرد: آهنگسازی، خوانندگی، نوازندگی،نقد آثار موسیقایی و تدريس موسیقی در کودکستان. هوش جسمي– حرکتي این نوع هوش را احتمالا هیچ کدام از شما تا به حال هوش به حساب نميآوردید؛ استعداد کنترل حرکات بدن و دستکاری ماهرانه اشیا. حتی بعضیها ميگویند ما هوش نشستن و هوش پیادهروی هم داریم. معلوم است که اولین تصوير که از این نوع هوش به ذهنتان ميآید، تصوير ژیمناستیککارهای ماهر است اما خدمتتان عرض شود که جراحها و كساني كه خوب از پس حركات موزون برميآيند هم در این زمینه تبحر خاصی دارند. پرورش: برای اینکه یک بدنسازی ذهنی انجام دهید قبل از هرچیز باید ورزش کنید، یکی از صنایع دستی را یاد بگیرید، مانند (دختری با کفشهای کتانی) از تجریش تا راهآهن را روی جدول کنار خیابان راه بروید و بالاخره اینکه، تا ميتوانید پانتومیم بازی کنید. كاربرد: ورزشکاری حرفهای (از فوتبال گرفته تا پرتاب دیسک)، جراحی، مکانیکی . هوش میان فردیبخشی از آن چیزی که این روزها به نام هوش هیجانی معروف شده است و همه جا توی بوق و کرناست، همین هوش میان فردی است که اولین بار گاردنر از آن نام برده است. هوش میانفردی، توانایی ارتباط برقرار کردن و خوب ارتباط برقرار کردن و خوب درک کردن دیگران است. اگر در دوستانتان به سنگ صبور مشهور هستید، حتما از این نوع هوش برخوردارید. پرورش: به یک NGO (سازمان غیردولتی) بپیوندید و ببینید برای عملکردن به شعارهای مردميتان چند مرده حلاج هستید. هر روز 15 دقیقه به حرف یک نفر خوب گوش دهید (سخت است نه؟). اگر وبلاگ دارید به کامنتهایش جواب بدهید. در یک کلوب اینترنتی عضو شوید. زندگی آدمهای مردمدار را بخوانید و ببینید چه کردهاند که این طور مشهور شدهاند. كاربرد: مشاور مدرسه، مشاور خانواده، مدیر روابط عمومي یک شرکت، معلمی، پزشکی، مددکاری و فروشندگی. هوش درون فردی هوش درون فردی یعنی هوش درک کردن خود و استفاده از خودشناسی برای انتخاب هدفهای زندگی. کسانی که هوش درون فردی دارند بسیار مستقل و فردیت یافتهاند. آنها ریز و درشت عیب و خوبیهای خودشان را ميدانند و یک تصویر کامل از خودشان در ذهن دارند. پرورش: مطلبهای خودشناسی صفحه موفقیت را دوباره بخوانید، زندگینامه خودتان را بنویسید، رؤیاهای خودتان را بنویسید و ردی از خودتان را در آنها کشف کنید. تستهای معتبر خودشناسی یا شخصیت را علامت بزنید تا تصویر بهتری از خودتان در ذهن داشته باشید. كاربرد: روحانی، روان شناس بالینی و مخصوصا روانکاو، متخصص الهیات و شغلهایی که آدم آقای خودش است. هوش طبیعتگاردنر وقتی که نظریه هوشهای هفتگانهاش در تمام دنیا سر و صدا کرده بود، دریافت که نظریهاش یک چیزی کم دارد و آن هوشی بود که آدمهای عاشق طبیعت دارند؛ کسانی که ميتوانند طبیعت را بفهمند، در آن کار کنند و از آن لذت ببرند. پرورش: یک باغچه شخصی در گوشهای از خانه درست کنید و گیاه پرورش دهید. آخر هفتهها بروید کوهنوردی و تغییرات فصلهای مختلف را ببینید و از طبیعت عکاسی کنید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/09ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
بهاء الدين محمد بن عزالدين حسين بن عبدالصمد بن شمس الدين محمد بن حسن بن محمد بن صالح حارثي همداني عاملي جبعي (جباعي) معروف به شيخ بهائي در سال 953 ه.ق 1546 ميلادي در بعلبك متولد شد. او در جبل عامل در ناحيه شام و سوريه در روستايي به نام "جبع" يا "جباع" مي زيسته و از نژاد "حارث بن عبدالله اعور همداني" متوفي به سال 65 هجري از معاريف اسلام بوده است. بهاءالدين در كودكي به همراه پدرش به ايران آمد و پس از اتمام تحصيلات، شيخ الاسلام اصفهان شد. چون در سال 991 هجري قمري به قصد حج راه افتاد، به بسياري از سرزمينهاي اسلامي از جمله عراق، شام و مصر رفت و پس از 4 سال در حالي كه حالت درويشي يافته بود، به ايران بازگشت.وي در علوم فلسفه، منطق، هيئت و رياضيات تبحر داشت، مجموعه تأليفاتي كه از او بر جاي مانده در حدود 88 كتاب و رساله است. بهائي آثار برجسته اي به نثر و نظم پديد آورده است. اشعار فارسي بهائي عمدتاً شامل مثنويّات، غزليّات و رباعيّات است. وي در غزل به شيوه فخرالدين عراقي و حافظ، در رباعي با نظر به ابو سعيد ابوالخير و خواجه عبدالله انصاري و در مثنوي به شيوه مولوي شعر سروده است. ويژگي مشترک اشعار بهائي ميل شديد به زهد و تصوّف و عرفان است . وي با زبان ترکي , نيز آشنايي داشته است. عرفات العاشقين (تأليف 1022ـ 1024)، اولين تذکره اي است که در زمان حيات بهائي از او نام برده است. همچنين وي شاعري چيره دست و زبان داني صاحب نظر است و آثار نحوي و بديع او در ادبيات عرب جايگاه ويژه اي دارد. شيخ بهائي به مهارت در رياضي و معماري و مهندسي نيز معروف بوده و هنوز هم به همين صفت معروف است، چنانكه معماري مسجد امام اصفهان و مهندسي حصار نجف را به او نسبت مي دهند. و نيز شاخصي براي تعيين اوقات شبانه روز از روي سايه آفتاب يا به اصطلاح فني، ساعت آفتاب يا صفحه آفتابي و يا ساعت ظلي در مغرب مسجد امام (مسجد شاه سابق) در اصفهان هست كه مي گويند وي ساخته است. يكي از كارهاي شگفت كه به بهائي نسبت مي دهند، ساختمان گلخن گرمابه اي كه هنوز در اصفهان مانده و به حمام شيخ بهائي يا حمام شيخ معروف است و آن حمام در ميان مسجد جامع و هارونيه در بازار كهنه نزديك بقعه معروف به درب امام واقع است و مردم اصفهان از دير باز همواره عقيده داشته اند كه گلخن آن گرمابه را بهائي چنان ساخته كه با شمعي گرم مي شد و در زير پاتيل گلخن فضاي تهي تعبيه كرده و شمعي افروخته در ميان آن گذاشته و آن فضا را بسته بود و شمع تا مدتهاي مديد همچنان مي سوخت و آب حمام بدان وسيله گرم مي شد و خود گفته بود كه اگر روزي آن فضا را بشكافند، شمع خاموش خواهد شد و گلخن از كار مي افتد و چون پس از مدتي به تعمير گرمابه پرداختند و آن محوطه را شكافتند، فوراً شمع خاموش شد و ديگر از آن پس نتوانستند بسازند. همچنين طراحي منار جنبان اصفهان كه هم اكنون نيز پا برجاست به او نسبت داده مي شود. وي در سال 1031 ه.ق در اصفهان درگذشت و بنا بر وصيت خودش جنازه او را به مشهد بردند و در جوار مرقد مطهر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام جنب موزه آستان قدس دفن كردند. اين هم شعري مشهور از شيخ بهايي : اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه ای تیره غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه رفتم به در صومعه عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوه گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آئین تو جوید تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه بیچاره بهایی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر "خیالی" به امید کرم توست یعنی که گنه را به از این نیست بهانه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/03ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط zahra |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نگارا مخور غم مخور غم نگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟ گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاه مشق های دانشجویی اشعار و منتخبات نصایح بزرگان درد و دل |
| پیوندها |
|
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC نفیسه مطلق احمد محدث مهدی پور احمد تازه های ادبی ده نمکی دود عود شراره نبیه زرین کوثر شف گورمند پورنج يوسف عليخاني Hijabs High |
|
RSS
|