تبليغاتX
MYZAHRA.blogfa.com
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست
 

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.

این شعر را دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است

Have you ever
watched kids

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to
the rain

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

Slapping on the ground?

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

Ever followed a
butterfly's erratic flight?

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

Or gazed at the sun into the fading
night?

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

You better slow down.

کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so
fast.

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
Time is short.

زمان کوتاه است
The music won't
last

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day

On the
fly?

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
Do you hear the
reply?

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
When the day is done
هنگامی که روز به پایان می رسد
Do you lie in your
bed

آیا در رختخواب خود دراز می کشید
With the next hundred chores
و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره 
Running through
your head?

در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
Don't dance so
fast.

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.

The music won't
last. موسیقی دیری نخواهد پائید
Ever told your child,
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

We'll do it
tomorrow?
"فردا این کار را خواهیم کرد"

And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده اید
Not see
his

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
sorrow?
Ever lost touch,
تا بحال آیا بدون تاثری
Let a good
friendship die

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

or call
and say,'Hi'
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
Don't dance
so
fast.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last.موسیقی دیری نخواهد پایید.   

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
You
miss half the fun of getting there.
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
When you worry and hurry
through your day,
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
It is like an unopened
gift....
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
Thrown away.



Life is not a


race.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!


Do take it slower


کمی آرام گیرید

 


Hear the
music
به موسیقی گوش بسپارید،
Before the song is over.  

  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط zahra | 

شخصي پس از عمری زندگی در ناز و نعمت و خوگرفتن به تجملات زندگی، رخت

از این دنیا بر می بندد. در آن دنیا، فرشته ای مامور نشان دادن اقامتگاه همیشگی

 او می شود.آن دو پس از گذشتن از خیابان های اصلی و عمارت های بسیار

زیبا و مجلل، امارت هایی که شخص با دیدن هر یک از آن ها تصور می کرد

 به او تعلق دارند به حومه ی شهر می رسند.خانه های این محل رفته رفته

 کوچکتر و کوچکتر می شد، تا اینکه فرشته در حاشیه ای از آن به آلونکی

 اشاره می کند و فرشته می گوید:«  آن خانه مال شماست.»

 آن شخص می گوید:«  من نمی توانم آنجا زندگی کنم.»

 فرشته می گوید:

« متأسفم،با آن مصـــالحی که به اینجــا فرستادید، ساختن جایی بهتر از آن برایمان مقدور نبود.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط zahra | 

پیچیده به شش گوش جهان آوایت

ای در همه جا ,

 کجاست

 آیا جایت؟

 لب های تو تشنه بود

یا

 آب فرات ؟

ای آب فرات تشنه ی لبهایت

شعر از : اکبر دانش طلب

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط zahra | 

در سال 1264 قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند.
اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد.

او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند.

 روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود.

 اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود.

علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد.

سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد.

امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

 ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند

 امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند.

تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 

با یاد رضا دلت مصفا گردد

درد و غم سینه ات مداوا گردد

گر روی به درگهش نهی با اخلاص

صد عقده ز کار بسته ات وا می گردد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط zahra | 

برای همه ما پیش آمده که در برخی روابط متقابل با افراد می اندیشیم که آنها از درک ما و مشکل ما عاجزند و بیان می کنیم که وای ما را درک نمی کنند نمی فهند... اما شاید بهتر باشد از زاویه دید دیگران نیز به مسائل و مشکلات و روابط مان بنگریم .

 حکایت زیر شاید یادآور این مسئله باشد که در برخورد با مسائل اول از خودمان شروع کنیم و ببینیم که آیا مشکل و مانع در وجود ما نیست بعد به متهم کردن دیگران بپردازیم . بخوانیم و تجربه کسب کنیم و بکار ببندیم شاید ...

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.

دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد.

 اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود.

مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم..

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد

بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد.

بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد.

 اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟"

و

همسرش گفت:"مگه کري؟!

براي چهارمين بار ميگم؛

خوراک مرغ!!"

 حقيقت به همين سادگي و صراحت است.

 مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر مي کنيم،

 در ديگران نباشد؛

شايد در خودمان باشد ...............

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط zahra | 

هواپيما درحال حرکت بود و آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم."

 دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."
آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "

او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "

"وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن."  او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :

"آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.

آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت .

حقیقت اینست که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬

يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد

اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد

قدر يكديگر را بدانيم  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

 

این گل سرخ 


 این گل سرخ صد برگ شاداب


این گل سرخ تاج خدایان


که به هر روز برگی از آن را


 می کنی با سرانگشت نفرت

 
 تا نبینی که پژمردگی هاش


می شود درنظر ها نمایان


 چند روز دگر برگهایش


 می رسد اندک اندک به پایان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

گروه ایران-ایران

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط zahra | 
  
يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک  مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند.
 برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و  گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟
 مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به  طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد.

برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من  از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به  من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما  مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار  بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را
 پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند. 
 
برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح  کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى
 بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵  دلار به برنامه‌نويس داد. حالا  نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست  که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا  دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴   پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب  آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر  قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار  داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره  آمريکا را هم جستجو کرد. بازهم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى  کنند. 
 
  بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را  از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او  داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را
 گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره  بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى  مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب،
 جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره  بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد  دست در جيبش کرد و ۵ دلار به
 برنامه‌نويس داد و رويش را  برگرداند و خوابيد ... 
  

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط zahra | 
  خدا خودش کمک کند تا فرهنگ این کره خاکی عوض شود !!!!!!!!!

He vs she in Office


(How the company views its employees. (HE VS SHE
1. The family picture is on HIS desk.
Ah, a solid, responsible family man.

آقا:عکس خانواده اش روی میزش است .
اوه ,مرد خانواده دوستی است.

The family picture is on HER desk.
Umm, her family will come before her career.
 
خانم:عکس خانواده اش روی میزش است.
اوم, خانواده اش براش مهم تر از کارش است.


2. HIS desk is cluttered.
He's obviously a hard worker and a busy man.
 
آقا:میزش بهم ریخته است .
او یقیننا مرد کاری و مشغولی است.


HER desk is cluttered.
She's obviously a disorganised scatterbrain
 
خانم:میزش بهم ریخته است .
او یقیننا با ذهن مخشوشش تشکیلات رو بهم زده است.


3. HE is talking with his co-workers.
He must be discussing the latest deal
 
آقا:با همکارانش صحبت می کند.
او حتما در مورد آخرین معامله بحث می کند.


SHE is talking with her co-workers.
She must be gossiping.
 
خانم:با همکارانش صحبت می کند.
او احتمالا شایعه پراکنی می کند.


4... HE's not at his desk.
He must be at a meeting.
 
آقا:سر میزش نیست .
او احتمالا به یک میتینگ رفته است.


SHE's not at her desk.
She must be in the ladies' room.
 
خانم:در سر میزش نیست .
او باید در اتاق خانمها باشد.


5. HE's not in the office..
He's meeting with customers.
 
آقا:در اداره نیست.
او با مشتری ها میتینگ دارد.


SHE's not in the office.
She must be out shopping.
 
خانم:در اداره نیست.
او بیرون و برای خرید رفته
است.


6. HE's having lunch with the boss.
He's on his way up.
 
آقا:با رئیس صرف ناهار دارد.
او خودش را بالا می کشد.

SHE's having lunch with the boss.
They must be having an affair.
 
خانم:با رئیس صرف ناهار دارد.
او احتمالا با رئیس عشق بازی دارد.

7. The boss criticised HIM.
He'll prove his performance.
 
آقا:رئیس ازش انتقاد کرده است.
او شاهکارش را ثابت خواهد کرد.



The boss criticized HER.
She'll be very upset.
 
خانم:رئیس ازش انتقاد کرده است.
او خیلی دگرگون خواهد شد.

8. HE got an unfair deal.
?Did he get angry
 
آقا:یک معاملهء نا مناسب انجام داده است.
آیا او عصبانی است؟

SHE got an unfair deal.
Did she cry?
خانم:یک معاملهء نا مناسب انجام داده است .
آیا او گریه می کند؟

9. HE's getting married.
He'll get more settled.
 
آقا:ازدواج کرده است.
او جایگاهش را محکم تر خواهد کرد.

SHE's getting married.
She'll get pregnant and leave.
 
خانم:ازدواج کرده است .
او حامله شده و اداره را ترک خواهد کرد.

10. HE's having a baby.
He'll need a raise.
آقا:صاحب بچه شده است.
او به ارتقاء درجه نیاز خواهد داشت.


SHE's having a baby.
She'll cost the company money in maternity benefits.
 
خانم:صاحب بچه شده است.
او پول شرکت رو برای منافع مادری خرج خواهد کرد


 HE's going on a business trip.11
It's good for his career.
 
آقا:به یک سفر تجارتی خواهد رفت.
آن برای شغلش خوبست.

SHE's going on a business trip.
What does her husband say?
 
خانم:برای سفر تجارتی خواهد رفت.
شوهرش چی خواهد گفت؟!


12. HE's leaving for a better job.
He knows how to recognise a good opportunity.
 
آقا:شرکت را بخاطر یک شغل خوب ترک می کند.
او می دونه چطور فرصت خوب را تشخیص دهد.

 

SHE's leaving for a better job.
Women are not dependable
 
خانم:شرکت را بخاطر یک شغل خوب ترک می کند.
خانمها قابل اعتماد نیستند.

برگرفته از تارنمای   : .
http://olinda.blogfa.com
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید :چرا؟

آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده... مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،

چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است.

خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد .


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ *

وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ *

لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ *

تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ *

سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ *

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط zahra | 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد))
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.


- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...


 -1سنگ ... پس از رها کردن!


 -2حرف ... پس از گفتن!


 -3موقعیت... پس از پایان یافتن!


 -4 و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله فزت و رب الکعبة.

(سوگند بپروردگار کعبه که رستگار شدم)

 و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناکم و فيها نعيدکم و منها نخرجکم تارة اخري (3) .

(شما را از خاک آفريديم و بخاک بر ميگردانيم و بار ديگر از خاک مبعوث‏تان ميکنيم)

و شنيده شد که در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

تهدمت و الله ارکان الهدي و انطمست اعلام التقي و انفصمت العروة الوثقي قتل ابن عم المصطفي قتل علي المرتضي قتله اشقي الاشقياء.

 (بخدا سوگند ستونهاي هدايت در هم شکست و نشانه‏هاي تقوي محو شد و دستاويز محکمي که ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفي صلي الله عليه و آله کشته شد،علي مرتضي بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط zahra | 

 
شرح رأفت و مهربانى حضرت محبوب ، از عهده ى احدى از جهانيان هرچند از همه ى علوم بهره مند باشد بر نمى آيد.
از رسول خدا (عليه السلام) روايت شده است كه : چند حاجت از خدا درخواست كردم ،
 يكى از آنها اين بود كه گفتم : خدايا ! حساب امّت مرا به خودم واگذار . خطاب رسيد : هرچند تو پيامبر رحمتى ولى ارحم الرّاحمين نيستى ، اگر به بعضى از خطاهاى آنان آگاه شوى از آنان بيزار گردى ، بگذار فقط من بر گناه امت تو آگاه باشم .

يا محمد ! حساب ايشان را چنان انجام دهم كه تو هم بر زشتى هاى اعمال آنان آگاه نشوى ، پس وقتى گناهانشان را از تو كه مظهر رحمت واسعه هستى پنهان كنم به طريق اولى از بيگانگان ، پوشيده خواهم داشت .


يا محمد ! اگر تو به اينان مهربانىِ نبوت دارى ، من با ايشان مرحمتِ خدايى دارم . اگر تو پيامبر آنانى ، من خداى ايشانم . اگر تو امروز آنان را مى بينى ، من از ازل تا ابد نظر عنايت درباره ى ايشان داشته و دارم و خواهم داشت .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط zahra | 
این روزها عزم رفتن دارم ...همرهان همه درگیر خویش و خویشان می بینم ِِ خدا نیاورد دل به چمدان ببندی و...بعد یک تابستان خیال رفتن و ...یک زمستان هنوز مانده باشی .....

فالی به  لسان الغیب زدم تا شاید شاید عزمم را جزم کند و امد که ......... 

 

در سرای مغان رفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلائی به شیخ و شاب زده

سبو کشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته ی رحمت

ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

ز شور و عربده ی شاهدان شیرین کار

شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که ای خمار کش مفلس شراب زده

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط zahra | 

حبیبا

در غم سودای عشقت  

       توکلنا علی رب العباد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط zahra | 
تجسم مرگ (پرتره از خود، اثر آرنولد بوکلین)

پرتره تجسم مرگ از آرنولد بوکلین

مرگ شاید در زیست شناسی به معنای پایان زندگی موجود زنده باشد . اما من می اندیشم  حقیقت باورها و اعتقادات ما ابنا بشر با توجه به نگرش قلبی و مذهبی بیشتر معنای عدم یا وجود را دربرمی گیرد. و اینجاست که باید چون مولانا گفت :

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد


گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع


که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود


لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست


چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد


ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا


که های هوی تو در جو لامکان باشد

نوشتار ذیل در یاد عزیز عزیزی که از دست رفته قلم زده شده

خدایش رحمت و صبر عطا نماید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

 

جدایی

 زخم ِ بدخیم .

 بد دواست.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط zahra | 
سلام حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است اما تو لاقل حتی هر وهله گاهی هر از گاهی ببین که انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست راستی خبرت بدهم خواب دیدم خانه ای خریدم بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار هی بخند بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد باد بوی نامهای کسان من می دهد یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری نریرا جان نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت می نویسم حال همه ما خوب است اما تو باور نکن دارم هی پا به پای نرفتن بیا برویم روبروی باد شمال آن سوی پرچین گریه ها سر پناه خیس از مژه های ماه را بلدم که بی راه ی دریا نیست دیگر از این همه سلام ضبط شه خسته ام بیا برویم من حدث می زنم از همه آب و هوای آن سال ماه بیتی هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم صبوری می کنم علي صالحي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط zahra | 
شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که : راجع به چه موضوعي حرف مي زنند.
جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم

مرد پرسيد:« براي چه مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟
جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم؟ هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوالي نخواهد کرد
  

 

برگرفته از وب لاگ http://www.jaam-e-mey.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط zahra | 
احساس می کنم که غریبم میانتان
بیگانه با نگاه شما با زبانتان
بال مرا به سنگ شکستید
 و خواستیدعادت کنم به کوچکی آسمانتان
قندیل های یخ دلتان را گرفته است
دیریست شکسته محبت میانتان
اینجا چقدر چلچله در برف مرده است
در شهر بی سخاوت بی آب و دانتان
دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست
از پا فتاده زخمی زخم زبانتان
خود را کنار ثانیه ها دفن میکنم
شاید چنین جدا شوم از زمانتان
احساس می کنم که غریبم میانتان..............
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط zahra | 

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند
عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است.

 تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي‌شوند.

بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

 

آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند
مردگاني متحرک در جهان.

خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چیزیفاني واگذاشته‌اند.

بي شخصيت‌اند و بي اعتبار.

هرگز به چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌اشان يکي است.

 

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند
آدمهاي معتبر و با شخصيت.

کساني که در بودنشان سرشار از حضورند

و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند.

کساني که هماره به خاطر ما مي‌مانند.

 دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند
شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم.

اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم.

 باز مي‌شناسيم.

مي فهميم که آنان چه بودند.

چه مي گفتند و چه مي خواستند.

ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم .

 هزار حرف داريم برايشان.

 اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند.

اختيار از ما سلب مي‌شود.

 سکوت مي‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي‌شويم

 و درست در زماني که مي‌روند يادمان مي آيد که

چه حرفها داشتيم و نگفتيم.

شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط zahra | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط zahra | 

وای برما ادمیان زمینی  چه می کنیم با هم دگر

انگاه که خدا انسان را افرید 

 گفت فتبارک الله احسن الخالقین آیا...

در وب گردی امروز به وب لاگی برخوردم که مطلب کلوچه با طعم خاک را نگاشته بود و با این مضمون

" تقریبا هیچ کدام از دوستانم از زندگی شان راضی نیستند.

 یکی در ایران است و شهرت و پول دارد

 اما معتقد است

 زندگی آنجا برایش جز جنگ اعصاب و ناراحتی چیزی نیست...

دوست دیگرم ... آمریکا بود،

 دیروز پیغام داده

  "احساس می کنم خیلی دیر شده و پیر شدم، هنوز تصمیم به ماندن نگرفتم"

سی ساله است و پدرش یک جور معدن بی پایان پول..."

عکس های " Ariana Cubillos "

را از "کلوچه های خاکی

" که در هاییتی،

 غذای روزانه مردم فقیر است

به خودم و این دوستانم نشان دهم.(اگر تا حالا ندیده اند)

عکس: Ariana Cubillos/ با گران شدن قیمت غذا و کمبود آن در هاییتی مردم کلوچه خاکی که با خاک، نمک و کمی روغن درست شده را به جای غذا می خورند

عکس: Ariana Cubillos/ پسر بچه یازده ساله، بعد از خوردن کلوچه خاکی زبانش را نشان می دهد. قیمت صد کلوچه خاکی پنج دلار است

 برگرفته از تارنمای    http://Nasiriphotos.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 
سفر برای مسافر نویدِ خاطره است،
برای مانده‌به‌جا سفره‌ی دل‌تنگی.
خشکی ِ چشم‌مان از بدشگونی ِ گریه نیست؛
 می‌ترسیم شکلِ ماه‌تان تار شود.

برگرفته از وبلاگ http://pouraj.blogspot.com/

تقدیم به  همه مسافران دور از وطن و دلتنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط zahra | 

ما، همه‌مون بازيگریم

 

 همشهری آنلاین-اجراي كودك درون فيلم (آتش‌بس) كه يادتان هست؟ فكر مي‌كنيد اين كودك از كجا آمده و به چه دردي مي‌خورد؟

حالا دیگر افتاده است توی زبان همه مردم؛ کلمه (کودک درون) را می‌گویم. خیلی‌ها بی‌هوا این کلمه را به‌کار می‌برند. حتی با استفاده از این کلمه‌ها فیلم (آتش بس) ساخته می‌شود و ملت می‌بینند و حالش را می‌برند اما واقعا این کودک درون چي هست، از کجا آمده و  به چه دردی می‌خورد؟ (بالغ درون) و (والد درون) دیگر چه صیغه‌ای هستند و چرا این کلمه‌ها افتاده در دهان مردم؟ با اینکه نوشتن نظریه اریک برن در 2صفحه او را در گور خواهد لرزاند اما چاره چیست؟ حالا روزهای آخر نمایشگاه است. اگر خواستید یک کتاب اریک برنی بخرید، لااقل این 2صفحه یادتان باشد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط zahra | 

گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند.

 استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد،

 استاد گفت: اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند.

شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند.
چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید.

زندگى هم مثل همین چاى است.

کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند.

 مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است.

نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را.

از چایتان لذت ببرید.

 خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید.

 در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط zahra | 
سلام

دو سالگی ات مبارک

یکسال دیگر هم خواندم و از تجربه هایم  نوشتم

 اما آیا

باز  .............

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط zahra | 
دیروز در وب گردی به متنی بسیار مناسب احوال زمانه ی خودم و خودم  برخوردم بد نیست شما هم نظر بیندازید........

ديگه دلم از دست همه گرفته...
از تمام  کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است
از هويت هاي ميز نشان

از بله هاي از سر اجبار
از طلبه هايي که طالب علم نيستند
از دانشجوياني که دانش جو نيستند
از تمام کرهايي که سمعکهايشان مارک مصلحت خورده
از اندامهاي به مزايده گذاشته شده
از انسانهاي ارزان قيمت
از اعتقادهاي حراجي
از حرفهاي مفت
از وعده هاي سر خرمن
از ناديدني هاي ديدني!
از صورتهايي که بوم نقاشي اند
از متهماني که شاکي اند
از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند
از تمام خونهايي که رنگين ترند
از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از آنان که عشق را به بهاي love سه طلاقه کرده اند
از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است
از ولايت ناشناسان
از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا)
از کوفياني که اهل کوفه نيستند
از کوفياني که براي مهدي(عج) نامه مي نويسند
از تمام آنان که فکر مي کنند کوفيان شاخ داشتند
از تمام آنان که فکر مي کنند طلحه يا زبير يا عمرعاص يا ... دم داشتند
از سياستمداران بي دين
از متدينين بي سياست
از تمام آنان که دين و سياست را از هم جدا مي دانند
از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند
از آنان که در هر ميداني دم از استقلال و پيروزي مي زنند الا ميدان جنگ
از عروسکهاي بالماسکه
از وطن دوستان وطن گريز
از زنان مرد صفت
از مردان زن صفت
از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند
از راي هاي ممتنع
از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند
از همه چيز داران بي همه چيز
از امانت داران خائن
از کفهاي روي آب
از زنگارهاي روي آينه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهايي که هميشه رو در روي خصم اند
از تمام آنان که به تقاضاي مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع مي گويند
از آناني که بي حجابند
از آنان که خود حجابند
از بلاهايي که از دماغ فيل نازل شده اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجو مي کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه!
از آنان که ديروز را ديدند و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند
که فردا حسرتش را خواهند خورد؟
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که پرچمند اما بيرق و علم نيستند
از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند
از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا مي دانند
از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند
از آنان که در صفين تنها قرآن سر نيزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را باور نکردند
از تمام آنان که قرآن را بر نيزه کردند
از من که منم، از تو که تويي، من و تو که ما نيستيم و ما که فناي در او نيستيم...
از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند
از آنان که ني را به گيتار مي فروشند
از آنان که با شنيدن نام « خردل » به ياد چاشني غذا مي افتند
از آنان که با شنيدن نام « موج » تنها به ياد جزاير هاوايي مي افتند
از آنان که با شنيدن نام « توپ » مارادونا در خاطرشان زنده مي شود
از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند
از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند
از سگهاي بي وفا
از اسبهاي نانجيب
از خروسهاي بي دم
از مورچه هاي تنبل و بي کار
از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل
از کلاغهاي بي حيا
از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند

از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که منتظرند محرم گردد يک مو زسر ... و از ياد برده اند
کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا
از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند
از آنان که حضور همه کس را حس مي کنند جز خدا
از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا
از تمام شهوتراناني که عجوزه سه طلاقه امير المومنين (ع) را تنگ در آغوش گرفته اند
از رفيق
از آنان که بازي مي دهند
از آنان که بازي مي خورند
از بازي ها ! از بازي ها ! از بازي ها!

برگرفته از وب لاگ حمید خان  http://www.hajhamid.com/archives/001239.php

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط zahra | 

يا مقلب القلوب والابصار

 يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

 حول حالنا الي احسن الحال

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط zahra | 
یکی از استادان عزیزم این تمثیل را بکار برده بود بسیار جالب و برگرفته از واقعیت عصر ماست شما نیز بخوانید شاید مورد قبول شما نیز باشد.

مردي بالن سوار ناگهان به ياد آورد قرار مهمّي دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردي که روي زمين بود پرسيد:

"ببخشيد آقا ؛ من قرار مهمّي دارم ، ممکن است به من بگوييد کجا هستم تا ببينم   به موقع به قرارم مي رسم يا نه؟"
مرد روي زمين : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً 9 متري در طول جغرافيايي "14'35ﹾ50 و عرض جغرافيايي "31'38ﹾ34 هستيد."
مرد بالن سوار : " شما بايد مهندس باشيد."
مرد روي زمين : "بله، از کجا فهميديد؟"
مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتي که شما به من داديد اگر چه کاملا ً دقيق بود اما به درد من نمي خورد و من هنوز نمي دانم کجا هستم و به موقع به قرارم مي رسم يا نه؟"
مرد روي زمين : " شما بايد مدير باشيد. "
مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهميديد؟"
مرد روي زمين : " چون شما نمي دانيد کجا هستيد و به کجا ميخواهيد برويد. قولي داده ايد و نمي دانيد چگونه به آن عمل کنيد و انتظار داريد مسئوليت آن را ديگران بپذيرند.
واقعيت اين است که شما هنوز در موقعيت قبلي  هستيد؛ هر چند ممکن است من در بيان موقعيت شما چند ثانیه خطا داشته باشم!"
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط zahra | 

 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

 عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم   !!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط zahra | 


به گزارش پایگاه تحلیلی خبری المذهب به نقل از سایت مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت ، مقاله به عنوان معجزه های ریاضی وعددی در قرآن به همت سید محمد رضا بحری نوشته شده


خداوند متعال در سوره بقره آیه ی 22 می فرماید : «اگر از آنچه که بر بنده خودمان فرو فرستاده ایم در تعجب و تردید می باشید . پس (حداقل) یک سوره مشابه آن بیاورید و در این کار از هر که خواهید کمک بگیرد . و در آیه بعد از آن می فرماید : «اگر نتوانستید که هرگز هم نخواهید توانست از آتشی بترسید که برای کافران آماده شده است» .


اصولاً قرآن به حدی شیوا و روان است که هر کس حتی کمترین آشنایی با زبان عربی داشته باشد با خواندن یا شنیدن قرآن ناخودآگاه در می یابد که هیچ فرد سخنوری نمی تواند چنین بیانی داشته باشد و کلام و سخن هیچ انسانی نمی تواند باشد .


معجزه قرآن فقط به معارف عمیق عقلی و اجتماعی ، علوم غیبی و معانی شگفت انگیز و شیوایی و روانی کلام محدود نمی شود و هر روز ابعاد تازه ای از شگفتیهای قرآن کشف می شود .


اکنون 20 مورد برای نمونه از اعجازهای عددی و ریاضی قرآن که با استفاده از کامپیوتر تاکنون مشخص شده در زیر می آوریم :


 


1ـ کلمه (امام) به معنای رهبر و زمامدار الهی به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مطابق است با روایات نقل شده از پیامبر اسلام (ص) از طریق شیعه و سنی مبنی بر اینکه تعداد امامان بعد از ایشان 12 نفر می باشند . برای نمونه یکی از آیات قرآن که کلمه امام در ‌آن آمده است ، سوره یس آ‌یه 12 می باشد: «وکل شییء أحصیناه فی امام مبین» و ما هر چیزی را در امام روشنگری جمع نموده ایم .


نام دوازده امام که جانشینان پیامبر (ص) می با شند عبارتند : 1ـ امام امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) 2ـ امام حسن (ع) 3ـ امام حسین (ع) که امام حسن و امام حسین علیهماالسلام برادر یکدیگر می باشند و هر دو فرزند امام امیرالمؤمنین (ع) می باشند در حالی که بقیه امامان علیهم السلام نسبت به یکدیگر نسبت پدر و پسر دارند 4ـ امام سجاد (ع) 5ـ امام محمد باقر (ع) 6ـ امام جعفر صادق (ع) 7ـ امام موسی کاظم(ع)8ـ امام رضا(ع) 9ـ امام جواد (ع) 10ـ امام هادی (ع) 11ـ امام حسن عسگری(ع) 12ـ امام مهدی (ع) که طبق اعتقادات مسلمانان او زنده و غیرقابل رؤیت و در همه جا حاضر است و روزی قدرت جهان را همراه حضرت عیسی (ع) بدست می گیرد .


برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به کتاب شریف و مقدس «اسرار آل محمد (ص) » نوشته شاگرد و سرباز فداکار امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام جناب سلیم بن قیس هلالی .


 


2ـ کلمه (شهر) به معنی ماه ، 12 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد ماههای یکسال است .


 


3ـ کلمه (یوم) به معنای روز ، 365 بار در قرآن کریم تکرار شده است که مساوی تعداد روزهای یکسال شمسی است .


 


4ـ کلمه (ساعه) 48 بار در قرآن کریم تکرار شده است که در 24 مورد قبل از آن یکی از حروف ذکر شده است و در 24 مورد دیگر قبل از آن حرفی وجود ندارد . بنابراین هر مورد را که در نظر بگیریم مطابق است با تعداد ساعات یک شبانه روز که 24 ساعت می باشد .


 


5ـ کلمه (سجد) به معنای سجده کرد و مشتقات آن (در زمان ماضی ، مضارع و امر) برای عاقلان 34 بار تکرار شده است که این عدد برابر است با تعداد سجده های واجب روزانه ، چون روزانه 17 رکعت نماز واجب است و هر رکعت 2 سجده دارد .


 


6ـ کلمه (رجل) به معنای مرد مساوی کلمه (امراه) به معنای زن هر کدام 24 بار آمده است .


 


7ـ کلمه (ملائکه) به معنای فرشتگان و کلمه (شیطان) به معنای اهریمن و یا جن هر کدام 88 بار تکرار شده است .


 


8ـ کلمه (استعاذه) به معنای پناه بردن و کلمه (ابلیس) به معنای شیطان هر کدام 11 بار به کار رفته است .


 


9ـ کلمه (آخرت) به معنای جهان آخرت و کلمه (دنیا) به معنای این جهان هر کدام 115 بار تکرار شده است .


 


10ـ کلمه (الحسنات) به معنای خوبی ها و کلمه (سیئات) به معنای گناهان هر کدام 180 بار تکرار شده است .


 


11ـ کلمه (الحیاه) به معنای زندگی وکلمه (الموت) به معنای مرگ هر کدام 145 بار تکرار شده است .


 


12ـ کلمه (ارسل) به معنای فرستاد و مشتقات آن 513 بار در قرآن کریم تکرار شده است و نام 28 پیامبری که در قرآن از آنها نامی آورده شده است نیز مجموعاً 513 بار تکرار شده است .


 


13ـ کلمه (الرسل) به معنای پیامبران و کلمه (الناس) به معنای مردم هر کدام 368 بار تکرار شده است .


 


14ـ کلمه (الرغبه) به معنای میل و کلمه (الرهبه) به معنای ترس هر کدام 8 بار تکرار شده است .


 


15ـ نام مبارک پیامبر اسلام (محمد و احمد) مجموعاً 5 بار در قرآن امده است (4 بار محمد و 1 بار احمد) و کلمه صلوات که به معنای درود می باشد و بیشتر برای درود فرستادن بر پیامبر و خاندان پیامبر استفاده می شود نیز 5 بار در قرآن تکرار شده است .


 


16ـ کلمه (ایثار) به معنای گذشت و فداکاری و کلمه (شح) به معنای بخل و تنگ نظری هر کدام 5 بار تکرار شده است .


 


17ـ کلمه (سرور) به معنای شادی و کلمه (حزن) به معنای غم و اندوه هر کدام 4 بار تکرار شده است .


 


18ـ کلمه (الحر) به معنای گرما و کلمه (البرد) به معنای سرما هر کدام 4 بار تکرار شده است .


 


19ـ عبارت (حزب الله) به معنای یاران خداوند و عبارت (حزب الشیطان) به معنای یاران شیطان هر کدام 3 بار تکرار شده است .


 


20ـ در قرآن کریم به اینکه 300 سال شمسی دقیقاً برابر 309 سال تمام قمری است به صورت مستقیم اشاره شده است .


این مطلب وقتی مشخص شد که یکی از علمای دین یهود از حضرت امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید : چرا قرآن مدت توقف و خواب اصحاب کهف را 309 ذکر سال کرده است در حالی که در حاشیه تورات ما این مدت 300 سال نوشته شده است ؟


حضرت امیر علیه السلام فرمودند : «سالهای شما شمسی است ولی سالهای ما قمری است» .


جالب اینجاست که یکی از اساتید ریاضی این محاسبات را انجام داده که خلاصه قابل فهم آن چنین است :


سال شمسی یهود 365 روز تمام بوده است . بنابراین 300 سال آنها می شود :


روز 109500=365×300


در حالی که سال قمری برابر است با 354 روز و 8 ساعت و 48 دقیقه بنابراین 309 سال قمری برابر است با :


روز 109500=]48 دقیقه و 8 ساعت و 354 روز[ ×309


پس معلوم شد که 300 سال شمسی یهود برابر است با 309 سال قمری نه یک روز کمتر نه بیشتر.


این در حالی است که تا صدها سال بعد از نزول قرآن هنوز شبانه روز به 24 ساعت و هر ساعت به 60 دقیقه و الی آخر تقسیم نشده بود . و حتی ساعت هنوز اختراع نشده بود .


بنابراین حضور هر کلمه در قرآن در مکان خاص و به تعداد معین حادی پیام و مفهوم ویژه ای


می باشد که در حقیقت یک نوع از اعجاز و معجزه می باشد . زیرا مجموعه آیات قرآن در مدت نسبتاً طولانی 23 سال و در اوضاع و احوال مختلف مثلاً گاهی در جنگ و گاهی در صلح ، گاهی در مکه و گاهی در شعب ابیطالب و محاصره گاهی در مدینه و گاهی در سفر و گاهی در شب و گاهی در روز بر پیامبر (ص) نازل می شد و چنین نبود که پیامبر خدا (ص) مانند مؤلفان کتابهای مختلف مدتی در کتابخانه ای خلوت کند و از سر فرصت و فراغت و یا با رجوع به منابع مختلف کتابی بنویسد .


یکی دیگر از اعجازهای قرآن که 2 سال قبل توسط یکی از فارغ التحصیلان رشته آمار جناب آقای کوروش جم نشان کشف شده است :


 


قبل از ‌آنکه آن را توضیح دهیم ابتدا سه نکته را متذکر می شویم :


الف)همان طور که می دانیم تعداد کل آیات قرآن کریم 6236 آیه است که یک عدد زوج است .


ب) همچنین می دانیم که قرآن 114 سوره دارد پس مجموعه شماره سوره های قرآن می شود 6555 که یک عدد فرد است:


(6555=114+000+4+3+2+1)


ج) اگر شماره ی هر سوره را با تعداد آیات آن سوره جمع کنیم عدد مخصوص آن سوره بدست می آید مثلاً برای سوره حمد که اولین سوره قرآن می باشد عدد مربوط می شود 8‌ (7+1) و برای سوره بقره می شود 288(286+2) و برای سوره آل عمران عدد مربوط می شود 203 یعنی (200+3) .


حال اگر این عددهای به دست آمده برای هر سوره را به تفکیک زوج و فرد در جدول های جداگانه ای قرار دهیم نتایج شگفت آوری به دست می آید .


جدول عددهای حاصله ی فرد جدول عددهای حاصله ی زوج


آل عمران 203 فاتحه 8


مائده 125 بقره 288


انعام 171 نساء 180


0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0 0


جمع کل 6555 جمع کل 6236


چهار مطلب شگفت انگیز در این جدول ها دیده می شود :


الف)مجموع اعداد جدول زوج برابر است با 6236 که مساوی مجموع کل ‌آیات قرآن است و مجموع عددهای حاصل از جدول فرد برابر است با 6555 که همان عدد حاصل جمع شماره سوره های قرآن است .


 


ب) در هر جدول 27 سوره وجود دارند که تعداد کل آیات آن سوره یک عدد زوج است و بنابراین در هر جدول نیز 30 سوره وجود دارد که تعداد کل آیات آن سوره فرد است .


 


ج) در هر جدول به طور مساوی 57 سوره قرار می گیرد .


 


د) مجموع اعداد جدول زوج یک عدد زوج شده است و مجموع اعداد جدول فرد یک عدد فرد شده است .


 


بدین ترتیب حتی اگر یک آیه از یک سوره ای کم شود یا زیاد شود و یا یک سوره جابه جا شود تمام نظم فوق از بین می رود .


 


بنابراین این رابطه اثبات می نماید که یک سوره و حتی یک آیه از قرآن شریف کم و یا زیاد نشده است .


 


اکنون یک نوع دیگر از معجزات قرآن را بیان می نماییم :


 


خداوند متعال در سوره صف آیه 6 می فرماید : «و به یاد آورید هنگامی که عیسی پسر مریم گفت ای بنی اسرائیل من فرستاده خدا به سوی شما هستم در حالی که تورات را که قبل از من نازل شده تأیید می کند و بشارت دهنده هستم به پیامبری که بعد از من می آید و نام او احمد است» .


همچنین خداوند در سوره اعراف ، آیه ی 157 می فرماید : «مؤمنان کسانی هستند که از پیامبری پیروی می کنند که از هیچ بشری تعلیم ندیده است همان پیامبری که یهودیان و مسیحیان نام او را در تورات و انجیل نوشته شده می یابند» .


حال اگر در همان زمان که قرآن نازل شد ، نام پیامبر در تورات و انجیل وجود نداشت فوراً علمای یهود که دائماً از نزدیک مراقب اسلام بودند برای اثبات عدم حقانیت قرآن به مسلمانان اعلام می کردند که چنین چیزی نیست و تورات و انجیل را به مسلمانان نشان می دادند .


در حالی که چنین چیزی اتفاق نیفتاد و خود این مسأله نشانگر این است که نام مبارک پیامبر در زمان نزول این آیات در کتابهای مقدس یهودیان و مسیحیان بوده است و آنها با این نام مقدس کاملاً آشنایی داشته اند به همین دلیل خداوند متعال در سوره انعام آیه 20 می فرماید : «اهل کتاب (یهودیان و مسیحیان) پیامبر را می شناسند همچنانکه فرزندان خود را می شناسند» .


اما در قرنهای بعد نام آن حضرت و اوصاف او را از تورات و انجیل به تدریج حذف کردند . و حتی مطالب شرم آوری را درباره بعضی از انبیاء الهی وارد کردند تا کارهای زشت خود را توجیه کنند لذا خدای متعال در قرآن کریم نقشه آنها را خنثی نمود و چهره پاک و واقعی انبیاء را مشخص نمود . البته در بعضی موارد کتابهای مقدس که از تحریف به میزان زیادی مصون مانده اند مثل انجیل برنابا نام مبارک پیامبر و اوصاف آن حضرت وجود دارد .


و در سایر کتابهای مقدس ادیان دیگر نیز نام و مشخصات آن حضرت آمده است .


برای نمونه :


در کتاب تورات سفر تکوین باب 20 چنین آمده است : «خدای متعال به حضرت ابراهیم بشارت داد به فرزندی که نامش اسماعیل است و اینکه نسل او را بسیار فرماید و در ذریه اش دوازده امیر و یک امت بزرگ قرار خواهد داد » .


توضیح :


بنی اسرائیل از نسل حضرت اسحاق می باشند و پیامبر اسلام (ص) از نسل حضرت اسماعیل می باشد و منظور از 12 امیر همان 12 امام معصوم علیهم السلام می باشند .


علاقمندان می توانند برای اطلاعات بیشتر به کتاب (بشارات عهدین) نوشته دانشمند معظم جناب آقای محمد صادقی و کتاب (محمد (ص) در تورات و انجیل) نوشته داود عبدالأحد مراجعه کنند .


یکی از معجزات غیبی قرآن این بود که خداوند در سوره احزاب آیه 40 می فرماید :«محمد پیامبر خدا و آخرین پیامبران است»‌


حال اگر محمد (ص) پیامبر واقعی خدا نبود هیچگاه نمی توانست و حتی شاید لازم نمی دید که با صراحت بگوید که بعد از او پیامبری دیگر نخواهد آمد چون به آینده اطلاع نداشت که پیامبری بعد از او نخواهد آمد .


اکنون چند روایت درباره اهمیت و عظمت قرآن ذکر می نماییم :


حضرت امام امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده اند : از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : «دیری نپاید که فتنه ها برپا گردد . عرض کردم یا رسول الله ! راه فرار و رهایی از فتنه ها چیست؟ پیامبر (ص) فرمودند : «قرآن کتاب خدا»‌ کتابی که اخبار گذشتگان و آیندگان شما در آن آمده است کتابی که حل و فصل اختلافات و کشمکش های شما در آن می باشد و کتابی که می تواند حق و باطل را به آسانی از هم جدا و روشن سازد . حقیقتی که هزل و شوخی در آن راه ندارد . کتابی که هر ستمگری آنرا به دور اندازد خداوند کمر او را می شکند . آن همان ریسمان محکم الهی است که ارتباط انسان با خدای بدان وابسته است .


با همان کتاب است که گفتگوهای باطل و بی فایده پایان می پذیرد ، دانشمندان از خواندن و تفکر در آن سیر نمی شوند و با گذشت روزگار و قرنها کهنه و فرسوده نمی شود . کتابی است که عجایب و مزایای آن بی پایان است . این قرآن همان گفتاری است که وقتی جنیان‌ آن را شنیدند دلباخته ی آن گردیدند و بی اختیار گفتند : ما قرآن شگفت آوری می شنویم که که به سوی سعادت رهبری می کند ».


همچنین در حدیث دیگری حضرت امیر علیه السلام می فرمایند : «قرآن آن نور مطلق است که غروب در آن راه ندارد ، دریای عمیق و پهناوری است که عمق آن پیدا نیست مایه ی عزت و سربلندی است که یاران واقعی آن خوار و مغلوب نخواهند گردید . قرآن کتابی است که خداوند آن را سیراب کننده ی تشنگان علم و بهار دلهای دانشمندان و آخرین مقصد نیکان و صالحان قرار داده است» .


حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند : «قرآن برنامه ی سعادت و زندگی انسانهاست که از طرف پروردگارشان برای آنان تنظیم گردیده است . مرد مسلمان کسی است که برنامه ی خود را مورد دقت قرار دهد و هر روز حداقل پنجاه آیه از آن را تلاوت کند » .


اکنون چند آیه از قرآن کریم را برای تبرک می آوریم


سوره مبارکه نساء آیه 135 : ای کسانی که ایمان آورده اید ! کاملاً قیام به عدالت کنید برای خدا گواهی دهید ، اگر چه این گواهی به زیان خود شما یا پدر و مادر و نزدیکان شما تمام شود . چرا که اگر آنها ثروتمند و یا فقیر باشند ، خداوند سزاوارتر است که از ‌آنان حمایت کند . بنابراین از هوا و هوس پیروی نکنید که از حق منحرف خواهید شد .


 


سوره مبارکه آل عمران آیه های 133 و 134 و 135 : و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن برابر ‌آسمانها و زمین است که برای پرهیزگاران آماده شده است . همانهایی که در ثروتمندی و فقر انفاق می کنند و خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم درمی گذرند و خداوند نیکوکاران را دوست دارد . همانهایی که وقتی مرتکب عمل زشتی بشوند یا به خود ستم کنند ، به یاد خدا می افتند و برای گناهان خود طلب آمرزش می کنند و کیست جز خداوند که گناهان را ببخشد. و بر گناه در حالی که می دانند گناه است اصرار نمی ورزند .


 


سوره مبارکه بقره آیه 177 : نیکی ، این نیست که به هنگام نماز روی خود را به سوی مشرق یا مغرب بچرخانید . بلکه نیکی و نیکوکار کسی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران (از ته قلب) باور داشته باشد و قسمتی از مال خود را با همه علاقه ای که به آن دارد به خویشاوندان و یتیمان و فقیران و واماندگان در راه و تقاضاکنندگان و بردگان انفاق می کند ، نماز را برپامی دارد و زکات را می پردازد و همچنین کسانی که به عهد و قول خود وفا می کنند و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان مبارزه استقامت به خرج می دهند . اینها کسانی هستند که راست می گویند و گفتارشان با عملشان هماهنگ است و اینها هستند پرهیزگاران .


 


سوره مبارکه بقره قسمتی از آیه 275 : و کسانی که ربا می خورند (در روز قیامت) برنمی خیزند مگر مانند دیوانه ای که تعادل خود را نمی تواند حفظ کند و مرتب زمین می خورد . این مجازات به خاطر آن است که آنها در دنیا گفتند : «داد و ستد هم مانند ربا است و تفاوتی میان آن دو نیست» . در حالی که خدا داد و ستد را حلال کرده و ربا را حرام .


 


سوره مبارکه بقره آیه 276 : «خداوند سود ربا را نابود گرداند و صدقات را افزونی بخشد و خداوند افراد بسیار کافر گنه پیشه (یعنی رباخواران) را دوست ندارد» .


 


سوره مبارکه بقره قسمتی از آیه شریفه 279 : «پس اگر ربا را ترک نکردید آگاه باشید که به جنگ خداوند و پیامبرش برخاسته اید» .


 


همچنین در حدیثی پیامبر اسلام(ص) می فرمایند : «هر کس یک درهم ربا خورد مانند آن است که با مادر خود در خانه کعبه زنا کرده است» .


 


سوره مبارکه عنکبوت آیه 26 و 27 و 28 : «و لوط به ابراهیم ایمان آورد و ابراهیم گفت : من به سوی پروردگارم هجرت می کنم که او صاحب قدرت و حکمت است . و در سن پیری اسحاق و یعقوب (اسرائیل) را به او بخشیدیم و نبوت و کتاب آسمانی را در نسل او قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و او در آخرت از صالحان است . و لوط را فرستادیم هنگامی که به قوم خود گفت : شما عمل بسیار زشتی انجام می دهید که هیچ یک از موجودات جهان قبل از شما آن را انجام نداده است . شما به سراغ پسران (مردان) می روید و راه تداوم نسل و شرافت انسان را قطع می کنید و در مجلستان اعمال ناپسند انجام می دهید . اما پاسخ قومش جز این نبود که گفتند : اگر راست می گویی عذاب الهی را برای ما بیاور . لوط عرض کرد : پروردگارا مرا در برابر این قوم فاسد یاری فرما » .


 


سوره مبارکه نمل آیات 54 الی 56 : «و یاد کن لوط را که چون به قوم خود گفت : «آیا دیده و دانسته مرتکب عمل ناشایست (لواط) می شوید ؟ آیا شما به جای زنان از روی شهوت با مردها درمی آمیزید ؟ ]نه![ بلکه شما مردمی هستید که خود را به نادانی زده اید . اما پاسخ قومش جز این نبود که گفتند : خاندان لوط را از شهرتان بیرون کنید که آنها مردمی هستند که به پاکی تظاهر می نمایند» .


 


سوره مبارکه هود آیات 77 الی 83 : «و هنگامی که فرستادگان ما (فرشتگان عذاب) به سراغ لوط ‌آمدند ، از آمدنشان ناراحت شد ، و قلبش پریشان گشت و گفت : امروز روز سختی است ! (زیرا آنها را نشناخت و از این ترسید که قوم تبهکار مزاحم آنها شوند) قوم او به قصد مزاحمت میهمانان به سرعت به سراغ او آمدند . لوط گفت : ای قوم من ! اینها دختران منند و برای شما پاکیزه ترند با آنها ازدواج کنید و از زشتکاری دست بردارید از خدا بترسید و مرا در مورد میهمانانم رسوا نسازید آیا در میان شما یک مرد فهمیده و‌آگاه وجود ندارد؟! قوم لوط گفتند : تو که می دانی ما تمایلی به دختران تو نداریم و خوب می دانی ما چه می خواهیم . لوط گفت : افسوس ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم یا تکیه گاه و پشتیبان محکمی در اختیار من بود تا می دنستم با شما زشت سیرتان ددمنش چه کنم . فرشتگان عذاب گفتند : ای لوط ما فرستادگان پروردگار توایم آنها هرگز دسترسی به تو پیدا نخواهند کرد در دل شب خانواده ات را از این شهر حرکت ده مگر همسرت که او هم به همان بلایی که ‌آنها گرفتار می شوند گرفتار خواهد شد . موعد عذاب آنها صبح است : آیا صبح نزدیک نیست؟!


 


و هنگامی که فرمان ما فرا رسید ، آن شهر و دیار را زیر و رو کردیم و بارانی از گدازه های آتشی و خاکستر آتشفشانی برایشان فرو فرستادیم . سنگهایی که نزد پروردگارت هدفدار شده بود و این گونه عذاب ها از اینچنین ستمگرانی دور نخواهد بود » .


 


لازم به تذکر است که یکی از علائم آخرالزمان زیاد شدن عمل بسیار زشت لواط می باشد .1


 


سوره مبارکه مائده آیه 46 و 47 : «و به دنبال پیامبران گذشته ، عیسی (مسیح) پسر مریم را فرستادیم در حالی که کتاب تورات را که قبل از او فرستاده شده بود تأیید می کرد و انجیل را به او دادیم که در آن هدایت و نور و موعظه بود برای پرهیزگاران . اهل انجیل نیز باید به آنچه خداوند در آن نازل کرده حکم کنند و کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم ننمایند ، بدکارند» .


 


سوره مبارکه آل عمران آیه 54 و 55 : «و دشمنان مسیح برای نابودی او و دینش نقشه کشیدند و خداوند نیز برای حفظ او و دینش نقشه کشید و خداوند بهترین چاره جویان است هنگامی که خدا به عیسی فرمود : من تو را برمی گیرم و به سوی خود بالا می برم و تو را از کسانی که کافر شدند پاک می سازم و کسانی را که از تو پیروی کردند تا روز قیامت بالاتر از کسانی که کافر شدند قرار می دهم . سپس بازگشت شما به سوی من است و در میان شما در آنچه اختلاف داشتید داوری می کنم» .


 


سوره مبارکه آل عمران 113 و 114 و 115 : «همه مسیحیان و یهودیان یکسان نیستند گروهی از آ‌نان هستند که به حق و ایمان قیام می کنند و پیوسته در اوقات شب آیات خدا را می خوانند در حالی که سجده می نمایند . به خدا و روز قیامت ایمان می آورند و امر به معروف و نهی از منکر می کنند و در انجام کارهای نیک سبقت می گیرند و آنها از صالحانند . و آنچه از اعمال نیک انجام دهند ، پاداش شایسته آن را می بینند و خدا از پرهیزگاران آگاه است » .


 


سوره مبارکه مائده آیه 82 : «به طور مسلم ، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را یهود (منظور علما و سران آنها می باشد) **و مشرکان خواهی یافت و به طور مسلم نزدیکترین دوستان به مؤمنان را کسانی می یابی که می گویند : «ما یاران عیسی هستیم» این به خاطر آن است که در میان ‌آنها ، افرادی عالم و تارک دنیا وجود دارند و آنها در برابر حق تکبر نمی ورزند» . البته به فرموده امام ششم شیعیان حضرت امام صادق (ع) (ناصبی ها از یهود هم بدترند) توضیح: ناصبی ها به گروهی گفته می شود که نسبت به دوازده امام بی احترامی کرده و شیعیان 12 امام را مورد اذیت و آزار قرار می دهند.


 


سوره مبارکه شمس آیه های 1و2و 3 : 1)والشمس و ضحاها : سوگند به خورشید و گسترش نور آن 2)والقمر اذا تلاها : سوگند به ماه هنگامی که پس از آن می آید 3)و النهار اذا جلاها : سوگند به روز هنگامی که جهان را روشن سازد .


 


البته قرآن دارای یک معنی ظاهری است و معانی عمیق و غیرظاهری هم در بسیاری از آیات وجود دارد . از جمله در همین 3 آیه فوق می باشد . از امام ششم حضرت صادق علیه السلام روایت شده که منظور از خورشید ، وجود مبارک پیامبر اسلام و منظور از گسترش نور آن دین اسلام می باشد . و منظور از ماه وجود مبارک امام اول حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام می باشد که بعد از پیامبر حجت خدا بر تمام مردم زمین است و منظور از روز وجود مبارک امام دوازدهم (مهدی موعود (عج)) می باشد که جهان را با نور عدل و توحید روشن خواهند فرمود .


 


به امید روزی که امام دوازدهم حضرت مهدی موعود علیه السلام و یار عزیزش حضرت مسیح(ع) و سایر یاران بزرگوار آن حضرت ظهور یابند و انتقام پیامبر اسلام و دختر پاک و مظلوم او یعنی حضرت فاطمه زهرا علیهالسلام و دو فرزند شهیدش امام حسن و امام حسین علیه السلام را از ظالمان بزرگ تاریخ و بشریت و دوستان و پیروان آنها بگیرند و حقیقت قرآن را بر سراسر جهان حکمفرما نمایند . و این آرزویی است که خداوند متعال همانگونه که در سوره انبیاء آیه 105 فرموده است وعده آن را در کتاب های مقدس گذشته نیز داده است : و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون ترجمه : و در «زبور» بعد از تورات نوشتیم : مسلماً سراسر زمین را بندگان شایسته ام وارث خواهند شد.


 


ضمناً از پیامبر اسلام(ص) روایات بسیار زیادی درباره امام دوازدهم بعد از خود و اینکه او از فرزندان فاطمه (ع) است نقل شده است که جناب آقای آیت اله صافی گلپایگانی در کتاب ارزشمند و معروف خود به نام «برگزیده روایات درباره امام دوازدهم (عج)» صدها روایت را از دهها کتاب معتبر شیعه و اهل سنت درباره وجود مبارک امام دوازدهم از پیامبر اسلام (ص) جمع آوری نموده اند .


در پایان چند بیت شعر تقدیم به حضرت امام زمان (عج)


شاها درخت د ین تویی ، پیوند ماء و تین تویی ، در سینه سینین تویی ، زیتون تویی و تین تویی


مقصود زین آئین تویی ، و رشد زمین زیر و زبر ، ای یار غایب از نظر


روی تو دیدم جان شدم ، وز صنع تو حیران شدم ، از نرگست گریان شدم وز هیبتت آرام شدم


ای پادشاه بحر و بر ، ای یار غایب از نظر


ای پادشاه جم بیا ، وی قبله اعظم بیا ، ای صاحب خاتم بیا ، ای منجی عالم بیا ،


ای وارث آدم بیا ، وی زاده خیر البشر ، ای یار غایب از نظر


بنگر شها روی زمین ، با آن نگاه نازنین ، از لاله و از یاسمین ، از ظلم و جور و کفر و کین


از هند و ری تا روم و چین عالم به راهت منتظر ، ای یار غایب از نظر


 


منتخبی از سخنان امام امیرالمؤمنین (ع) در نهج البلاغه


لزوم پیروی از اهل بیت (خطبة‌97 نهج البلاغه) به اهل بیت پیامبر خود بنگرید و به همان سو روید که آنان می روند و شیوة‌ آنان را پیروی کنید . که شما را از دایرة هدایت خارج نمی کنند . و به گرداب گمراهی باز نمی گردانند . اگر ایستادند بایستید و اگر حرکت کردند حرکت کنید . از آنان جلو نیفتید که گمراه می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید .


 


تداوم امامت تا ظهور امام دوازدهم علیه السلام : (خطبة 100 نهج البلاغه) : بدانید که آل محمد (ص) همچون ستارگان آسمان هستند ، هرگاه ستاره ای غروب کند ستارة دیگری طلوع نماید . گویی می بینم که در زمان ظهور مهدی (ع) خداوند نمعت هایش را بر شما کامل نموده و شما را به آرزوهایتان رسانده .


 


عظمت اهل بیت : (خطبه 109 نهج البلاغه) : ما درخت نبوت ، جایگاه فرود رسالت ، محل آمد و شد فرشتگان ، معدن های علم و چشمه های حکمتیم ، یاران و دوستان ما در انتظار رحمت پروردگارند و دشمنان و کینه توزان ما در انتظار کیفر و لعنت خداوند به سر می برند .


 


ضروت پیروی از امامان دوازده گانه :(خطبة 154 نهج البلاغه) : جمعی در دریای فتنه غرق شدند ، به بدعتها چنگ زدند و سنت ها را رها کردند . مؤمنان گوشه ای نشستند و گمراهان و دروغ گویان به زبان آمدند . ما اهل بیت همچون پیراهن تن پیامبر به او نزدیک هستیم . ما یاران و گنجینه های علم و ابواب رسالتیم ، به درون خانه جز از درب آن نمی توان در آمد و هر کس از غیر در وارد شود او را دزد خوانند . آیات کریمة قرآن دربارة اهل بیت است و آنان ذخایر خدای رحمانند . اگر سخنی بگویند راست گویند و اگر خاموش باشند کسی بر آنان پیشی نگیرد .


 


فضیلت امامان معصوم علیهم السلام : (خطبه 152 نهج البلاغه) :امامان معصوم از سوی خداوند اداره کنندة امور مردم و مراقب بندگان خدا هستند . تنها کسانی که آنان را می شناسند و آنان نیز او را می شناسند وارد بهشت می شوند و کسی که آنان را انکار دارد و آنان نیز او را انکار دارند وارد دوزخ می گردد .


 


آخر الزمان: (خطبه 103 نهج البلاغه) :در آخرالزمان نجات نمی یابد مگر مؤمنی که گمنام است . اگر در میان مردم باشد شناخته نمی شود ، و اگر در میان جمع نباشد به جستجویش برنخیزند . آنان چراغ های هدایت و نشانه های روشن اند برای کسانی که در تاریکی راه می پیمایند . اینان سخن چینی نمی کنند و عیبهای نهان دیگران را فاش نمی کنند و سخن بیهوده بر زبان جاری نمی کنند . خداوند درهای رحمت خویش را به روی آنان می گشاید و رنج و سختی عذاب خویش را از آنان برطرف می سازد . ای مردم به زودی زمانی بر شما خواهد آمد که اسلام را واژگون کنند (که هر چه در آن است بریزد) ای مردم خداوند شما را پناه داده از این که بر شما ستم کند . ولی پناه نداده و تضمین نکرده که شما را آزمایش نکند . خدای جلیل و بزرگ فرموده : «ان فی ذلک لایات و ان کنا لمبتلین » همانا در این امر نشانه هایی است و ما آزمایش کننده ایم (سوره مبارکه مؤمنون آیه 30).


 


فضیلت یاد خدا و آموختن قرآن : (خطبه 110 نهج البلاغه) : خدا را یاد کنید و به آن بشتابید که بهترین ذکر است . و به آنچه پارسایان را وعده داده رغبت کنید که وعدة او راست ترین و عده هاست ، و از رهنمودهای پیامبرتان پیروی کنید که برترین هدایت است ، و به سنت او عمل کنید که هدایت کننده ترین سنت هاست . و قرآن را بیاموزید که بهترین سخن است و آن را نیک بفهمید که بهار دلهاست و از نورش درمان بجوئید که شفای سینه هاست ، و آن را نیکو تلاوت کنید که سودمندترین سرگذشت هاست .


 


دشمنی سران قریش با پیامبر : (خطبه 192 نهج البلاغه) : من با پیامبر (ص) بودم آنگاه که سران قریش نزد ایشان آمدند و گفتند : ای محمد تو چیزی را ادعا می کنی که بسی بزرگ است و پدرانت و احدی از خاندانت تا کنون آن را ادعا نکرده اند . ما از تو چیزی می خواهیم که اگر آن را بپذیری و به ما نشان دهی می فهمیم که تو پیامبر و فرستاده خدایی و اگر چنان نکنی می فهمیم که دروغگویی ، پیامبر (ص) فرمودند : چه می خواهید ؟ گفتند : این درخت را برای ما بخوان تا از ریشه در آید و پیش آید و در برابرت بایستد پیامبر (ص) فرمودند : خداوند بر هر کاری تواناست ، اما ایا اگر خداوند برای شما چنین کرد ایمان می آورید و به حق شهادت می دهید ؟ گفتند : آری ، پیامبر (ص) فرمودند : پس من آنچه را که می خواهید به شما نشان می دهم ولی می دانم که شما به راه خیر باز نمی گردید . در میان شما کسانی هستند که به چاه افکنده می شوند ] این از پیشگویی های پیامبر (ص) بود . سالها بعد در جنگ بدر جسد عتبه و شیبه پسران ربیع و امیه و پسران عبد شمس و ابوجهل و تنی دیگر از مشرکان قریش در چاه افکنده شد [ و نیز کسی است که جنگ احزاب را فراهم می آورد . ] او همان ابوسفیان پدر معاویه است که جنگ احزاب را شکل داد و سرانجام شکست خورد و این نیز از پیشگویی های پیامبر (ص) بود که سالها بعد تحقق یافت[ . آنگاه پیامبر (ص) فرمودند : ای درخت ، اگر به خدا و روز قیامت ایمان داری و می دانی که من فرستاده خدا هستم . به اذن خدا با ریشه از زمین کنده شو و به پیش آی و در برابر من بایست . سوگند به خدایی که پیامبر (ص) را به حق برانگیخت درخت با ریشه هایش از زمین کنده شد و در حالی که آوازی شدید و صدایی چون صدای بال پرندگان داشت تا آنکه مانند پرنده ای بال گشود و نزد پیامبر (ص) ایستاد . و شاخه های بلند خویش را بر سر پیامبر (ص) قرار داد . قوم قریش این حادثه را مشاهده کردند از روی برتری خواهی و تکبر گفتند : حال بگو نصف درخت به مکان اولش برگردد و نصف دیگر باقی بماند . پیامبر (ص) نیم تنة درخت را فرمود که باز گردد و او بازگشت . من گفتم : لا اله الا الله ، ای رسول خدا من اولین کسی هستم که به تو ایمان می آورد ، و نخستن کسی هستم که گواهی می دهد به پیامبری تو اما دیگران جملگی گفتند : تو جادوگری دروغگو که جادویت شگفت و ماهرانه است ! و آیا رسالت تو را جز امثال این شخص (یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام) قبول می کند؟


 


اهمیت دانش:(خطبه 105 نهج البلاغه) :پس به سوی دانش بشتابید ، پیش از آنکه بوتة آن خشک شود و فرصت گرفتن علم از منبع آن و اهل آن دست رود . و از کار زشت باز ایستید و دیگران را از آن بازدارید . چه به باز ایستادن پیش از باز داشتن مأمورید .


 


دشواری ایمان :(خطبه 189 نهج البلاغه) : حقیقت امر ما هل بیت دشوار است و بر مردم سخت آید و آن را جز بندة مؤمنی که خداوند قلبش را برای ایمان آزموده تحمل نتواند کرد و جز سینه های امین ، و عقل های متین در نیابد و فرا نگیرد . ای مردم پیش از آنکه مرا از دست دهید پرسش های خود را باز گویید که من به راههای آسمان داناتر از راههای زمینم .


 




سلمان فارسی از پیامبر اسلام (ص) نقل می کند که فرمودند در آخر الزمان منکر معروف می شود و معروف منکر . انسان امانتدار خائن شمرده می شود و خائن امانتدار ، دروغگو راستگو شمرده می شود و راستگو دروغگو ، نماز ضایع می شود و در آن وقت اکتفا کنند مردان به مردان و ریاست زنان رواج می یابد و نشستن کودکان به منبرها ، نقش و طلاکاری کنند مسجدها را مانند معابد یهود و تعظیم کنند ثروتمندان را ، ‌آرایش کنند مردات امت من به مانند زنان و در آن وقت تغییر در دین ظاهر می شود و به نیرنگ حلال کنند ربا را و داد و ستد شود رشوه و در آن وقت طلاق زیاد گردد و جاری نشود حدی برای خداوند و اشرار امت بر آنان مسلط گردند . یاد گیرند قرآن را برای غیر خدا تا اینکه مؤمن شود خوارتر از همه . جثه ‌آنها مانند آدمیان است و دل آنها دل شیاطین .


** - دلیل این امر این بوده است که اکثر علمای یهود 3 صفت بسیار زشت داشته اند :


1)تحریف کننده دین خدا و احکام الهی برای خوشایند زمامداران


2)پول پرست و مال اندوز


3)بنده قدرت و تشنه قدرت بودند .


لذا در تاریخ می بینیم که تعداد زیادی از پیامبران الهی مثل حضرت عیسی و زکریا ـ توسط این گروه از علمای یهود مورد اذیت و آزار فراوان قرار گرفتند و حتی تعداد زیادی از پیامبران و صالحان توسط آنها به شهادت رسیدند مانند حضرت زکریا و حضرت یحیی (ع) البیته این مسأله فقط به دین یهود اختصاص ندارد و حتی در اسلام که دین حق خداوند در زمین است اگر روحانیت آنها چنین صفاتی پیدا کنند این آیه شریفه شامل آنها هم می شود .


http://www.fetrat.com/ برگرفته از سایت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط zahra | 

کاش همه نوشته های به همین سادگی اثر به بزرگ بر عمق روح همه انسان ها می گذاشت تا با ...

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
-نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
- دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد .
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده.
تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد .
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم . …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
« يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
-من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … يكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي

چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود

 آنتوان چخوف


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط zahra | 


در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

 او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار

و

شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.

شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.

جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد

 و

جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.

دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم

و

گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!

همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت:ای بنده من!

جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری

و

جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

برگرفته از روزنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط zahra | 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

 استاد پرسید

(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟)

کسی پاسخ نداد.


استاد دوباره پرسید:

(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟)

دوباره کسی پاسخ نداد.


استاد برای سومین بار پرسید):

آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟)

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

 استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).


دانشجو یی  که به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند- استاد پذیرفت.

دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:

(آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟)

همه سکوت کردند.


(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟)

 همچنان کسی چیزی نگفت.


(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)


وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد،

دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد. 

 

برگرفته از روزنه   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید

 (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))


می گویم

 (( البته به امتحانش می ارزد.


کجا باید بنشینم ؟


چقدر باید بگیرم ؟


کی وقت نهار است ؟


چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))


خدا می گوید

(( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))

(( شل سیلور استاین ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

آری روح من یک اسب است

اما دریغ

که در اینجا

که منم

اسب تازی را نیز  به خراس می بندند ،

 

با اسب گاری هم زنجیر می کنند

و

در اینجا

که منم

ماندگاران آزادند

و

فراریان در بند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط zahra | 
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست. لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت.
 در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
"جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک .
هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.
 
ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود.
اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود.
 دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .
من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟
چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است !"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط zahra | 
نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ کی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها کس خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند

نوشته ای از یک دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط zahra | 
ksabz.net
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط zahra | 
 

برگرفته از تارنمایhttp://www.zizi.ir/moharram/18/

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط zahra | 
بال هايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط zahra | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا چرا از تو چرا جدا شد؟

گلچهره بریز تو خون من عاشق خسته دل را


پیوندهای روزانه
ارتباطات و روابط عمومی 1
ارتباطات و روابط عمومی2
فهرستي از كتابخانه هاي جهان
دانشگاههاي‌ کشورهای مستقل مشترک المنافع و آسیای میانه
آموزش عالی و دانشگاههای کشورهای جهان
دانشگاههای اروپا و آمریکا
اطلاعات دانشگاههاي مالزي
اخبار ارتباطات
استاد
اخبار ICT
دانشکده ارتباطات UPM
انجمن دانشجویان ایرانی در مالزی (ایسام)
خبرنامه مالزی
قسمت تحصیلات تکمیلی UPM مالزي
دانشگاههای مالزی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
فهرست برترین آرشیوهای دسترسی آزاد جهانی
کلیپ آقاسی برای امام زمان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
سیاه مشق های دانشجویی
اشعار و منتخبات
نصایح بزرگان
درد و دل
پیوندها
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه EDC
نفیسه مطلق
احمد محدث
مهدی
پور احمد
تازه های ادبی
ده نمکی
دود عود
شراره
نبیه
زرین
کوثر
شف گورمند
پورنج
يوسف عليخاني
Hijabs High
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM