تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

فرا رسیدن تاسوعای حسینی و شهادت سقّای کربلا حضرت ابوالفضل العباس را تسلیت می گوییم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط zahra | 

  نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشه

 يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست.

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم."

اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .

در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..."

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچوقت زنجير عشق به ما ختم بشه موفق باشید

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط zahra | 
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
        
 در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.
 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط zahra | 

يک توپ بسکتبال تو دست ما تقريباً 19 دلار مي ارزه .
يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A basketball in my hands is worth about $19.
A basketball in Michael Jordan's hands is worth about $33 million.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک توپ بيس بال تو دست ما شايد 6 دلار بي ارزه .
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار مي ارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A baseball in my hands is worth about $6.
A baseball in Roger Clemens' hands is worth $4.75 million.
It depends on whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک راکت تنيس تو دست ما بدون استفاده است .
يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها مي ارزه .
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A tennis racket is useless in my hands.
A tennis racket in Andre Agassi's hands is worth millions.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک عصا تو دست ما مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .
يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A rod in my hands will keep away an angry dog..
A rod in Moses' hands will part the mighty sea.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

يک تيرکمون تو دست ما يک اسباب بازي بچگانه است .
يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده.
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

A slingshot in my hands is a kid's toy.
A slingshot in David's hand is a mighty weapon.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست ما دوتا ساندويچ ماهي ميشه.
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .
بستگي داره تو دست کي باشه .

 

Two fish and 5 loaves of bread in my hands is a couple of fish sandwiches.
Two fish and 5 loaves of bread in Jesus' hands will feed thousands.
It depends whose hands it's in.

-------------------------------------------------

همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه .

پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و نزديکانت رو به

دستان خدا بسپار چون ...

بستگي داره تو دست کي باشه .

 

As you see now , it depends whose hands it's in.
So put your concerns, your worries, your fears, your hopes, your dreams, your families and your relationships in God's hands because...
It depends whose hands it's in.
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

 

 خاندان علم و فضيلت

روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقيرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن كه كمك بيشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت مجتبى و حسين بن على (ع) و عبدالله جعفر، كه در گوشه ‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد اين چند نفر جوان كه در آنجا نشسته ‏اند برو و از آنها كمك بخواه.

وى پيش آنها رفت و اظهار مطلب كرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از ديگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: ديه‏ اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن بكلى عاجز گردد، يا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنيايد، و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد. آيا كدام يك از اينها براى تو پيش آمده است؟

گفت: اتفاقاً گرفتارى من يكى از همين سه چيز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دينار به وى داد. به پيروى از آن حضرت، حسين بن على (ع) چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دينار به وى دادند.

فقير موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مي ‏خواهم؟ اما وقتى پيش آن سه نفر رفتم يكى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دادم و آنگاه هر كدام اين مقدار به من عطا كردند.

عثمان گفت: اين خاندان، كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلت اند، نظير آنها را كى توان يافت؟

نوشته ‏اند:

«حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

 

رسول خدا صلى‏الله عليه و آله فرمود:

 هر كه ماه رمضان را دريابد و مورد مغفرت و آمرزش پروردگار قرار نگيرد و از دنيا برود، خداوند او را از رحمتش دور خواهد كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 

 ترجمه‌ی منصور بیطرف1

الکساندر سولژنیتسین برنده‌ی نوبل ادبی 1970 هفته‌ی گذشته درگذشت. یادداشت زیر جزء آخرین نوشته‌هایی است که سولژنیتسین در شوروی سابق و پیش از تبعید نوشته بود. تاریخ این یادداشت 12 فوریه سال 1974 است؛ روزی که پلیس مخفی شوروی به آپارتمان وی حمله و روز بعد از آن او را به آلمان غربی تبعید کرد. شاید توصیه‌‌های او ــ که "ماکیاولیسم" را از نزدیک تجربه کرده است ــ  برای برخی که به تازگی‌ها در اسلام هم به دنبال تعبیرهای ماکیاولی می‌گردند؛ مفید فایده باشد!

زمانی بود که ما حتی جرات پچ پچ کردن هم نداشتیم. اما حالا ما می‌نویسیم و «سامیزدات»2 می‌خوانیم. گاهی اوقات هم در اتاق دودگرفته از سیگار "انستیتو علوم" جمع می‌شویم و به صراحت از همدیگر شکایت می‌کنیم که: «ببینید آنها چه حیله‌هایی را علیه ما به کار می‌گیرند و در کجا به ما ضربه می‌زنند؟»
غرور ناخواسته‌ای از دستیابی به کهکشان‌ها داریم؛ در حالی که فقر و بدبختی هم در کشورمان داریم. رژیم‌های نامتمدن از راه دور پشتیبانی می‌کردند و در جنگ داخلی می‌دمیدند و ما بی‌محابا به بهای خودمان "مائو تسه تونگ" را تغذیه می‌کردیم و باز این ما بودیم که به جنگ علیه او فرستاده شدیم و باز هم مجبوریم که برویم. آیا راه دیگری وجود دارد؟

و باز آنها هستند که هر که را خواسته باشند به دادگاه می‌برند و افراد بی‌گناه را به سمت پناهندگی می‌فرستند. آنها همیشه هستند و باز این ما هستیم که بی‌قدرت مانده‌ایم. تقریباً همه چیز به قعر دره می‌رود. همه‌ی ما را یک مرگ معنوی جهانی در بر گرفته و مرگ فیزیکی هم به زودی شعله‌ور خواهد شد و ما و بچه‌هایمان را خواهد سوزاند. اما ما هم همانند قبل مذبوحانه لبخند می‌زنیم و بدون آنکه زبان‌مان گره بخورد زمزمه می‌کنیم.

اما آیا ما می‌توانیم مانع از آن شویم؟ آیا قدرت آن را نداریم؟
ما ناامیدانه آنچنان غیربشری شده‌ایم که برای گرفتن حداقل سهمیه غذایی‌مان دوست داریم تمام اصول، روح و تلاش‌های پیشینیان‌مان را زیر پا بگذاریم و فرصت‌های مطلوب برای آیندگان‌مان را هم از بین ببریم. آن هم به این خاطر که موجودیت شکننده‌مان آسیب نبیند. ما فاقد پایداری، غرور و اشتیاق هستیم. ما حتی از "مرگ هسته‌ای" جهانی نمی‌ترسیم، ما از یک جنگ جهانی سوم هم ترس نداریم. ما تقریباً به لاک خود فرو رفته‌ایم.
ما فقط از این می‌ترسیم که نکند از گله عقب بمانیم. به تنهایی گام بر می‌داریم و ناگهان متوجه می‌شویم که نه نان سفید داریم و نه گاز خانگی.

ما را در مراحل و روند سیاسی آموزانده‌اند، درست همان‌طور که ایده‌ی زندگی راحت را به ما خورانده‌اند، و این روند برای ما بقی زندگی‌مان هم ادامه خواهد داشت. اما شما نمی‌توانید از محیط و شرایط اجتماعی‌تان فرار کنید. زندگی روزانه وجدان را تعریف می‌کند. این زندگی با ما چه می‌کند؟ آیا ما نمی‌توانیم نسبت به آن کاری انجام دهیم؟

اما ما می‌توانیم. همه کار می‌توانیم بکنیم. فقط برای اطمینان به خودمان «دروغ» می‌گوییم. آنها را نباید برای همه چیز متهم کرد، ما متهم هستیم، فقط ما. یک چیز می‌تواند اعتراض کند آن هم یک اسباب بازی است که می‌تواند هر چیزی را که شما دوست دارید به فکر وا دارد. پوزه‌بندهایی که به دهان ما زده‌اند. هیچ کس نمی‌خواهد به ما گوش دهد و کسی از ما چیزی نمی‌پرسد. ما چگونه می‌توانیم آنها را به گوش دادن وادار کنیم؟ تغییر فکر آنها غیرممکن است.

بسیار طبیعی است که با رای دادن می‌توان آنها را از دفاترشان بیرون کرد؛ اما در کشور ما انتخاباتی برگزار نمی‌شود. مردم در غرب درباره‌ی اعتصاب و تظاهرات اعتراض آمیز همه چیز می‌دانند اما ما خیلی منکوب شده هستیم و از این لحاظ چشم انداز دهشتناکی جلوی ما متصور است، از این قبیل که چگونه می‌توان شغل را نادیده گرفت و به خیابان‌ها ریخت؟ با آنکه در قرن گذشته و در تاریخ دردناک روسیه‌مان راه‌های مرگ آوری هویدا شده، با این حال این راه‌ها برای ما نیستند و در حقیقت ما به آنها نیازی نداریم.

حالا که تبرها کارهای خودشان را انجام داده‌اند؛ آن هم در زمانی که هر بذری که پاشیده شده، جوانه‌های تازه‌ای از آن سر برآورده، ما می‌توانیم ببینیم که مردم جوان و جسوری که فکر می‌کردند کشور را از میان ترور، شورش‌های خونین و جنگ داخلی، عادلانه بیرون آورده‌اند، از راه به در شده‌اند. پدران آموزش، از شما نباید هیچ تشکری کرد. اکنون ما می‌دانیم که حاصل روش‌های غیرمعروف، نتایج غیرمعروف بوده است. بگذارید دستان‌مان را پاک کنیم، آیا ما به یک دور گردشی افتاده‌ایم؟ آیا واقعاً راهی به بیرون نیست؟ و آیا فقط یک کار برای ما باقی‌مانده و آن اینکه بدون هیچ‌گونه کنشی، منتظر بمانیم تا شاید چیزی خود به خود رخ دهد؟

اما تا زمانی که ما روزانه «دروغ» را تایید می‌کنیم، می‌ستاییم و آن را تقویت می‌کنیم و خودمان را از آن خلاص نمی‌کنیم، هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. زمانی که خشونت خودش را به زور وارد زندگی صلح آمیز می‌کند، صورتش را با اعتماد به نفس برافروخته نگه می‌دارد، گویی که پرچمی را برافراشته و فریاد می‌زند «من خشونت هستم. فرار کنید و تا داغونتان نکرده‌ام راهی برای من باز کنید.»

اما واقعیت آن است که خشونت به سرعت قدیمی می‌شود و اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد و برای آنکه چهره‌ی خود را قابل احترام نگه دارد «دروغ» را به عنوان متحدش احضار می‌کند و این کار را به این خاطر می‌کند که خشونت نمی‌تواند پنجه‌ی سنگینش را نه هر روز و نه روی هر شانه‌ای نگه دارد. خشونت از ما فقط اطاعت می‌خواهد و مشارکت روزانه‌اش هم در دروغ است؛ تمام وفاداری در این دروغ است.

ساده ترین و قابل دسترس‌ترین کلید برای آزادی در این نکته قرار دارد، در عدم مشارکت شخصی در دروغ. دروغ، ولو اینکه هر چیزی را پنهان کند، ولو هر چیزی را در آغوش بگیرد، نباید با کمک من باشد. این کار در دایره‌ی تصوراتی که به خاطر بی‌کنشی ما ایجاد شده رخنه‌ای را باز می‌کند. این ساده‌ترین کار برای ما و مخرب‌ترین چیز برای دروغ است؛ زیرا مردم به راحتی با انکار دروغ، زندگی آن را کوتاه می‌کنند. درست مثل یک عفونت. عفونت فقط در یک ارگانیسم زنده می‌تواند وجود داشته باشد.

ما خودمان را تشویق نمی‌کنیم. ما به اندازه‌ی کافی بالغ نشده‌ایم که به خیابان‌ها بریزیم و حقیقت را با صدای بلند فریاد بکشیم یا آنچه را که فکر می‌کنیم با صدای بلند بیان کنیم. این کار لزومی ندارد و در ضمن خطرناک است. اما می‌توانیم آنچه را که باور نداریم بیان هم نکنیم.

این مسیر ماست. ساده‌ترین و قابل دست یافته‌ترین مسیر که تقریباً ترس و زبونی موروثی را که به خوبی ریشه دوانده به حساب آورده است. و البته گفتن این هم خطرناک است که این ساده‌تر از نافرمانی مدنی است که گاندی به حمایت از آن برخاسته بود.

مسیر ما ترغیب به سمت قانقاریا نیست. اگر ما استخوان‌های مرده و پوسته‌های ایدئولوژی را به یکدیگر نچسبانیم، اگر ما الیاف‌های پوسیده را رفو نکنیم، آن موقع متعجب خواهیم شد که دروغ چگونه به سرعت و ناامیدانه محو می‌شود و اینکه خواهیم دید چگونه جلوی دنیا عریان و واقعاً عریان خواهد شد.

بنابراین بگذارید در حالت بی‌اعتمادی‌مان هر کدام از ما یک حق انتخاب داشته باشیم؛ اینکه آگاهانه در خدمت دروغ باشیم و خانواده را با آن تغذیه کنیم و بچه‌هایمان را در فضای دروغ بپرورانیم که البته این احساس ما نیست، یا آنکه دروغ را کنار بگذاریم و یک انسان صادق و ارزشمندی باشیم که احترام بچه‌ها و افراد هم‌زمانه‌ی خود را بر انگیزانیم.

و از آن روز به بعد این انسان؛

- به هیچ وجه جمله‌ای را که بر خلاف دیدگاه‌هایش باشد نخواهد نوشت یا امضا نخواهد کرد.
- این نوع جملات را نه در مکالمه‌ی خصوصی و نه در حضور مردم چه به نفع خودش باشد و چه در جهت ارتقای دیگری کامل نخواهد کرد. حال می‌خواهد در نقش معلم باشد یا آموزش‌دهنده.
- اگر کاملاً به ایده‌ای معتقد نیست، هیچ متنی را چه شفاهی و چه کتبی برای آنکه خوشایند کسی باشد تا به ازای آن خودش را بالا ببرد یا کارش را پیشرفت دهد، نقل نخواهد کرد.
- در تظاهرات یا نشستی که مخالف میل و خواسته‌اش باشد شرکت نمی‌کند و نیز پوستر یا شعاری را که کاملاً قبول ندارد؛ در دست نمی‌گیرد.
- به اهدافی که از آنها هواداری نمی‌کند، رای نمی‌دهد، همچنین محرمانه یا آزادانه به شخصی که وی را نالایق می‌داند یا در توانایی‌هایش شک دارد، رای نمی‌دهد.
- همچنین به خودش این اجازه را نمی‌دهد در نشست‌هایی که انتظار می‌رود بحثی را به زور تحمیل می‌کنند یا موضوع را منحرف می‌کنند؛ شرکت کند.
- اگر در نشست یا سخنرانی یا در نقد نمایش فیلمی بشنود که سخنران دروغ می‌گوید؛ سریعاً به آن اعتراض می‌کند.
- مجله یا روزنامه‌ای را که در آن اطلاعات منحرف شده یا حقایق اولیه پنهان شده نمی‌خرد یا مشترک نمی‌شود.

البته ما تمام شکل‌های ممکن و لازم انحرافی از دروغ را فهرست نکردیم. اما شخصی که خودش را از دروغگویی پاک کرده به سادگی آن را با نگاه پاکش تشخیص می‌دهد. هر چند پیامد این کار در وهله‌ی اول برای همه یکسان نخواهد بود. بعضی‌ها در مرحله‌ی اول کارشان را از دست می‌دهند. برای جوانانی که می‌خواهند با حقیقت زندگی کنند؛ زندگی آنها در شروع خیلی غامض و پیچیده خواهد شد، زیرا حافظه آنها با دروغ پر شده و لازم است انتخاب کنند.

اما برای افرادی که می خواهند صادق باشند، تبصره‌ای وجود ندارد. لااقل هر کدام از ما روزی با یکی از انتخاب‌های بالا حتی در امنیتی‌ترین علوم فنی مواجه شده‌ایم. یک کدام، یا راست یا دروغ؛ یا پیش به سوی استقلال معنوی یا پیش به سوی تسلط معنوی.

و اما برای آنهایی که حتی برای دفاع از روح خود به اندازه‌ی کافی تشویق نشده‌اند، نگذارید از منظر «پیشرفتی» که دارند خودخواه شوند یا آنکه نگذارید از اینکه عضو هیات علمی یا یک هنرمند مردمی، یا یک فرد متواضع هستند به خود ببالند، یا در کل نگذارید به خود بگوید: "من عضوی از گله هستم و زبون. برای من تا زمانی که می‌خورم و می‌پوشم هیچ چیز فرق نمی‌کند."

برای ما طی این مسیر که معتدل‌ترین مسیر مقاومت است؛ آسان نخواهد بود. اما خیلی آسان‌تر از اعتصاب غذا یا شورش است؛ شعله‌های آن بدن شما را نخواهد گرفت، چشمان تان از گرما نخواهد سوخت و نان برشته و آب تمیز همیشه در دسترس شما و خانواده‌تان خواهد بود. چکسلواکی‌ها را ببینید. این ملت بزرگ اروپا را که ما آنها را خُرد و ذلیل کردیم؛ آیا آنها به ما نشان ندادند که یک سینه‌ی شکسته اگر درونش یک قلب ارزشمند باشد، می‌تواند حتی علیه تانک‌ها مقاومت کند؟

شاید شما بگویید که این امر آسان نیست. اما این کار از آسان‌ترین راه‌های احتمالی است. شاید این کار برای یک جسم انتخاب آسانی نباشد؛ اما قطعاً برای یک روح آسان‌ترین انتخاب خواهد بود. نه، این مسیر راحت و آسانی نیست اما تقریباً هستند مردمانی که طی سال‌ها این نکات را گرفته‌اند و با حقیقت زندگی کرده‌اند. بنابراین شما اولین نفراتی نخواهید بود که این مسیر را طی می‌کنید، بلکه به آنهایی که تقریباً این مسیر را طی کرده‌اند، ملحق می‌شوید.

این مسیر اگر با تلاش‌های مضاعف و یا نزدیک به یکدیگر طی شود؛ برای همه ما آسانتر و کوتاه‌تر خواهد شد. اگر هزاران نفر بشویم آنها نمی‌توانند با ما کاری کنند. اگر ده‌ها هزار نفر شویم آن موقع ما کشورمان را به رسمیت نشناخته‌ایم. اگر بترسیم در این صورت نباید از کسی که ما را خفه می‌کند، شکایتی داشته باشیم. چون ما خودمان مسوول این کار هستیم. پس بگذارید بیشتر خم شویم و بلندتر گریه کنیم و در این صورت شاید زیست‌شناسان بتوانند آن روز را که دیگر خواندن افکارمان را که دیگر ب‌ ارزش و ناامیدانه شده است؛ نزدیک‌تر کنند.

و اگر پاهای ما در برداشتن این گام یخ بزند، در آن صورت ما آنقدر بی‌ارزش و ناامید شده‌ایم که سزاوار این اهانت پوشکین شویم: «چرا باید به گله‌های گاو آزادی را هدیه کرد؟ آنها نسل به نسل یوغ و شلاق را به ارث برده‌اند.»

پی نوشت: .........................................
1. روزنامه اعتماد
2. سامیزدات، دست نوشته های ادبی بود که در شوروی سابق حق چاپ نداشتند اما به صورت کپی منتشر و توزیع می شد.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 
 
        
                                       نگاه 
 
 
  
 
تنها يك نگاه هوشيارِ
 
مى تواند
 
 تو را از وراى
 
 لباس مبدل اصالت
 
و
 
 ثروت
 
 تشخيص دهد.

 


هنرى فيلدينگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 

پیامبر اكرم (صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله):

شَعْبانُ شَهْري، وَرَمَضانُ شَهْرُ اللهِ؛ فَمَنْ صامَ شَهْري،

 كُنْتُ لَهُ شَفیعاً یَوْمَ الْقیامَهِ.

شعبان ماه من و رمضان ماه خداوند است؛

 هر كه ماه مرا روزه بدارد در روز قیامت شفیع او خواهم بود.

 

shban

 is my month and Ramadan, God's month; therefore, if one goes on a fast in my month

I will intercede on his/her behalf on Judgment Day

بحار الأنوار، ج 97، ص 83
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 

 

       «براي از بين بردن حقي لازم نيست

                 خوب به آن حمله کني،

           کافيست که بد از آن دفاع کني!»

 

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط zahra | 

در زندگی امروز کلمات و رفتار ما در بیشتر موارد گیج کننده اند و هنگام برقراری ارتباط با دیگران اوضاع را پیچیده و سخت می کنند.  حد و حدود در بسیاری از حرف ها و روابط خود را به درستی نمی شناسیم  نمی دانیم که قصد گفتن چه چیزی را داریم و طرف مقابل نیز از بیان  خود چه منظوری را دنبال می کند. آنجایی که باید به کلام در آییم سکوت می کنیم و آنجا که نیاز به سخن گفتن ِنیست کلام آغاز می کنیم . در این پی نوشته کوتاه گفتاری از اوشو ملاحظه می کنید که هفت راه کار کوتاه برای شفافیت در بیان را ارائه کرده است.

فقط چیزی را بگویید که از آن اطلاع دارید.

اگر بخواهید واقعیت را بگویید، باید بگویم که تقریبا حرفی باقی نمی ماند که بزنید!

می توان گفت نود و نه درصد از آن چه که می گویید غیر واقعی است.

البته فکر نکنید اگر دهانتان را بسته نگه دارید کار بزرگی کردید چون این فقط یک سکوت ظاهری است. ذهنتان در پنهان مشغول نشخوار کردن حرف است!

سکوت واقعی وقتی شروع می شود که حرف های واقعی بزنید. فقط درباره چیزی حرف بزنید که می دانید درست است درغیر این صورت بهتر است ساکت بمانید.

آبا این تصمیم دیگر چه چیزی برای گفتن باقی می ماند؟ خیلی کم. 

این جاست که آرام آرام، با کمترین تلاش، سکوت به سراغتان می آید.

وقتی حرف زیادی برای  گفتن نداشته باشید آن وقت ساکت می مانید و یاد می گیرید که حرف دیگران را بشنوید. بعد از مدتی کم کم مکالمات درونی هم متوقف می شود. علت اصلی مکالمات درونی میل به بیان حرف های غیر واقعی در بیرون است. گوش دادن یک هنر است که لازم است آن را یاد بگیریم.

 به یاد داشته باشید، لبخندتان واقعی باشد.

به چند مدل دروغ می گویید؟

یکی از راه های دورغ گفتن لبخندهای غیر واقعی است. در واقع شما هیچ حسی از خنده و شادی در درونتان حس نمی کنید و در بیرون لبخند می زنید. خوب، این یک دورغ است. این دروغ نوعی بی مهری با لب هایتان است. اگر این کار را ادامه دهید آن وقت روزی می رسد که مزه یک لبخند واقعی را از یاد می برید. لبخند زدنتان برای این است که می خواهید مردم از شما راضی باشند یا بچه خوبی باشید. اما اگر به جایی برسید که لبخندتان هم دروغین باشد، آن وقت به چه چیز شما می شود اعتماد کرد؟

 خود را از شر کلمات دورغین رها کنید.

به چند میلیون شکل حرف های بی ربط می زنید و بعد گرفتار می شوید؟

به کسی می گویید که دوستت دارم یا چقدر زیبا شده ای یا فلان کار را برایت انجام می دهم و بعد برای خودتان دردسر، مسوولیت و توقع درست می کنید؟ چرا؟ چون شما چیزی را گفتید که منظورتان و احساس واقعی تان نبوده است.

 در لحظه حرف بزنید.

سعی کنید گاهی در بیان خودتان از این عبارت استفاده کنید: منظورم در  این  لحظه .................است.

کسی چه می داند لحظه بعد چه اتفاقی می افتد؟

چه طورمی شود برای لحظات و ساعت های آینده حرف زد؟

حالت های روحی و احساسی شما مرتب درحال تغییرند.

قول های بی خودی ندهید.

بسیاری از قول های شما بی خودی است. در واقع با این قول ها که ممکن است به سادگی با تغییر حال و احساستان به هم بخورد برای خودتان دردسر درست می کنید و در طرف مقابل توقع بی جا به وجود می آورید. موقع قول دادن دقت کنید. خیلی وقت ها فقط به خاطر قولی که دادید در روابط خود نقش بازی می کنید تا نشان بدهید سر قرارتان هستید. خیلی وقت ها در روابط عاطفی یا کاری با پایبندی ظاهری به قولی عبث، فقط از هم انتقام می گیریم. خیلی وقت ها دوست داریم تا یار و شریک کار یا زندگی مان برای  مدتی هم که شده از جلوی چشممان دور شود تا برای مدت کوتاهی هم که شده یاد قول احمقانه ای که دادیم نیفتیم!

 منظورتان را با صراحت بیان  کنید.

هیچ کسی نمی تواند شما را به گفتن حرف های بی خودی مجبور کند. بنابر این اگر چیزی را نمی فهمید یا گیج شدید بهتر است ادای آدم هایی که همه چیز را می فهمند در نیاورید و با صراحت بگویید که نمی فهمید یا از شخص بپرسید که منظورش دقیقا چه چیزی است.

 شفاف باشید

آن چه مسلم است با گفتن حقیقت مقداری دچار دردسر و ناراحتی می شوید ولی تا بیرون آمدن از این وضع و تا وقتی مردم بفهمند شما چطور شخصی هستید قدری عذاب کشیدن لازم است. اگر این دستورات را برای مدتی به کار ببرید خواهید دید که به بلوغ درونی می رسید. با این دستورات به نوعی از صراحت دست پیدا می کنید که باعث رشد و تعالی در زندگی تان می شود. اگر هنگام عصبانیت با تمام وجود عصبانی باشید مطمئن باشید قادر خواهید بود با تمام وجودتان هم ببخشید. وقتی نمی خواهید چیزی را به کسی بدهید به سادگی بگویید نه من نمی خواهم  این  را بدهم و سعی هم نکنید با دلیل آوردن خودتان را خوب نشان بدهید. یادتان باشد هر وقت جلوی رشد این الگوهای مخرب را بگیرید برای سلامت خودتان کاری انجام دادید.

 

اوشو: کتاب نظم پنهان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 

دعاى امام سجّاد علیه السلام در ایام رجب


اول آنكه در تمام ایّام ماه رجب
بخواند این دعا را كه روایت شده حضرت امام زین العابدین علیه السلام درحجر در غُرّه رجب خواند:
 یا مَنْ یَمْلِكُ حَواَّئِجَ السّاَّئِلینَ
اى كه مالك حاجات خواستارانى
ویَعْلَمُ ضَمیرَ الصّامِتینَ لِكُلِّ مَسْئَلَةٍ مِنْكَ سَمْعٌ حاضِرٌ وَجَوابٌ
و اى كه نهاد خاموشان دانى براى هر خواسته اى از جانب تو گوشى شنوا و پاسخى آماده است
عَتیدٌ اَللّهُمَّ وَمَواعیدُكَ الصّادِقَةُ واَیادیكَ الفاضِلَةُ ورَحْمَتُكَ
خدایا به حق وعده هاى راستت و نعمتهاى بسیار و رحمت
الواسِعَةُ فَاَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ واَنْ تَقْضِىَ
وسیعت از تو خواهم كه درود فرستى بر محمد و آل محمد و
حَوائِجى لِلدُّنْیا وَالاْخِرَةِ اِنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ قَدیرٌ
حوائج دنیا و آخرتم را برآورى كه براستى تو بر هرچیز توانایی
 
دعاى حضرت صادق علیه السلام در ایام رجب
دوّم بخواند این دعا راكه حضرت صادق علیه السلام در هر روز ماه رجب مى خواندند
خابَ الوافِدُونَ عَلى غَیْرِكَ
نومید شدند آنان كه بر دیگرى
وَخَسِرَ المُتَعَرِّضُونَ اِلاّ لَكَ وَضاعَ المُلِمُّونَ اِلاّ بِكَ وَاَجْدَبَ
جز تو وارد شدند و زیانكار شدند كسانى كه به غیر از تو رو كردند و تباه گشتند آنانكه جز به درگاه تو فرود آمدند
الْمُنْتَجِعُونَ اِلاّ مَنِ انْتَجَعَ فَضْلَكَ بابُكَ مَفْتُوحٌ لِلرّاغِبینَ وَخَیْرُكَ
و گرفتار قحطى شدند كسانى كه جز از فضل تو پوییدند در خانه ات به روى مشتاقان باز و خیر و نیكیت
مَبْذُولٌ لِلطّالِبینَ وَفَضْلُكَ مُباحٌ لِلسّاَّئِلینَ وَنَیْلُكَ مُتاحٌ لِلا مِلینَ
به خواستاران عطا شده و فضل و بخششت براى خواهندگان مباح و آزاد است عطایت براى آرزومندان مهیاست
وَرِزْقُكَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصاكَ وَحِلْمُكَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ ناواكَ عادَتُكَ
و روزیت حتى براى كسانى كه نافرمانیت كنند گسترده است و بردباریت حتى در مورد آنكه به دشمنیت
الاِْحْسانُ اِلَى الْمُسیئینَ وَسَبیلُكَ الاِبْقاَّءُ عَلَى الْمُعْتَدینَ اَللّهُمَّ
برخاسته شامل است شیوه ات نیكى به بدكارانست و راه و رسمت زندگى دادن به سركشان است خدایا
فَاهْدِنى هُدَى الْمُهْتَدینَ وَارْزُقْنىِ اجْتِهادَ الْمُجْتَهِدینَ
پس مرا به راه راه یافتگان رهبرى كن و كوشش كوشایانرا روزیم كن
وَلاتَجْعَلْنى مِنَالْغافِلینَ الْمُبْعَدینَ واغْفِرْلى یَوْمَالدّینِ
            و قرارم مده از بى خبران دور شده از دربارت و در روز جزا گناهم بیامرز
 
دعاى امام صادق علیه السلام در ایام رجب
سوّم شیخ در مصباح فرموده مُعَلَّى بن خُنَیْس از حضرت صادق علیه السلام روایت كرده كه فرمود بخوان درماه رجب
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ صَبْرَ الشّاكِرینَ لَكَ وَعَمَلَ الْخائِفینَ مِنْكَ وَیَقینَ
خدایا از تو خواهم شكیبایى سپاسگزارانت را و كردار ترسانندگانت را و یقین
الْعابِدینَ لَكَ اَللّهُمَّ اَنْتَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ وَاَنَا عَبْدُكَ الْباَّئِسُ الْفَقیرُ
پرستندگانت را خدایا تو والا و بزرگى و من بنده مستمند بى نواى توام
اَنْتَ الْغَنِىُّ الْحَمیدُ وَاَنَا الْعَبْدُ الذَّلیلُ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ
تویى بى نیاز ستوده و منم بنده خوار درگاه خدایا درود فرست بر محمد و آلش
وَاْمْنُنْ بِغِناكَ عَلى فَقْرى وَبِحِلْمِكَ عَلى جَهْلى وَبِقُوَّتِكَ عَلى
و منت نِه بوسیله توانگریت بر فقر و نداریم و به بردباریت بر نادانیم و به نیرویت بر
ضَعْفى یا قَوِىُّ یا عَزیزُ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الاْوصیاَّءِ
ناتوانیم اى نیرومند و اى با عزت خدایا درود فرست بر محمد و آل او آن اوصیاء
الْمَرْضیِّینَ وَاكْفِنى ما اَهَمَّنى مِنْ اَمْرِ الدُّنْیا وَالا خِرَةِ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ
پسندیده و كفایت كن آنچه از كار دنیا و آخرتم كه مرا به اندوه انداخته اى مهربانترین  مهربانان
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط zahra | 

کشاورز فقیر اسکاتلندی بنام  فلمینگ يك روز، در حالي كه به دنبال

 

 امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست

 

 كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق

 

 دوید...

 

پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد

 

و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.

 

فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...

 

روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.

 

مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ

 

 نجاتش داده بود.

 

 اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات

 دادی".

 

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".

 

در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.

 

اشراف زاده پرسید:  پسر شماست؟

 

كشاورز با افتخار جواب داد:بله

 

با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل

 

 كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او

 

 افتخار خواهي كرد...

 

پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ

 

 التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان

 

سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...

 

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.

 

چه چيزي نجاتش داد؟  پنسيلين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 
در زمان هاي قديم پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند،خودش را جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان ونديمان ثروتمند شاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند ،بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهر بي نظمي است .
حاكم اين شهر چه مرد بي عرضه ايست و...
با وجود اين هيچ كس اين تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه وسبزيجات بود ،نزديك سنگ شد بارش را زمين گذاشت و با هر زحمتي سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري زد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه وسط جاده و زير تخته سنگ قرار دارد كيسه را باز كرد و ديد سكه طلا و يك يادداشت داخل آن مي باشد پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد .
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 

 شخصی  از امام حسین (َع ََ) پرسید:

فاصله میان ایمان و یقین چقدر است؟

 قفرمودند : چهار انگشت 

گفت : چگونه ؟

فرمودند : ایمان آن است که می شنویم و

 یقین آن است که آن را می بینیم و

 فاصله بین گوش و چشم چهار انگشت است.

پرسید: میان آسمان و زمین چقدر است؟

فرمودند: یک دعای مستجاب.

پرسید : میان مشرق و مغرب چقدر است؟

فرمودند: به اندازه سیر یک روز آفتاب.

پرسید: عزت آدمی در چیست؟

فرمودند: بی نیازیش از مردم.

پرسید: زشت ترین چیزها چیست؟

فرمودند: در پیران هرزگی و بی عاری است،

 در قدرتمندان، درنده خویی،

 در شریفان، دروغ گویی ،

در ثروتمندان ،بخل ،

 در عالمان ، حرص

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط zahra | 

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می ‏خواهد تورا قاضى القضات کشور نمایم تا همان طور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلکه احقاق حق مردم بشود.                                       

شیخ بهایى گفت:

قربان من یک هفته مهلت می ‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى که پیش آمد خواهد کرد چنان چه باز هم اراده ملوکانه بر این نظر باقى باشد دست به کار شوم والا به همان کار فرهنگ بپردازم.

شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت وعصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال ره گذرى که از آن جا می ‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى کرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت: اى بنده خدا من می ‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع می ‏کند تو این جا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر وبه اهالی منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.

مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فورا به پشت دیوارى رفت و از آن جا به کوچه گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت:

امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگویید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه می ‏روم پیش شاه و قصدى دارم که بعدا معلوم می ‏شود.

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل کرد عرض کرد:

قبله گاها می ‏خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آن ها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند.

شاه عباس با تعجب پرسید، ماجرا چیست ؟ 

شیخ بهایى گفت:

من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده که همه کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!

به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت ‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بر هر کس بسته شد، لذا از طرف رییس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند، هر کدام به ترتیب گفتند:

اولی گفت، به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!

دیگرى گفت، خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.

سومى گفت، به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا تضرع می نمود.

چهارمى ‏گفت، خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه‏اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود.

به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آن ها گوش می کرد. عاقبت شاه آن ها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:

بروید و اصولا مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می ‏شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!

وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجددا به حضور شاه رسید و گفت:

قبله عالم، عقل و شعور مردم را دیدید ؟

شاه گفت، آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟

شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.

شاه گفت، بله ولى چطور؟ 

شیخ گفت، من چگونه می ‏توانم قاضى القضات شوم با علم به این که مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می ‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان می آید و بر من حرفى نیست!

شاه عباس گفت، چون مقام علمى تو را به دیده احترام نگاه کرده و می ‏کنم. لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.

از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید که همه کس آنان را مورد تکریم و تعظیم قرار می ‏داد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط zahra | 

ملاصدرا  می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و  بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوهای تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

نا امیدان را امید می شود

گم گشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را .......

به شرط اعتقاد ؛

به شرط پاکی دل ؛

به شرط طهارت روح ؛

به شر ط پرهیز از معامله با ابلیس

بشوئید قلب هایتان را  از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از  هر گفتار نا پاک

و دستهایتان را از هر آلودگی بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها؛ ناراستی ها؛ نا مردمی ها ...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای از خوراک و تکه ای  نان می نشیند

در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز  می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط zahra | 
انسان
 
به گفتارش
 
 سنجیده
 
 و به رفتارش
 
ارزیابی
 
 می شود.
 
 
 
امیرالمؤمنین علی (ع)
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط zahra | 

پسرک پدربزرگش را تماشا می کرد که نامه ای می نوشت ، بالاخره پرسید:

ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ دربار من می نویسید؟

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ، لبخند زد و به نوه اش گفت :

" درست است، درباره ی تو می نویسم. اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی "

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

" بستگی دارد چطور به  آن نگاه کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.

" خاصیت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست ؛ او همیشه باید  تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

خاصیت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که بایدرنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

خاصیت سوم: مدا د همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .                                    

خاصیت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام ، پنجمین خاصیت مداد:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هرکاری در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هرکاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.

کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط zahra | 

لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد .

 حتي لازم نيست منتظر شويد ،

فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد.

 جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد

 تا نقاب از چهره‌اش برداريد

 انتخاب ديگري ندارد؛

 مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد.

 فرانتس كافكا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط zahra | 

لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگي شد:

مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير مي کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.

روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي, گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداري کرد.

وقتي کارش تمام شد گدا, که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد, و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟!

گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم.

موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روً يايي داشتم, هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم

  مي توان گفت: نيکي و بدي دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند  ".

پائولو کوئيلو

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 4:13 قبل از ظهر  توسط zahra | 
http://www.petsworld.co.uk/images/zebra-finch.jpg
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط zahra | 
مردی آمد خدمت رسول‌خدا (ص) و عرض کرد:

یا رسول‌الله! من به جز در ماه مبارک رمضان، روز دیگری را روزه نمی‌گیرم. و به جز نمازهای پنج‌گانه روزانه، نماز دیگری نمی‌خوانم. و صدقه و حجی برایم نیست و علاوه بر واجبات، عمل مستحبی انجام نمی‌دهم، حالا بفرمایید حال من بعد ازمردن چگونه است؟

پیامبر خدا (ص) فرمود:

تو با من در بهشتی به شرط اینکه:

زبان خود را از دو چیز نگه داری: 1- دروغ؛ 2- غیبت.

دل خود را از دو چیز نگه داری: 1- کینه؛ 2- حسد.

و از دو چیز دیگر هم چشم بپوشی: 1- حرام؛ 2- اذیت کردن مسلمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط zahra | 
بلوهر گفت : شنیده ام که مردی را فیل مستی در قفا بود و او می گریخت و فیل هم از پی او می شتافت تا به او رسد .

 آن مرد مضطر شد و خود را به چاهی افکند

و دو شاخه در کنار آن چاه روئیده بود

 و به آنها آویخت و پاهای او بر سر ماری چند واقع شد که در میان آن چاه سر برآورده بودند و چون به آن دو شاخه نظر کرد دید

 دو موش بزرگ به کندن ریشه های آن دو شاخه مشغولند ، یکی سفید و دیگری سیاه

و چون به زیر پای خود نظر کرد دید که چهار افعی از سوراخهای خود سر بیرون کرده اند

 و چون به قعر چاه نظر افکند دید اژدهایی دهان گشوده است که چون به قعر چاه درافتد او را فرو بلعد.

در رکن حال آن مرد سر برآورد و دید بر سر آن دو شاخه اندکی عسل وجود دارد و به لیسیدن آن عسل مشغول شد و لذت شیرینی آن او را از مارها غافل ساخت که کی او را می گزند و از فکر کردن در امر آن اژدها بازداشت که چه زمان او را می بلعد.   

 اما آن چاه دنیاست که از بلاها و آفتها و مصیبتها آکنده است

و آن دو شاخه عمر آدمی است

 و آن دو موش، شب و روزند که او را به سوی مرگ می کشانند

 و آن چهار افعی اخلاط اربعه اند که چه زمانی از آنها به هیجان می آید و آن اژدها مرگ است که منتظر است و پیوسته در طلب آدمی است

 و آن عسل که او را فریفته و از همه چیز غافل کرده بود لذتها و خواهشها و نعمتها و عیشهای دنیاست از خوردنی و آشامیدنی و بوئیدنی و لمس کردنی و شنیدنی و دیدنی.                    

از کتاب کمال الدین و تمام النعمه  - شیخ صدوق (ره)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

امام رضا (عليه‌‌ السلام):


فصل بهار روح زمانهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط zahra | 
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت.
 وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی.
 برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی.
مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی،
چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط zahra | 
برترين خصلتها از نظر امام حسن عسگری (ع )

خَصْلَتانِ لَیْسَ فَوقَهُما شَئٌ

الإیمانُ بِاللّهِ وَنَفْعُ الإخْوانِ.
دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط zahra | 

زندگي پل است از آن عبوركنيد ولي روي آن چيزي بنا نكنيد. بودا

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟" آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم..."

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است."

پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟؟؟"

نخست وزیر جواب داد: "اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!"

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: "قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد" سکه را از آن خود کنند!!! این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند!!!

 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 

 

وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم وبه قضاوت درباره دیگران بنشینیم.

ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم

و تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر دخالت کنیم .

 ماهاتما گاندی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط zahra | 

از بزرگمهر پرسيدند كه چه چيز است كه اگر خداي تعالي به بنده  دهد، هیچ چیز بهتر از آن نباشد.                                                                                                                           

 گفت:  خرد طبیعی

 گفتند:اگر نباشد.

گفت: ادبي كه آموخته باشد و در تعلم آن رنج برده

 گفتند:اگر نباشد.

گفت:خوي خوش كه با مردمان به خوشي و مواسات رفتار كند

و دشمن را به وسيلهء آن نگاه دارد.

گفتند:اگر نباشد.

گفت:خاموشي كه پوشندهء عيبهاست.

گفتند:اگر نباشد.

گفت:مرگ، كه او را از زمين بردارد.

 زيرا هر كس كه به اين خصلت هاي پسنديده و اخلاق نيكو آراسته نباشد

 براي او مرگ بهتر از زندگي است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط zahra | 

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »

پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»

پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 

 رسول خدا(ص) فرمود: روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است

 و آن روزى است كه خداوند بزرگ دستور داد;

آن روز برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پرچمدار (و فرمانده) امتم منصوب كنم،

 تا بعد از من مردم توسط او هدايت‏شوند،

 و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را تكميل و نعمت را بر امت من تمام كرد

و اسلام را به عنوان دين براى آنان پسنديد.

عيد عاشقان مبارك باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط zahra | 
امام جواد (ع)
       
الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِكُلِّ غالٍ و سُلَّمٌ إلى كُلِّ عالٍ
اعتماد به خدا بهاى هر چيز گران بها است ، و نردبانى به سوى هر بلندايى
                                   
بحار الأنوار ، ج 75 ، ص 364
                             
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

 

 لاابالي چه کند دفتر دانايي را
طاقت وعظ نباشد سر سودايي را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکيبايي را
ديده را فايده آنست که دلبر بيند
ور نبيند چه بود فايده بينايي را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
يا غم دوست خورد يا غم رسوايي را
همه دانند که من سبزه خطي دارم دوست
نه چو ديگر حيوان سبزه صحرايي را
من همان روز دل و صبر به يغما دادم
که مقيد شدم آن دلبر يغمايي را
سرو بگذارکه قدي و قيامي دارد
گو ببين آمدن و رفتن رعنايي را
گر براني نرود ور برود باز آيد
ناگزير است مگس دکه حلوايي را
بر حديث من و حسن تو نيفزايد کس
حد همينست سخنداني و زيبايي را
سعديا! نوبتي امشب دهل صبح نکوفت
يا مگر روز نباشد شب تنهايي را

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

محرمان عشق، خود دانند که عشق چه حالتست؛ اما نامردمان و مخنثان را از عشق جز ملالتی و ملامتی نباشد. خامت عشق، خود هر کسی را ندهند، و هر کسی خود لایق عشق نباشد، و هر که لایق عشق نباشد خدای را نشاید؛ و هر که عشق را نشاید، خدای را نشاید. عشق با عاشق توان گفت و قدر عشق خود عاشق داند. فارغ از عشق جز افسانه نداند، و او را نام و عشق و دعوی عشق خود حرام باشد:

 

آن راه که من آمدم کدامست ای جان

تا باز روم که کار خامست ای جان

در هر نفسی هزار دامست ای جان

نامردان را عشق حرامست ای جان

 

"علیکم بدین العاجز" سخت خوب گفت که ای عاجز که تو سر و طاقت عشق نداری، ابلهی اختیار کن که  "اکثر اهل الجنة البله و للمجالسه قوم آخرون" هر که بهشت جوید، او را ابله می خوانند. جهانی طالب بهشت شده اند، و یکی طالب عشق نیامده! از بهر آنکه بهشت، نصیب نفس و دل باشد و عشق، نصیب جان و حقیقت. هزار کس طالب مهره باشند و یکی طالب در و جوهر نباشد، آنکس که بمجاز قدم در عشق نهد، چون بمیانهء عشق رسد گوید که من می دانستم که قدم در نمی باید نهادن، لاجرم بباید کشیدن. بزور کراهیت خود را در راه عشق آورده باشد. اما عشق را نشاید؛ و آن کس که طاقت بار کشیدن عشق ندارد گوید :

 

با دل گفتم که ای دل زرق فروش

کم گرد بگرد عشق با عشق مکوش

نشنید نصیحت و بمن بر زد دوش

تا لاجرمش زمانه می مالد گوش

 

  تمهیدات ــ عین القضاة                                                                             

برگرفته از وب  http://azmarg.blogfa.com/post-183.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 
الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.
 
الهی! اگر بردار کنی، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.
 
 الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
 
 الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.
 
 کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.
 
 الهی! حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟
 
 الهی! همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
 
 الهی!
فاسقان زشتند،
زاهدان مزدور بهشتند،
 
ای منعم و توّاب و ای آفریننده ی خلقان از آتش و آب،
 
فریادرس از ذلّ حجاب و فتنه ی اسباب شوریده و دل خراب.بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم، اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم.در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.
   
   
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط zahra | 
روزی ابوعلی سینا در مجلس وعظ ابوسعید ابوالخیر شرکت کرد. ابوسعید در باره ضرورت عمل و آٍثار طاعت و معصیت سخن می گفت: بو علی رباعی زیر را به عنوان اینکه ما تکیه بر رحمت حق داریم نه بر عمل خویشتن انشا کرد:


مائیم به عفو تو لاکرده
وز طاعت و معصیت تبرا کرده


آنجا که عنایت تو باشد،

باشد


ناکرده چو کرده،

کرده چون ناکرده


ابوسعید ابوالخیر فی الفور گفت:


ای نیک نکرده و بدیها کرده
وانگه به خلاص خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکیه

که هرگز نبود


ناکرده چو کرده،

کرده چو ناکرده


از کتاب حکایتها و هدایتها اثر استاد شهید مطهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط zahra | 

مردي با اسب و سگش در جادهاي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه هايی فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.

گاهي مدتها طول مي كشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

 پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند.

در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد و در وسط آن چشمه هايی بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

 دروازه بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

 «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم.»

دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه اند.

 نگهبان: واقعأ متأسفم،  ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

 مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

 از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

 پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند.  راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

 مرد با سرش جواب داد.

-         ما خيلي تشنه ايم.، من، اسبم و سگم.

-          مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمه اي است. هرقدر كه مي خواهيد بنوشيد.

-         مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرو نشاندند.

-          مسافر از مرد تشكر كرد.

-          مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي توانيد برگرديد.

-          مسافر پرسيد: فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟

اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

-         آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

 مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!

كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند.

 چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي مانند...

 

بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.

به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

و جواب او مرا شگفت زده کرد.

او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟

پاسخ دادم :بلی .

فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم.

در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم .

در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم . در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت

6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند.  

خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!

از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند. 
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط zahra | 

صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود.

 به او گفت: با این سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟.

ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد.

توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟.

گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم.

توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی همین اطراف بزنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

- بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.

ماهیگیر گفت: بعد چی؟.

- بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب می فروشی.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.

ماهیگیر پرسید: بعد چی؟.

- بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی بنوشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط zahra | 
" بويزيد بسطامي، قدس الله روحه در راهي مي رفت، آواز جمعي به گوش وي رسيد.

خواست آن حال بازداند؛ فراز رسيد.

كودكي ديد در لژن سياه افتاده و خلقي به نظاره ايستاده؛

همي ناگاه مادر آن كودك از گوشه اي در دويد و خود را در ميان لژن افكند و آن كودك را برگرفت و برفت.

بويزيد چون آن بديد وقتش خوش گشت. نعره اي بزد، ايستاده

 و

مي گفت: "شفقت بيامد ، آلايش ببُرد!

 محبت بيامد، معصيت ببُرد!

 عنايت بيامد، جنايت ببُرد!... "

 

كشف الاسرار ميبدي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط zahra | 
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
                                                                                        
                                                                                      پائولو کوئلیو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط zahra | 

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.

 بين راه سر موضوع اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند

يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد.

دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيزي بگويد

روي شن هاي بيابان نوشت : امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد .

 آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند . و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و د ربرکه افتاد نزديک بود غرق شود

که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت

 برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد .

دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟

ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد

بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند

ولي

وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند

 بايد آن را روي سنگي حک کنيم

 تا : هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 

 در بيکرانه زندگي دو چيز افسونم ميکند:

 آبي آسمان را که ميبينم 

و ميدانم که نيست

و خدا را که نميبينم

و ميدانم که هست

...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط zahra | 

حرفهايي هست براي گفتن،

 كه اگر گوشي نبود ،نمي گويم،

 و حرفهايي هست براي نگفتن،

 حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند.

 حرفهايي شگفت ،زيبا و اهورايي ... ،

 و سرمايه اي ماورايي هر كسي

 به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد،

 حرفهاي بي تاب و طاقت فرسا،

 كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،

 و كلماتش ،هريك،انفجاري را به بند كشيده اند،

 كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند....

 اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند،

 اگر يافتند، يافته مي شوند...و....

 در صميم وجدان او،آرام مي گيرند.

 و اگر مخاطب خويش را نيافتند،

 نيستند،

 و اگر او را گم كردند،روح را از درون به آتش مي كشند

 و،دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.

 

دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

يكى از اهل بصره حكايت كرده است كه از بصره سفر كردم و به دهى رسيدم

در شبى كه به غايت تاريك بود، در ميان آن ده نابينايى را ديدم كه سبويى آب بر دوش و چراغى در دست داشت.

مرا از آن صورت حيرت روى نمود. راه بر او گرفتم

و گفتم اى اعمى شب و روز نزد تو برابر است، اين چراغ به دست گرفتن چه معنى دارد؟

گفت تا مثل تويى پهلو بر من نزند و سبوى مرا نشكند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 
روزى ابراهيم ادهم، پادشاه بلخ با رعام داده بود.
ناگاه مردى با سر و روى خاك آلود وارد شد و تا پيش تخت ابراهيم ادهم آمد.
 ادهم بر سر او فرياد زد كه چه مى كنى؟
كجا مى آيى؟
مرد پاسخ داد مسافرم و خسته به اين كاروانسرا آمده ام تا بياسايم.
ابراهيم فرياد زد: «اين قصر من است نه كاروانسرا.»
مرد گفت: «مگر نه آن كه پيش از تو شاهان بسيار بر اين تخت نشسته اند؟»
ابراهيم جواب داد: «آرى»
گفت: پس اينجا كاروانسرا است، هر كه مى آيد، لختى مى آسايد و مى رود.»

 


تذكرة الاوليا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
پادشاهى را شنيدم به كشتن اسيرى اشارت كرد،
 بيچاره در آن حالت نوميدى ملك را دشنام دادن گرفت...
ملك پرسيد چه مى گويد؟
يكى از وزراى نيك محضر گفت: اى خداوند همى گويد: «والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس»
 ملك را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.
 وزير ديگر كه ضد او بود گفت: ابناى جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز به راستى سخن گفتن.
 اين، ملك را دشنام داد و ناسزا گفت.
 ملك روى از اين سخن در هم آورد و گفت: آن دروغ وى پسنديده تر آمد مرا زين راست كه تو گفتى، كه روى آن در مصلحتى بود و بناى اين برخبثى و خردمندان گفته اند :
دروغى مصلحت آميز به كه راستى فتنه انگيز.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/01ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط zahra | 

«من کنت مولاه فهذا علی مولاه»

عید غدیر خم بر شیعیان مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

همانا خدای سبحان ، روزی فقرا را در اموال سرمايه داران قرار داده است .

 پس فقيری گرسنه نمی ماند ، جز به کاميابی توانگران !

و خداوند از آنان درباره گرسنگی گرسنگان خواهد پرسيد .

 [ نهج البلاغه ، حکمت ۳۲۸ ، ترجمه محمد دشتی ]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM